تبليغاتX
صدای دوست
سلام رفقا!

باز هم یه شب جمعه و پیامک هایی خاص فردا که تو فضای امواج میچرخه تا یه جایی برا خونده شدن پیدا کنه. . . !

بعضیامون سال هاست که هر شب جمعه دعای کمیل می خونن و آخرش برای این که . . . گریزی میزنن به مدینه و گوشه نشینش . . . و فرداش بعد از غروب اگه یادمون باشه با خودمون زمزمه می کنیم: "دوباره صبح ظهر باز غروب شد نیامدی"

. . .

"امامت، منزل آخر است و آن کسی را سزاوار است که ابتلائات حق را به پایان برده و از همه چیز خویش در راه او گذشته باشد و هیچ کس را این طاقت نیست مگر افقر الفقرا الی الله . . . که دریافته است هیچ چیز از آن او نیست"

اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک

اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک

اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ظللت عن دینی!

یا علی مددی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:23 توسط کمیل ضرابی |

وبلاگ ما یک چیزی کم دارد. نه اینکه فقط یک چیز کم دارد، نه. اما خوب کمبود یک چیزهایی را ما خودمان هم می فهمیم.

وبلاگ ما یه خورده تازگی می خواهد، کمی لطافت، سر سوزنی ذوق به قول سهراب.


حدود ساعت 5، توی اتوبان نیایش پیاده ام کرد. قرار شد خودم فیلم "بیست" را ببینم و ساعت 8 منتظر علی و باقی بچه ها بمانم تا با هم"اخراجی ها 2 " را ببینیم.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:6 توسط محمد اسلامی |


به نام خدای خوب و مهربون ؛

یکی بود یکی نبود..... زیر گنبد کبود ، غیر از خدای مهربون ، من بودم و مرحوم فروزانفر بود و مقام شامخ ؛
قصه مال اون زموناییه که هنوز اینجا اینقدر شلوغ پلوغ نشده بود و آدمای غریبه ، به این محفل خصوصی ما سرک نکشیده بودن.
دلم واستون بگه که یه روزی روزگاری همینجوری نشسته بودیم و داشتیم واسه خودمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم که چشمتون روز بد نبینه !..... یهو یه فکری زد به کله ی خام من. وقتی با طبیب باشی ده (که اون روزا هنوز در کسوت داکتوری بود) در میون گذاشتم ، با کمال ناباوری ، استقبال کرد و من جوون رو تشویقم کرد. اما روزا هی شب شد و شبا ، روز میشد و ما بزرگ میشدیم و باید رعایت خیلی چیزا رو میکردیم. خلاصه سرتونو درد نیارم ... گذشت و گذشت تا اینکه همون آقاهه ، زیر این پست پایینی ، کامنت گذاشتن که : قاسم جان ؛ چه نشسته ای که حالا وقتشه.
آره دیگه... دوره ، دوره ی انتخابات بود و بحثای سیاسی هم داغ. شاید الان میشد اون فکر بچه گونه رو به خورد خواننده ها داد و صداشم درنیاورد.

 اگه میخواین بدونین که اون فکره چی بود ، رو ادامه مطلب کلیک کنین که : 
  << حالا بااااااز   قااااااااس   دااااااااااااس تان  داره >> 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:19 توسط سید قاسم حوائجی |

به نام خدا

خودم هم تعجب می کنم. ولی واقعیت دارد. اتفاقی است که افتاده. از روزی که پست قاسم را در مورد علی دایی و باخت تیم ملی خواندم ذهنم هنوز درگیر است. فوتبالی نیستم، اما فکر نمی کردم علی دایی را کنار بگذارند. نه اینکه مدافع دایی باشم. با خودم می گفتم فوتبال است دیگر. یک مربی ممکن است اشتباه کند. به خاطر یک باخت که برکنارش نمی کنند. آن هم علی دایی که با آن همه غوغا آمده بود.

اما علی دایی برکنار شد. بعد از آن هم یک مربی خارجی آوردند که می گویند الان ایران نیست و معلوم نیست با تیم ملی بماند. ذهنم رفت به سمت روزهایی که امیر قلعه نویی سرمربی شده بود. سرنوشت هر دو را در ذهن خودم مقایسه می کردم. تا جایی که یادم می آید ژنرال همزمان با روزهای ناکامی تیم ملی، با استقلال به قهرمانی رسیده بود. دیگر یادم نمی آید قهرمانی در ایران بود یا آسیا. آقای دایی هم در شرایط مشابهی با سایپا به قهرمانی رسیده بود. ما که از بیرون نگاه می کنیم، حس می کنیم با همان منطقی که قلعه نویی انتخاب شد، دایی را هم انتخاب کردند. با خودم فکر کردم این روزها قلعه نویی بهتر از هرکسی دایی را درک می کند. همینطورم بود. خراسان تیتر کرده بود که ژنرال گفته است باید حرمت دایی حفظ شود. خوشم آمد از مرامش !

با این مقدمات یاد موضوع دیگری هم بودم. مقاله آقای محمد قوچانی در مقایسه بین علی دایی و هاشمی رفسنجانی !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط محمد اسلامی |

TIME.com

Quotes of the Day

"We will send well-known novelists and writers overseas, theater companies, exhibits. This way you show Israel's prettier face."
ARYE MEKEL,
the Israel Foreign Ministry's deputy director general for cultural affairs, concerned that Israel is viewed by the world only in the context of war


+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط محمد اسلامی |


تو این آش شلم شوربای ما ، همه چی پیدا میشه ؛ از شیر مرغ ، تا میرحسین موسوی و باغچه حیات مادربزرگ !!

بگذارید حالا که یک پای این وبلاگ ، ( دور از جون شما ) ، تو بیمارستانه و با اون یکی پاش هی میره سینما ؛ مام این وسط ، دلا رو روانه ی ورزش کنیم تا هم کلکسیونمون تکمیل شه و هم . . . . . هم . . . . . همینطور الکی این وبلاگ به قول دوستان : << کم جون !>> ، به روز شده باشه . خلاصه سفره ای پهنه و دورهم نشستیم داریم حالشو میبریم ! ؛ حالا یه کم هم فوتبال که کسی رو نمیکشه ؛ ‏

(‏ آقا حتما" باید التماست کنم تا رو ادامه مطلب کلیک کنی !؟؟ )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 8:27 توسط سید قاسم حوائجی |

۱. بوی دلگیر بیمارستان و ...

تازگی کلی تغییر و تحول اساسی توی زندگیت اتفاق افتاده باشد که کوچک  ترین آنها انترن شدن (که قرابت زیادی با انتر شدن دارد) یعنی نائل شدن رسمی به مقام شامخ دکتری (و  نه داکتوری) باشد و این همه تحویل و تحولات، همزمان شده باشد با تحویل سال نو که مجبور شوی درست وسط مسافرت و حال و حول، با خانواده و سی و سه پل و زاینده رود وداع کنی و اولین کشیک و شب بیداری رسمی را در اولین بیمارستان پیوند کلیه ایران بگذرانی، باید هم اولین یادداشت سال جدیدت حتی اگر بخواهی از نوروز بگویی، بوی دلگیر بیمارستان و خون و علی الخصوص ادرار! (شرمنده) بدهد.

 ۲. سین های ثابت بخش کلیه : سوند و سرنگ و سوزن و ...

۳. وای به حالمان!

...

(ادامه مطلب را اگر دلگیر نمی شوید در لینک زیر بخوانید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط علی خرم طوسی |

. . . و همه چیز یک سال پیرتر شد.

. . . و ما هم!

. . . و یک سال بزرگتر!

یادش بخیر آن روز ها که هنوز بزرگ نشده بودیم گمان می کردیم بزرگ شدن چه لذتی می تواند داشته باشد، غافل از این که بزرگی همیشه با افسوس دوران خوش کودکی همراه است؟!

دیگر خبری از عیدی های۰ ۵ تومانی و ۱۰۰ تومانی که میلیاردها تومان ارزش داشت نیست، از خوردن آجیل و شیرینی فارغ از کلاس و شان و ادب های مدرن، از خنده های بی دغدغه و با قهقهه!

دیگر از خانه ی پدربزرگ خبری نیست، از شیرینی های خانگی مادر بزرگ، از حیاط بزرگ و حوض کوچک ماهی خانه ی آن ها دیگر هیچ خبری نیست! 

امسال عید نوروز برایم مثل هر سال نبود، شاد نبود، لذت نداشت. . . امسال عید غم داشت برایم!

دلم برای خیلی ها تنگ شده است. . . دلم برای خودم هم تنگ شده است. . . برای آن ماهی سرخ کوچکی که هر روز صبح قبل از شستن دست و صورتم به او سلام می کردم. . . برای آن بوی شیرین کفش های نوی سال که هر شب کنار رختخوابم می گذاشتم . . . دلم برای گل های سرخ کوچک باغچه مان تنگ شده است!

کوچک که بودم، بدون چتر زیر باران می رفتم تا خیس شوم، برف که می بارید گلوله های برفی درست می کردم و با لذتی وصف ناشدنی گاز می زدم، رویاهای کودکانه ام را بر کاغذ می آوردم. . . ولی امروز من یک آقای مهندس هستم که باید خیلی چیزها را رعایت کنم!

باران می بارد، بارانی بهاری و من می خواهم بروم زیر آن به یاد دوران کودکی . . .

فعلا خدا نگهدار

یا علی مددی

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:12 توسط کمیل ضرابی |