تبليغاتX
صدای دوست

به نام پدر**

ماشین دوستم موتورشویی بوده و حالا که قرار است از کلاس برگردد استارت نمی خورد. طفلک از همه جا بی خبر از بین آن همه هم کلاسی، سراغ تعطیل ترین و شوت ترینشان در حوزه ماشین (و البته بسیاری از حوزه های دیگر) می آید. البته به او حق می دهم. به اندازه کافی دلایل موجه برای این انتخاب دارد. بین تمام جمعیت مرفه بی دردی که با ماشین های آخرین سیستم به کلاس (اخلاق!) می آیند، دهاتی ترین شان را که ماشینی مشابه خودش دارد انتخاب کرده است. موجه تر از آن اینکه به دلایل متعددی دیگران به طور کاذبی احساس می کنند نگارنده این سطور در حوزه های مختلف صاحب نظر است. دست کم نگارنده چنین توهمی درباره نظر دیگران نسبت به خودش دارد و این توهم را تنها و تنها به عملکرد خودش در طی این سال ها نسبت می دهد و از هیچ کس گله و شکایتی ندارد.

تمام معلوماتی را که از حرفه و فن دوران راهنمایی و از این یک سال ماشین داری به دست آورده ام روی هم می گذارم و در یک اظهار نظر تخصصی اشکال را از کوئل یا دلکو یا شمع و پلاتین یا جای دیگری از موتور می دانم و به او می گویم خونسردی خود را حفظ کند (هرچند به جرات می توانم بگویم خونسردترین آدمی است که روی زمین دیده ام)، که این اتفاق بعد از موتورشویی خیلی طبیعی است. تمام سوراخ و سنبه های موتور را که فیشی در آنها فرو رفته امتحان می کنم و پاشیدن هر قطره آب به دنبال فوت کردن را مهر تاییدی بر کاربلدی خودم می دانم و دائم روی این نکته تاکید می کنم که احتمالا آب به جسم سیستم برقی ماشین رفته و باید تمام این سیستم را خشک کنیم. اما دریغ از یک استارت کوچک بعد از این همه تلاش که ماشین برای آبروداری هم که شده بزند.

راه اول و آخرم در این مواقع تماس با پدر است. به محض اینکه سلام می کنم، از لحن جواب دادنش تعجب می کنم و می پرسم:

-اتفاقی افتاده؟

-بابا: من فکر کردم برای تو اتفاقی افتاده که اینطوری سلام می کنی. گفتم حتما کار اورژانسی داری.

توضیح می دهم که برای ماشین چه اتفاقاتی افتاده و اقدامات انجام شده تا این لحظه را با کمی اغراق که لازمه دراماتیزه کردن هر ماجراست، شرح می دهم. بابا بعد از چند سوال تخصصی، اشکال را از برق ماشین نمی داند و به توصیه او با چند قدم هل دادن، ماشین روشن می شود.

ماشین روشن می شود. من هنوز دارم به این فکر می کنم که پدرها چطور تنها از لحن سلام کردن پسرها اضطراری بودن شرایط را می فهمند. باور کنید من خیلی معمولی سلام کردم. این روزها به هزار و یک دلیل*** که هزار و یکمین آن همین ماجرای ساده بود، احساس می کنم پدرم را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* کتابی از سید مهدی شجاعی به بهانه نمایشگاه کتاب!. حیفم آمد حس دوست داشتنی دیشبم نسبت به یک مرد بزرگ را بگذارم خیس بخورد. وگرنه بنا داشتم به بهانه نمایشگاه کتاب، مجموعه ای از کتاب های مورد علاقه ام را در حوزه ادبیات انقلاب و دفاع مقدس معرفی کنم که البته فقط به درد آنهایی می خورد که هیچ سررشته ای از کتاب و کتابخوانی ندارند. باشد طلبتان. اغلب شماها که گذرتان به نمایشگاه نمی خورد. علی الحساب، کتاب های جدید احمد دهقان (دشت بان) و رضا امیرخانی (سرلوحه ها)  و فیروز زنوزی جلالی (قاعده بازی) را داشته باشید که اولی را رضا امیرخانی به عنوان یک اتفاق متفاوت تحویل گرفت و دومی حاصل چندسال خون دل خوردن او در سایت لوح است و اغلب یادداشت ها بسیار خواندنی و پرمحتواست و سومی هم سال گذشته چندین و چند جایزه گرفت. "دا" را هم اگر هنوز نخریده اید، یک حرکتی به خور بدهید و دل را به دریا بزنید و از خیر دو سه تا ساندویچ و پیتزا بگذرید و در اولین فرصت بخرید. پشیمان نمی شوید.

** فیلمی از ابراهیم حاتمی کیا که این روزها هرکاری می کند به جز کاری که باید بکند. هرچند حرفی که اینجا زدم درست برخلاف مضمون فیلم است. این هم از فیلم هایی است که شک ندارم حاتمی کیا باید آن دنیا برای ساختنش جواب بدهد. نه تنها برای فیلم هایی که ساخته که برای تمام فیلم هایی که نساخته و فقط و فقط کار خودش بوده. هرچند خودش که همچنان مثل حاج کاظم احساس می کند دارد به تکلیفش عمل می کند. بعد از شیرین کاری در ساخت "دعوت" و حمایت همه جانبه از "اخراجی ها" و "کلاه قرمزی"، آخرین خبر این است که قرار است سردبیر افتخاری شماره ۴۰۰ ماهنامه فیلم شود تا عیش مان را تکمیل کند و احتمالا رفاقتش را با تمام اهالی سینما اثبات.

*** این یکی هم به مناسبت روز معلم و به یاد تمام معلم هایی که در ایام انجمن داری تا جایی که توانستند اذیتمان کردند. از جمله آقای سلیمانی معلم خوب شیمی مدرسه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: از بس که پراکنده نوشتم بد نیست تاکید کنم که موضوع اصلی این پست، عرض ارادت به پدری است که روز به روز بیشتر می فهمم چقدر دوستش دارم و قدرش را نمی دانم و غرورهای مردانه اجازه نمی دهد آنچه در دل دارم را رودررو به او بگویم.

راستی یک عالمه خاطره از بخش اورژانس بیمارستان دارم که در اولین فرصت باید برای تان تعریف کنم. فعلا قرار است امروز با محمد عزیزم ته و توی نمایشگاه را درآوریم و اگر خیلی خوش گذشت، شاید جمعه هم یک سفر زیارتی تا قم و جمکران رفتیم. منتظر در باب طبابت ۳ همزمان با اکران اخراجی ها ۳ باشید. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:3 توسط علی خرم طوسی |

به نام خدا

سوار قطار که می شوم فیلم شروع شده است. مهماندار، زیادی زود سی دی را گذاشته است. معمولا کمی بعد از حرکت قطار فیلم شروع می شد. به مسافر دیگری که پیش از من سوار شده سلام می کنم.

آقای دیپلمات پیراهن سفیدی بدون یقه ای به تن کرده که به کت و شلوارش می آید. دست هایش توی جیب شلوارش است و دارد جلوی ساختمان های وزرات خارجه، همان ها که از سمت فردوسی پشت توپخانه هستند، قدم می زند: "برای من دیگر جنگ تمام شده، خیلی وقت است که تمام شده . . . هرچیزی پرتی دارد، پسر من هم پرت خلقت ! "

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:1 توسط محمد اسلامی |

توجه! این متن را کاملا محاوره ای نوشتم چون غرضم صحبت کردن بود نه مطلب نوشتن!

این روزا که تب انتخابات داغه خیلیا خیلی حرفا می زنن که آدم با خودش میگه "واقعا اینا با خودشون چی فکر میکنن"

تا حالا از خودتون یا پدر مادراتون سوال کردین چرا انقلاب کردیم؟

هدف از انقلاب چه دستاوردایی بود و تا امروز چقدر از اون دستاوردا محقق شدن؟

و مهمتر از همه این که چرا ما در این مقطع زمانی به دنیا آمدیم؟!

تعجب نکنین هر چند میدونم تعجب نکردین!

اتفاق های جالبی داره می افته . . . منظورم . . .میدونین که . . .  اتفاق هایی که نشون از یه خبر مهم داره . . . و سوال این جاست که ما در رقم خوردن این اتفاقا  و این خبر مهم چقدر نقش داریم و اصلا می تونیم نقش داشته باشیم و قبل تر این که اصلا اتفاق مهی در حال رخدادنه؟؟؟

شاید نسل ما نسلی باشه که توقعات زیادی از اون دارن . . . البته نه از نوع انتخاباتیش بل از نوع اعتقادیش! علیرغم این که حق و باطل، خوب وبد و سره و ناسره خیلی در هم تنیده شدن ولی مرزبندی ها کم کم داره مشخص تر میشه . . . البته نه از نوع انتخاباتیش بل از نوع اعتقادیش! این جاست که باید تصمیمون رو بگیریم. . . البته نه از نوع انتخاباتیش بل از نوع اعتقادیش!

خیلی حاشیه نرم  هر چند حواشی معمولا از متن مهم تر و جذاب ترند ولی " اگه قرار باشه مثلا یه هفته دیگه بیشتر فرصت نداشته باشیم، گمان می کنید ماها چه می کنیم؟ کاندیداها چه می کنن؟ اطرافیان کاندیدا ها چه طور؟( بین کاندیدا ها و اطرافیانشون باید فرق قایل شد شایدم نه!) تو این فرصت خیلی اندک چه کاری ارجحه؟"

اون موقع شاید خیلیا غلاف کنن، خیلیا استغفار و خیلیا هم بیشتر تلاش؛ شایدم نه!

. . .

چرا ما خیلی می دونیم ولی خیلی عمل نمی کنیم؟ چرا اشتباه دیگران رو مورد خطاب قرار نمی دیدیم؟ چرا نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟

. . .

تا طلوع آفتاب این جمعه کمتر از نیم ساعت مونده و از چند ساعت دیگه بعضیا دنبال پیامکای خوب برای امروزن ولی کاش دنبال این بودیم که "چرا ما انتخاب شدیم؟" 

مث همیشه خیلی جدی نگیرین چون . . . ولی . . . خوب . . . بیخیال!

یا علی مددی 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 5:46 توسط کمیل ضرابی |

 

یادگاریست از دوران دبیرستان

هر كه در اين ميكده يك شب نشست

تا به ابد زين مِيْ و جـــام است مست

دل نكــــند زين طرب و عيـش و نـــوش

هــــر كــه بر اين راه دمــــي دل ببست

مست چو گردند از اين جـــــام عشق

جــان به كــف آرند و دهنــدش ز دست

" جــام بـــلا بيشتـــــرش مي­دهنـــد

هر كــه در ايــن بــــزم مقـرب­تـــر است "

هـر كه شود شـــــــاهد اسـرار اوی

جـان دهـد و سر دهـد و آنچـــه هست

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:59 توسط سید مصطفی موسوی |


تاکسی شریعتی را به طرف قلهک بالا می رود. روی صندلی های عقب، سمت چپ نشسته ام. برای اینکه آقا و خانم کناری ام راحت باشند، سرم را گردانده ام و سمت چپ خیابان را سیر می کنم. ماشین از کنار مرکز خرید قلهک می گذرد. اما چند لحظه چشمم روی یک تابلو متوقف می شود و به فکر می روم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط محمد اسلامی |