

دوستان اگر خواستند حالی از بنده بپرسند به منزل مجازیمان تشریف بیاورند - بدون اطلاع قبلی همیشه هستیم.
نشانی: http://fazakker.blogfa.com
آن جا چراغی روشن است ولی اینجا . . . همه دارند داماد می شوند!
یا علی مددی
از آنجایی که سرور عزیزمان جناب شاه داماد، اسلام ناب محمدی در کامنتی که برای پست قبلی گذاشتند مقادیر معتنابهی هندوانه روانه ی زیر بغل ما فرمودند و از آنجایی که ما هم حسابی بی جنبه تشریف داریم، لذا تهییج شدیم که بر خلاف روال معمول(؟!) بار دیگر قانون شکنی و هنجارشکنی و چیزهای دیگرشکنی پیشه فرموده و اینجا را عرصه تاخت و تاز خود قرار دهیم. اگر خاطرتان از بابت گستاخی بنده مکدر شد ما را دیگر چه باک که اگر یک بازدیدکننده و کامنت دهنده همچون اسلام ناب محمدی داشته باشیم از برای نگارش یک رمان 1000 صفحه ای ما را کفایت کند، که گفته اند: یکی مرد جنگی به از صدهزار.
اما چه شد که داریم می نویسیم؟ احتمالا شنیده اید که مرحوم حضرت امام ارادت خاصی به مناجات شعبانیه داشتند و اطرافیان خود را به مداومت بر خواندن آن، حتی در ماه های دیگر توصیه می فرمودند. اینکه آن پیر طریقت چه گوهری در این صدف یافته بودند قاعدتا در ذهن کوچک امثال من نمی گنجد. اما من باب جولان مگسی در عرصه سیمرغ ها عرض کنم که بعضی از فرازهای این دعا اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر است. از جمله این قسمتش که بدجوری ضدحال است:
«الهی و قد اَفنَیتُ عُمری فی شرّة السّهوِ عنکَ و اَبلَیتُ شَبابی فی سَکرَةِ التّباعَدِ مِنک...»
(خدایا عمرم را در غفلت و نافرمانی از تو نابود کردم و جوانیم را در مستی دوری از تو فرسوده ساختم.)
و اینجاست که حافظ هم محض همدردی با ما می فرماید:
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند شاهبازان طریقت به مقام مگسی
خلاصه اینکه ای پسر، جام می ام ده که صدای پای دوست کم کم دارد به گوش می رسد. به همین زودی چشم برهم گذاشتیم و ماه رمضان دیگری از راه رسید. به به... چه پسر حرف گوش کنی! هنوز هیچی نگفتیم جَلدی پاشد رفت واسمون آورد. الهی پیرشی جوون.
جام می امشب ما روایتی است مخصوص همین روزها که در مفاتیح الجنان هم آمده. اگر شما هم حس و حال خوردنش را دارید روی ادامه مطلب کلیک کنید. زیاد طولانی نیست.
امروز یک اتفاق خیلی خیلی جالب و خیلی خیلی داغ برام افتاد که نقطه عطفی در زندگیم بود و حیفم اومد شما ازش باخبر نشید که گفته اند: بنی آدم اعضای یک هیکلند...
امروز رفتم پیش استاد راهنمای پروژه ارشد و کلی درباره روند پیشرفت پروژه و چالش ها و چشم اندازها باهاش صحبت کردم. پس از کلی فک زدن، استاد «نگه کرد رنجیده در من فقیه» و فرمود: فکر نکنم بتونی تا آخر شهریور دفاع کنی...
ما رو میگی، خودمون و لب و لوچه آویزونمون رو یه کمی جمع و جور کردیم و دوباره داد سخن دادیم از پیشرفت های چشمگیر پروژه و چشم اندازهای روشن پیش رو و تحولات شگرفی که در عرصه علم و فناوری در انتظار دلیرمردان عرصه علم و ادب این مرز و بوم است. اما... خدا به حق این شبهای عزیز هیچ سائلی رو ناامید برنگردونه.
مخلص کلام این که خواستم به اطلاع دوستان عزیز برسونم که مردم دیگه به من دکتر نگید[گریه] پس تا اطلاع ثانوی که احتمالا سال بعد خواهد بود این وبلاگ عرصه تاخت و تازِ فقط یک دکتر خواهد بود که خداوند سایه بلندپایه ایشان را بر سر ما مستدام بدارد. یعنی به قول س.ق. تا اطلاع ثانوی داکتوره و ...
[بگید]
دیکتاتوریش. ها باریکلّا.
اول سلام.
سلام به ولی عصر(عج).
سلام به همه دوستان وبلاگ صدای دوست.
دوم عید همه مبارک. دعا کنید آقا همین جمعه بیاد.
آنگاه که برپا دارنده عدالت قیام کند، عدالتش نیکوکار و بدکار را فراگیرد. امام حسین(ع)




آنقدر گشته ام که جوابم نمی دهد
دیگر عبور عمر مجالم نمی دهد
یک شب میان خیل رفیقان سری زدم
اما دگر کسی شرابم نمی دهد
روزهای دردآوری می گذرانم...روزهایی بدون ماه، بدون ستاره، حتی بدون چراغ...پس حق دارم اگر گم شوم در این تاریکی!
راستی کسی به سراغ من نیامده است...کسی مرا نخوانده است...نه...دیگر حتی شاید کسی به من نمی اندیشد!
اینجا کجاست؟...دنیا...می گفتند پایین خواهی رفت اما نمی دانستم این قدر پست!
از این همه بی نظمی باید تعجب کرد یا به وجد آمد؟! نمی دانم...دیگر حتی باران هم بی موقع می بارد و مردمان دنیا می گویند خدا را شکر بی آن که بیاندیشند چرا چند روز مانده به وسط تابستان باران می بارد!
نمی دانم سرم درد می کند یا قلبم؟! شاید هم انگشتان پایم باشد ولی هرچه هست درد دارم! دکتر ها هم هرچند ویزیتشان گران شده است ولی درمان نمی دانند...یادم نبود آنقدر فقیرم که دکترها راهم هم نمی دهند!
یادم است دیروز که احوال پروانه ها را می پرسیدم مرا با خود به میان گل ها بردند اما امروز دیگر از پروانه ها خبری نیست...نکند گل ها پژمرده باشند!؟
من خودم را بیش از ۱۰ سال است که گم کرده ام، مرا ندیده اید؟! سراغی اگر از من داشتید بی خبرم نگذارید!؟
کمکم کنید پیدایم کنم!
یا علی
همان طور که ملاحظه می فرمایید از تاریخ آخرین به روزرسانی این وبلاگ بیش از یک هفته می گذرد و ما در این مدت، خار درچشم و استخوان درگلو، منتظر بودیم یکی از دوستان هنری از خودش درکند و جمال اینجا را به حضور خود منور سازد. به قول آق قاس: خیر سرمان شونزده تا نویسنده ایم! اما حال که در این ایام تعطیلات و علافی و اوقات فراغت بخاری از کسی بلند نمی شود، بنده احساس خطر کرده ام و به ناچار برای حفظ این وبلاگ از گزند دشمنان و بدخواهان داخلی و خارجی بار دیگر دست به قلم برده ام. به امید آن که تلنگری باشد برای دوستان.
اما نطفه نگارش این پست در جلسه ای که شب جمعه هفته قبل در منزل یکی از دوستان برگزار شد منعقد گردید. این جلسه با عنوان تدبر در قرآن به همت یکی از رفقا و با حضور استاد فریدونی برگزار شده بود. استاد فریدونی را احتمالا بشناسید و اگر نمی شناسید نصف عمرتان بر فناست. چون ممکن است ایشان راضی نباشند در اینجا از بیان توضیحات بیشتر صرف نظر کرده و یکراست می روم سر اصل مطلب. در این جلسه استاد به شرح و تفسیر سوره صافات پرداختند و مطالبی بیان شد که باعث شد جرقه ای در ذهن من به وجود بیاید. البته خوشبختانه (یا متاسفانه) این جرقه منجر به هیچ آتشی نشد و هیچ گونه خسارات جانی و مالی دربر نداشت؛ ولی به هرحال در نوع خودش لنگه کفشی بود در بیابان.
اگر نگاهی گذرا به سوره صافات بیندازید، ممکن است تکرار برخی عبارات و جملات جلب توجه کند، از جمله این عبارتِ: عباد الله المخلَصین (بندگان خالص خدا). به همین مناسبت استاد صحبت های مفصلی در باب اخلاص و عمل صالح بیان کردند که شرح آنها مجالی دیگر می طلبد. (باور کنید این جوری لفظ قلم نوشتن اصلا به تیریپ ما سازگار نیست. ولی چه کنم که کلام خداست و نمی شود مسخره بازی درآورد!)
و اما جرقه...