تبليغاتX
صدای دوست

باسمه تعالی

پسر نوح با بدان بنشست . . .

شاید برای انترن اورژانس، دیدن مرگ، طبیعی و کار هر روزه باشد. شاید وقتی این اتفاق برای یک پیرمرد هشتاد و چند ساله بیفتد این جمله را نه فقط پزشک که مردم عادی و حتی گاهی اقوام و خویشان متوفی هم بگویند که "پیرمرد عمرش را کرده بود". اما این یکی با بقیه فرق داشت.

پیرمرد را لت و پار و آش و لاش آوردند. نیازی نبود بدانیم چه اتفاقی برایش افتاده است. آنقدر زخم و جراحت در سرتاسر بدنش داشت که دل هر بیننده ای به درد می آمد. سر و صورتش پر از خون بود. استخوان کاسه چشم راستش شکسته بود و بقایای درب و داغان محتویات چشم از حدقه بیرون زده بود. مهره های گردن و کمرش از چندین قسمت شکسته بود و دست به هر جای بدنش می زدی آه و ناله اش بلند می شد. استخوان لگنش هم شکسته بود و پایش درست به جایی بند نبود. هیچ همراهی هم نداشت که پیگیری های بستری و رفتنش به اتاق عمل را انجام دهد. پیرمرد را به قصد کشت زده بودند. اینها هم هیچکدام آنقدرها دردناک نبود. تراژدی بزرگ زمانی بود که پیرمرد بعد از چند ساعت کمی بهتر شد و به حرف آمد. اوایل کار، دوست نداشت بگوید چه اتفاقی برایش افتاده است. آبروداری می کرد اما بالاخره حرف هایی زد که کاش واقعی نبود. دختر و دامادش او را زده بودند. خوب و مفصل هم زده بودند. بعد هم جسم نیمه جان او را با شدتی پرتاب کرده بودند که استخوان لگنش خرد و خمیر شود. از او ارثیه اش را پیش از مرگ طلب کرده بودند. چون پیرمرد هنوز نمرده بود که ارثی به آنها بدهد، او را تا سرحد مرگ زده بودند، مقداری پول برداشته بودند و او را به امان خدا رها کرده بودند. پیرمرد البته به آنها حق می داد. می گفت معتادند و تقصیر خودشان نیست. خواهش می کرد که حرف ها بین پزشکان بماند و به گوش پلیس نرسد که پای بچه هایش دوباره به حبس باز نشود. پیرمرد دلش به حال بچه هایش می سوخت و می گفت بالاخره بچه هایم هستند. سنگ های دیوارهای بیمارستان هم دلشان برای پیرمرد سوخت. پرستار و پزشک که جای خود داشت.

                                                       ***********

سگ اصحاب کهف، روزی چند . . .

خانم میانسالی با قیافه سانتی مانتال آمده بود. توله سگ پشمالویش دستش را گاز گرفته بود و انگشتش مختصری خونریزی داشت. می گفت سگ خیلی خوبی بوده و سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده که ناگهان دردانه اش با او چنین کاری کرده است. برای سلامتی خودش نگران بود اما از یک چیز خوشحال به نظر می رسید. می گفت سگ بی نوا بعد از مرتکب شدن خطا خودش فهمیده که نمک خورده و نمکدان را شکسته است. گوشه ای کز کرده، گردنش را کج کرده و مظلومانه به مامان مهربانش نگاه کرده بود. گویی از رفتار زشتش پشیمان شده بود. زن هم توله سگ را در آغوش گرفته بود و با او آشتی کرده بود.

                                                     ************

لاتقل لهما اف . . .

اصل روایت خاطرم نیست اما اینقدر از مضمون روایت در ذهنم مرور شد که چند چیز را انسان ها باید از حیوانات بیاموزند و وفا را از سگ.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: این شعر زیبا از مریم جعفری را هم حسین انصاری در نظرات گذاشته بود که حیفم آمد در ادامه نیاورم. حالا می فهمم عجب عبارت پرمصداقی است اینکه می گویند "داری روی سگ منو بالا میاری":

دنیا پر از سگ است، چون سر به سر سگی است!
غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی است

لبخند و نان به سفره امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی است

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من، عرق کارگر سگی ست

آهنگ سگ، ترانه سگ، گوش های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید، زندگی کارگر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:16 توسط علی خرم طوسی |


بیا تا مونس هم ، یار هم ، غمخوار هم باشیم
انیس جان هم ، فرسوده و بیمار هم باشیم

شب آید ، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم ، در کار هم باشیم

دوای هم ، شفای هم ، برای هم ، فدای هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشیم

بهم یک تن شویم و یک دل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوشِ بارِ هم باشیم

جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
بهم آریم سَر ،  بر گِرد هم ، پَرگار هم باشیم

حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
گهی خندان زِهم ، گه خسته و افگار هم باشیم

به وقت هوشیاری عقل کُل گردیم  بهر هم
چو وقتی مستی آید ، ساغرِ سرشارِ هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیبِ غم سُرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر ، گل گلزار هم باشیم

به جمیعت پناه آریم از بادِ پریشانی
اگر غفلت کند آهنگِ ما ، هشیار هم باشیم

برای دیده بانی خواب را  بَر خویشتن بندیم 
زِ بهر پاسبانی ، دیده بیدار هم باشیم

جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
قَبا و جُبّه و پیراهن و دَستارِ هم باشیم

غم هم ، شادی هم ، دین هم ، دنیای هم گردیم
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلاگردان هم گردیده ، گِردِ یکدگر گردیم 
شده قربان هم از جان و مِنّت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا ، یک کرده ، خدمتکار هم باشیم

نمی بینم بجز تو همدمی ای "فیض" در عالم
بیا دمساز هم ، گنجینه اسرار هم باشیم
  




ملا محسن فیض کاشانی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:6 توسط محمد اسلامی |

به نام خدا

احتراما به تمامی دوستان و صداهای ارزشمندشان اعلام می شود در صورت عدم قرار گرفتن مطلب جدید طی 48 ساعت آینده، خودم مجبور می شوم مطلب بگذارم.

عواقب حاصل از اقدام احتمالی بنده بر عهده تک تک دوستان خواهد بود.

با احترام، اسلامی

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:0 توسط محمد اسلامی |

.

.

.

.

.

این قسمت هم توسط مدیران وبلاگ سانسور شد !!

.

.

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:42 توسط سید قاسم حوائجی |

به نام خدا


قلم انگار توانش را ندارد. بیان انگار تاب نمی آورد. زندان کلمات گنجایش این معنا را ندارند، انگار.

چرا اینقدر سخت صحبت کنم؟ چرا اینقدر تکلف به خرج بدهم؟ دلم تنگ است. دلم برای حرم تنگ شده. دلم برای سلام دادن تنگ شده. دلم برای خوف و رجای ورود به حرم تنگ شده.

برای وقتی که دست روی سینه می گذاری و چشم به گنبد طلا می دوزی.

برای وقتی که می گویی " اللهم انی وقفت علی باب من ابواب نبیک، صلوتک علیه و اله . . .

برای وقتی که می گویی 

ءادخل یا رسول الله؟

ای رسول خدا ! آیا اجازه می دهید وارد شوم ؟

ءادخل یا ولی الله ؟

ای ولی خدا ! آیا اجازه می دهید وارد شدم ؟

ءادخل یا ملائکه الله المقربین المقیمین فی هذا المشهد ؟

ای فرشتگان مقرب در این شهادتگاه ! آیا اجازه می دهید وارد شوم ؟

فاذن لی یا مولای فالدخول، کافضل ما اذنت لاحد من اولیائک.

فان لم اکن اهلا لذالک، فانت اهل لذالک !


***

اینجا تهران است. اینجا خیابان های شلوغ تهران است. هزار کیلومتر دور از حرم . . .

با خود زمزمه می کنم :

شنیدم سجیتکم الکرم امام رضا (ع)

شما رو رها کنم کجا برم، امام رضا ؟!


عیدتون مبارک ! خوش به سعادت تون مشهدی ها !

حرم مشرف شدید، نائب الزیاره همه باشید، لطفا.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:2 توسط محمد اسلامی |

«... فإنّا نُحيطُ علماً بأنبائِكم، ولا يعزُبُ عنّا شي ءٌ من أخباركم، ومعرفتُنا بالذّل الّذي أصابَكم مُذ جَنح كثيرٌ منكم إلى ما كان السّلف الصالح عنهُ شاسِعاً و نَبذوا العهدَ المَأخوذ وراءَ ظُهورهم كأنّهم لا يعلمون. إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم، ولو لا ذلك لَنزلَ بكم اللّأواءُ واصطَلَمكُمُ الأعداء، فاتّقوا الله جلّ جلاله...»

...ما اگرچه هم اكنون در مكانى دور از دسترس ستمگران سكنى گزيده‏ايم؛ كه خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما را مادامى كه حكومت دنيا به دست تبهكاران است در اين كار به ما ارائه فرموده است، ولی از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می گذرد کاملا مطلع هستیم و هیچ چیز از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خوارى و مذلّتى كه دچارش شده‏ايد با خبريم؛ از اینكه بسيارى از شما مرتکب خطاها و گناهانی شدند که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می کردند و عهد و ميثاق مأخوذ خدايى را آن‏چنان پشت سر انداختند كه گويی بدان پيمان آگاه نيستند. با این حال ما هرگز در رعايت حال شما كوتاهى نمى‏كنيم و ياد شما را از خاطر نمی بريم و اگر جز اين بود از هر سو گرفتارى به شما رو مى آورد و دشمنان شما، شما را از ميان مى‏بردند.

پس از خدا بترسید و تقوى پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به شما رو آورده از ما بخواهيد. فتنه ای که عده ای در ان نابود می گردند و عده ای از ورطه آن بسلامت مى گذرند. آن فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ماست. "و خداوند نور خود را كامل مى‏گرداند هر چند مشركان نخواهند."

...امر قیام ما به اذن خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه سودی ندارد. نافرمانی ما موجب می شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت. خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمت بی پایانش نصیب شما بفرماید.

گزیده ای از توقیع شریف حضرت حجت بن الحسن (عجل الله فرجه) خطاب به مرحوم شیخ مفید (بحارالانوار، ج 53، ص 175.)


و چه روضه ی سوزناکیست این سخن که إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم...

فلیبک الباکون... فلیندب النادبون... فلتذرف الدّموع... ولیصرُخ الصّارخون... و یضجّ الضّاجّون... و یعجّ العاجّون.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:35 توسط علی‏رضا نامقی |