تبليغاتX
صدای دوست

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ. مائده 105


ای کسانی که ایمان آوردید، حواستان به خودتان باشد. کسی که گمراه شده به شما ضرر نمی زند اگر شما هدایت یافته اید
خلاصه سرتان توی لاک خودتان باشد
آره؟
البته بعضی ها هم اینطوری تفسیرش می کنند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 9:47 توسط محمدجواد بابایی |

سلام آقای کولودی. امیدوارم حالتان خوب باشد و توی آن دنیا زیاد اذیتتان نکرده باشند. من یکی از علاقه مندان سابق کتاب شما بودم و تاحالا هم چندبار داستانش را خوانده ام و هم فیلم ها و کارتون های مربوط به آن را دیده ام. البته از آن روزها زمان زیادی می گذرد و الان که این نامه را دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر از آن داستان مزخرفت متنفرم.

آقای کولودی، من از تو متنفرم و از آن داستان مزخرفت. داستانی که اتفاقا اصلاً مزخرف نبود و خیلی هم جالب بود! اما تو با آن پایان بندی افتضاحت گند زدی به کل داستان. گند زدی به کل آن قصه ی زیبا و همه چیز را نابود کردی. آخر پینوکیو مگر چه چیز کم داشت که تو با همدستی فرشته ی مهربان تبدیلش کردی به یک آدم واقعی! و آن بدبخت ساده دل را جوری فریب دادی که اتفاقا از این استحاله کلی هم خوشحال شده بود و خیلی هم راضی بود!

آقای کولودی، امیدوارم این کار را تعمداً انجام نداده باشی و از عواقب تصمیم ات آگاه نبوده باشی. امیدوارم وقتی که فرشته ی مهربان را فرستادی سر وقت پینوکیو، حواست پرت بوده باشد که در غیر این صورت وای به حالت!

آخه مرد حسابی، گیرم که پدر ژپتو دلش یک پسر واقعی می خواست و تو و فرشته مهربان دلتان به حال آن پیرمرد بیچاره سوخت. خوب نیامدی دو دقیقه برای آن پیرمرد توضیح بدهی که مگر پینوکیو چه چیزی از بقیه بچه ها کم دارد؟ و اگر پینوکیو یک پسر واقعی نیست چرا حاضر شد به خاطرش به آب و آتش بزند و یک مدت برود توی دل نهنگ زندگی کند؟ آدمیزاد که به خاطر یک تکه چوب از این کارها نمی کند! گذشته از همه ی این حرف ها، اگر کسی دلش یک پسر واقعی(!) می خواهد می رود مثل بچه آدم زن می گیرد و مابقی امور را به سرنوشت واگذار می کند. کدام آدم عاقلی به نیت بچه دار شدن یک عروسک چوبی می سازد؟!! اینجا معلوم می شود که طرف اصلا دلش نمی خواسته بچه دار بشود و تو و فرشته مهربان سرخود این کار را انجام دادید و کردید تو پاچه ی آن پیرمرد.

مبادا بیایی بپرسی که مگر آدم شدن پینوکیو چه اشکالی داشت؟ من به شما علاقه دارم آقای کولودی. بنده تعجب می کنم از این اطلاعات غلطی که به شما داده اند. حیفت نیامد از آن پینوکیوی چوبی؟ که هروقت دروغ  می گفت دماغش دراز می شد و همه می فهمیدند که دارد دروغ می گوید. و برای همین جرأت دروغ گفتن نداشت. و آنقدر دلش صاف بود که همه حرف ها را باور می کرد. اصلا باورش نمی شد که کسی دروغ بگوید. و برای همین بود که وقتی گربه نره و روباه مکار بهش گفتند که سکه هایت را چال کن تا بعد اینجا درخت سکه دربیاید باور کرد. همان طور که حرف آن مرد صاحب سیرک را باور کرد و حرف های فرشته مهربان را هم.

حالا پینوکیو آدم شده است و وقتی که دروغ می گوید دماغش دراز نمی شود. اصلا آب توی دلش تکان نمی خورد! بقیه هم حرف هایش را باور می کنند. حالا پینوکیو آدم شده است و مشغول به کار است. گربه نره و روباه مکار را هم به عنوان دستیار خودش استخدام کرده است! پدر ژپتوی بینوا که آرزو داشت پینوکیو عصای پیری اش باشد الان در خانه ی سالمندان چشم به راه ملک الموت است. از سرنوشت فرشته ی مهربان هم نپرس که اینجا خانواده رفت و آمد می کند!... و همه ی اینها تقصیر توست آقای کولودی...

خداوند از سر تقصیراتت بگذرد

 

در کمال تعجب نگارنده آقای کولودی جوابیه ای برای نامه ی فوق ارسال کردند و وقتی که تعجب بنده را ملاحظه کرد توضیح داد که نامه ی بنده در شب جمعه نوشته شده است و چنان که افتد و دانی، اموات در روزهای جمعه به مرخصی می روند. با تشکر از وقتی که به اینجانب اختصاص دادند جوابیه ایشان در ادامه مطلب آورده شده است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:31 توسط علی‏رضا نامقی |

باسلام,برگ برگ 365 روز سال 1389شما,سراسر احسن الحال...

یه شعر ساده که یادگار آخرین شب خاطره ی سال 1388 حوزه ی هنریه:

دل بود که از قافله ما را عقب انداخت/سر رفتن این حوصله,ما را عقب انداخت

حتی همه ی جاده ها نیز گواه اند/این پای پر از آبله ما را عقب انداخت

از باد,رهاتر شده بودیم,ولی حیف/سنگینی این سلسله ما را عقب انداخت

یک سجده فقط فاصله ی ما و خدا بود/دل نیز از این قافله ما را عقب انداخت...

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی...

گفتم یه مطلبی نوشته شده باشه.همین...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 12:10 توسط محمد جواد امینیان |