تبليغاتX
صدای دوست

بسم الله الرحمن الرحیم


چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

میلاد عرفان پور

به نقل از اینجا+

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:51 توسط علی‏رضا نامقی |

باسمه تعالی

ماشین مسافرکش هنوز راه نیفتاده با عصبانیت مسافر صندلی جلو را به جرم نداشتن پول خردتر از پنج هزار تومانی پیاده می کند و بعد از نثار مقادیری فحش و فضیحت غیربهداشتی به زمین و زمان متوجه حضور مسافر دیگر می شود. قیافه ای حق به جانب به خود می گیرد و می گوید "شما اگر بودی کاری غیر از این می کردی؟"

اول صبح است و سرحال و قبراقم و برخلاف اغلب اوقات که فقط نقش گوش شنوا و کله ای برای تأیید حرف های مسافرکش ها را بازی می کنم، این بار حسابی حال و حوصله بحث و جدل دارم. می گویم "بله. اگر جای شما بودم او را می رساندم و کرایه نمی گرفتم . . .

باقی ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید.


پ.ن: عنوان را بعد از نوشتن مطلب انتخاب کردم از جهت شباهت به یکی از وبلاگ های مورد علاقه ام "تاکسی نوشت" که چندی پیش با "شهرنوشت" و "مترونوشت" ادغام شد تا از این به بعد در قالب "زندگی نوشت"، نگاه یک جامعه شناس جوان را به اتفاقات روزمره منعکس کند. به محسن حسام مظاهری از زمان حضورم در آینده سازان ارادت پپیدا کردم و با مجلات هابیل و فتیان و کتاب ارزشمند رسانه شیعه او را بیشتر شناختم. خیلی حال داشتید در این ایام نزدیک به سالگرد انتخابات، "نامه ای نه برای میرحسین" را هم به قلم محسن حسام بخوانید. آخرین نظرات جامعه شناسانه او در تحلیل انتخابات را هم به توصیه دوچتور اضافه می کنم که می توانید اینجا و اینجا بخوانید.

از آنجا که برای خودم هم مدت ها سؤال بود، محسن حسام، اسم دوقسمتی است که با سکون محسن و پشت سرهم خوانده می شود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 12:37 توسط علی خرم طوسی |

متنی که در ادامه می آید کمی طولانی ست ولی فکر کنم (و البته امیدوارم) به یک بار خواندنش بیارزد. زیاد فرصت تلخیص و تخلیص اش را نداشتم. بضاعت اندکی ست به مناسبت ایام فاطمیه (س). به ضمیمه ی التماس دعا.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 5:30 توسط علی‏رضا نامقی |


هوالقادر

با دلی آرام و قلبی مطمئن ، و ضمیری امیدوار به فضل الهی ، از حضور شما عزیزان مرخص، و به پادگان سربازی سفر میکنم.

 و به عنوان آخرین وصایای خود، به تمامی آموزشی های عزیز، گوش زد میکنم که اوصیکم و نفسی بتقوالله .

پرهیزگار باشید و از این پرهیزگاری حالشو ببرید !.

بدانید و آگاه باشید که همانا واحد فخیمه آموزش، از قدیم الایام تا به امروز، به مدد خون دلها و آب دیدگان بزرگ مردانی چون مرحوم مغفور، طاهای شوکت الدوله، به بنای رفیع کنونی خود رسیده و حافظ کیان استوار این دیرین محفل مجازی و آن یادگار، انجمن اسلامی بوده و سالهای سال، تأمین کننده عقبه فکری و فرهنگی و تحلیلی و تفریحی! اینجا (=وبلاگ) و آنجا (=انجمن) بوده و هست و بحول و قوه ی داکتوری، خواهد بود.

هان ای آموزشیانِ جان !

امروز و در این برهه حساس که طوفان فتنه ها، به سمت داکتور جلیل القدر، نشانه رفته است ؛

امروز که خدماتچیان بی خدمت، به سرکردگی آن محمد اسلام نما!، دوره راه افتاده و در اتحادیه و خارج از آن، به تربیت قلم به دستان مزدور مشغول اند؛

امروز که نامق ها به دست فراموشی و نامُخ ها درعرصه اند؛

به هوش باشید که مبادا وبلاگ شما به دست نااهلان و نامحرمان بیافتد.

(داداشِ من! وخ ندارم تُف بدم. خلاصه ش این که آقا این دو ماهی که ولتون میکنیم، بچه بازی نشه اینجا. خون به دل داکتور و سایر بزرگان نکنید. آدم باشید)

(اصلا" حالا که اینجور شد : ای لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد!. با تشکر. روابط عمومی شهرداری)

پ.ن 1 : آقا ما تا یک ساعت !!! دیگه اعزامیم.

پ.ن 2 : داکتورااااا ! داکتوراااااا ! مااااا دارییییییییییییم می آیییییییییییییم !!!

پ.ن 3 : حالا درسته که پادگان نیروی زمینی ارتش در تهران، اینترنت نداره، اما نامسلمونا، شماها کامنت بزارین، بالاخره یه روز میام می چکم دیگه !

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:27 توسط سید قاسم حوائجی |