باسمه تعالی
"به نظرت برای خواستگاری باید چه سؤال هایی از چه «جنسی» و چطور پرسید؟"
این مضمون سؤال پیامکی یکی از بچه ها بود که دیشب به دستم رسید. حالا اینکه سؤال را به شیوه تیر در تاریکی «ارسال برای همه" پرسیده بود یا کفگیر شارژ همیشه نداشته موبایلش به ته دیگ خورده بود بماند. دلم نیامد به شیوه مرسوم امثال قاسم! ضدحال بزنم و بنویسم جواب همچین سؤالی آن هم از نوع جنسی! را نمی شود با پیامک داد. طی چند خط و به خلاصه ترین شکل ممکن جوابش را دادم. امروز تصمیم گرفتم مشروح آن را اینجا بنویسم شاید باقی متأهلین هم کمک کنند و مجموعه حرف های مطرح شده به کار افراد بیشتری بیاید.
ادامه مطلب را بخوانید . . .
پی نوشت ها:
1. تا دلتان بخواهد برای دوران عقد و بعد از ازدواج کتاب داریم اما سال پیش هرچه برای آمادگی ازدواج و خواستگاری دنبال کتاب گشتم، جز «مطلع مهر» ارزشمند دکتر امیرحسین بانکی پیدا نکردم که همان هم دیر به دستم رسید و کار از کار گذشته بود. راهی نیست جز مشورت گرفتن از بزرگترها و دوست و آشنایی که البته گاهی مثل خواندن همین نوشته حاصلی جز گمراهی ندارد.
شماها یادتون نمیاد. اون زمونا که ما بچه بودیم یک کارتونی پخش میشد اسمش خاطرم نیست! ولی حتی تو اون ویژه نامه همشهری جوان هم هیچ اثری ازش نبود. تو این سایت هایی که عکس کارتونای قدیمی رو میذارن و نوستول** میترکونن هم تا حالا ندیدمش. ولی خوب یادم میاد. اصلا شاید یکی از کارتونایی که بیشترین تاثیر رو توی دوران کودکی رو من داشت همون بود. غرض از از این حرفا، جونم واستون بگه که سه تا میمون بودن که توی هر قسمت داستان های آموزنده تعریف می کردن. داستان ها هم انصافا آموزنده بود در حد تیم ملی. یادم هست هیچ وقت تماشای این کارتون رو از دست ندادم. همیشه روال اینجوری بود که اول هر قسمت این میمونا با هم یه صحبتی می کردن و یه اتفاقاتی پیش میومد و بعد یه داستان تعریف می کردن متناسب با همون اتفاق. بعد آخر هر قسمت هم که این میمونا با دُمشون از درخت آویزون بودن و همیشه یکی شون با کله می خورد زمین. با صدای بوووم!
[اشک های گوشه چشمش را با دستمال پاک می کند و آهی می کشد: هـ....ـی روزگار...] حالا بگذریم از این نوستول ترکوندنا. غرض بنده چیز دیگه ای بود. یه قسمت این کارتون که هیچ وقت یادم نمیره و خاطره تلخش همیشه باهام هست اونجایی بود که این میمونا قصه ی مسابقه خرگوش و لاک پشت رو تعریف می کردن. این قصه که معرف حضورتون هست. همونی که یه خرگوش و یه لاک پشت قرار میذارن با هم مسابقه ی دو بدن. بعد خرگوشه کلی به ریش(؟) این لاک پشته میخنده و یه مدت میره تعطیلات و ولگردی. لاک پشته بی خیال این صوبتا همین جوری شروع میکنه به راه رفتن. آخرش ولی خیلی هیجان داشت. خرگوشه می بینه که ای وای دیر شد. این لاک پشته نزدیک خط پایان بود. بعد با تمام سرعت شروع می کنه به دویدن. اون موقعا توی کارتونا دویدن سریع رو به کمک یک جاده ی پر از گرد و خاک نشون میدادن. یعنی این که چند لحظه پیش یکی با سرعت رد شده و کلی گردوخاک کرده! نمی دونم حالا هم همینطوره یا نه؟
[خطاب به یکی از حضار که دستش را بالا آورده می گوید: آقا سوال نپرسیدم. همینجوری گفتم. خودم کارتون ندیده نیستم این روزا. شما بشین سر جات قصه رو گوش کن] جونم براتون بگه که توی اون قسمت من تا آخرین لحظه امیدوار بودم که خرگوش سر موقع برسه و برنده بشه. اما متاسفانه لاک پشت با اختلاف یکی دو ثانیه برنده شد. حالا شاید توی داستان اصلی لاک پشت با اختلاف چند ساعت برنده شده بود و اینا میخواستن هیجان داستان رو زیاد کنن اینجوری نشون دادن! بله... یادم هست که تا چند روز اعصابم خورد بود و فحش میدادم به اینا با اون داستان تعریف کردنشون. کلی دلم به حال اون خرگوش سوخته بود که با اون همه استعداد از یک لاک پشت یه لا قبا شکست خورده بود. ما هم تو بچگی عالمی داشتیم ها! تا اینجایی که تعریف کردم همش واقعی بود.*** حالا بریم سر اصل مطلب.
[لیوان آب را سر می کشد. حضار بدون هیچ تذکری صلوات می فرستند! هول می شود و سرفه اش می گیرد. حضار یک صلوات دیگر می فرستند. گلویی صاف می کند و با لحنی کاملا جدی ادامه می دهد] حالا حرف بنده این است که اصلا شما هر جای دنیا بروید همین آش است و همین کاسه. یعنی خرگوش ها هر چقدر هم استعداد داشته باشند، هرچقدر هم که از بقیه بالاتر باشند، اگر تلاش نکنند و بزنند به در بی خیالی، آخر کار از جماعت لاک پشت شکست می خورند. به قول بچه ها گفتنی: رهرو آن نیست که فلان و از این حرفا. اما بنده تجربه ی خودم را عرض می کنم. این قانون لایتغیر الهی توی مملکت ما گاهی صادق هست و اغلب نیست. یعنی شما افراد معدودی را می بینید که لاک پشت وار و با تلاش و کوشش به آن جایی که هستند رسیده اند. اغلب این طوری بوده که طرف شب امتحان تازه یاد کتاب و درس افتاده و با زور قهوه و چای (گزارش های تایید نشده از ترامادول هم نام می برند) درسی خوانده و چه بسا با امدادهای غیبی نمره ای گرفته. یا یک سال همین طوری دور خودش چرخیده و یک هفته مانده به موعد تحویل پروژه، گزارشی از جایی کش رفته و استاد هم که طبعا وقتش خیلی باارزش هست و دانشجو هم حتما کار کرده و (اگر کار هم نکرده به درک. ما که پولش را گرفتیم) نیاز به خواندن پایان نامه نیست. یا در شرایطی که ملت بدبخت بیچاره پنج سال در نوبت وام صبر می کنند [بووو....ق... آقا این میکروفون رو لطف کنید درست کنید.] بله، داشتم عرض می کردم. یا اینکه چهار سال شلنگ تخته می اندازند و دو هفته به انتخابات [... صدای بوق ممتد و کر کننده ی آمپلی فایر] یا خیلی مثال های دیگر که اینجا مجال عرض نیست.
این خرگوش طبع بودن انگار از بچگی توی وجود ما نهادینه شده. یعنی شما به یکی بگویید بزرگترین آرزوی زندگی ات چیست؟ خیلی کم پیش می آید که نگوید: آن قدر پول داشته باشم که دیگر نیازی به کار کردن نداشته باشم. همین خود شما... خلاف می گویم؟ در چنین وضعیتی آنهایی هم که دوست دارند لاک پشت باشند و سرشان به کار خودشان باشد مظلوم واقع می شوند. چه در دوران تحصیل که انگ خرخوان و بچه مثبت و [بوووق] بهشان می چسبد. چه در جاهای دیگر که باید تاخت و تاز خرگوش ها را ببینند و دم برنیاورند و در برابر وساوس متعدد شیطانی مقاومت کنند. [تعجب حضار از این لحن صحبت کردن] بله، کل حرف ما همین بود. آقا ما یک بار توی عمرمان تصمیم گرفتیم کار درست و حسابی انجام بدهیم. یعنی دهان خودمان را سر این تز ارشد به احسن وجه مورد عنایت قرار دادیم. اولین باری بود توی عمرم که داشتم مزه ی "تحقیق علمی" و "پژوهش" را می چشیدم. اما دست روی دلم نذار که زشته آقا.
خلاصه کلام اینکه انگار جایی برای لاک پشت ها نیست...
________________________________________________________
*The copyright of this title belongs to “The Coen Brothers”
** نوستالژی. سیر در گذشته. کل کل خاطره تعریف کردن و اینکه کی بیشتر از بقیه یادش مونده و ایول عجب حافظه ای داری تو! و از این حرفا.
*** همین که من توی عالم کودکی طرفدار آن خرگوش بودم خودش بیانگر خیلی چیزهاست. می گویند طبع بچه پاک است و بسیار نزدیک است به آن فطرت اصلی خودش!
پ.ن: اتفاق خاصی نیفتاده. اینقدر سوال نپرسید که مگه چی شده؟ و چی کار کردی؟ و اینا
به نام خدا
یکی از تفاوت های صدای دوست با بسیاری وبلاگ های دیگر این است که شخصی نیست. نه اینکه به خاطر "گروهی" بودنش شخصی نباشد، بلکه به این خاطر که نویسنده ها عموما مسائل شخصی شان را در وبلاگ مطرح نمی کنند، خلاصه شخصی نیست.
اما راستش را بخواهید من گاهی به این وبلاگ های شخصی ِ شخصی حسودی ام می شود. همین وبلاگ هایی که هر از مدتی نویسنده ها سفره دلشان را باز می کنند و با مخاطب های داشته یا نداشته شان درد دل می کنند.راستش را بخواهید با اینکه احتمال می دهم بقیه بچه ها پستی هایی را آماده کرده باشند، دلم را می زنم به دریا و فضا را کمی تا قسمتی شخصی می کنم.
برای آگاهی از اصل ماجرا به ادامه مطلب رجوع کنید لطفا
باسمه تعالی
آخرین نفس هایی را می کشم که قرار بود تسبیح باشد. اگر اتفاقی نیفتد و ماه شوال ادا و اصول از خودش در نیاورد، آخرین ساعت های ماه رمضان است. صحیفه سجادیه را برمی دارم و دعای وداع حضرت با ماه رمضان را ورق می زنم. باز هم حرف هایی که گنده تر از دهانم است و باز هم افسوس که چرا چنین حالی ندارم:
- السلام علیک ما کان أطولک علی المجرمین و أهیبک فی صدورالمؤمنین : درود بر تویی که برای مجرمان خیلی طولانی بودی و در دل های مؤمنان هیبت داشتی
- السلام علیک غیر مودّع برما و لا متروک صیامه سأما : درود بر تویی که وداع با تو از روی دلتنگی نیست و ترک روزه تو از خستگی و ملال نیست
. . . که جرأت ندارم بگویم طولانی بودی و در دلم ابهت و هیبت نداشتی اما از حال خودم اینقدر خبر دارم که دلتنگ و خسته و ملولم.
اصلا آدمیزاد است و دهانی که همیشه باز است و دستی که همیشه دراز و نیاز و فقری که هیچ وقت تمامی ندارد. یک ماه دیگر دهان بستم به این امید که دهانی باز شود و حالا به قول شاعری خوش ذوق با خودم زمزمه می کنم:
این دهان بستی دهانی باز شد؟
آن دهان را هم ببندی بهتر است! *
۱/۵ - رپرتاژ آگهی
بسم الله
و سلام به همه صدای دوستی های عزیز!
امیدوارم که از این ماه مبارک و پر برکت نهایت سوء استفاده رو کرده باشین و اگه مثل ما نتونستین یه تکونی به خودتون بدین لااقل لحظه های خوشی رو گذرونده باشین و همچنین امیدوارم اگرم مثل زرنگایی که بار خودشونو بستن و واسه یک سال انرژی ذخیره کردن، از تموم شدن این فرصت خدایی، ناراحت و دلگیر نیستین، لااقل این روزا مثل ما اهالی شیکم که فقط از روزه گشنگی و تشنگیش بهمون رسید و روزای طولانی تابستون پدرمونو درآورد، اینقد واسه ناهار خوردن روزشماری نکنین !
خوب از این تعارفات صدتا یه غاز که بگذریم اجازه بدین که با اجازه بزرگترا و بزرگوارایی که توی این پست پائینی مشغول به مباحث سطح فکر هستن، خیلی خلاصه بریم سر اصل مطلب و سر شما و انگشت شصت خودمونو که داره یک تنه و با تمام قوا رو کلیدهای گوشی موبایل بالا پائین میره و پستی موبایلی خلق میکنه، به درد نیاریم و با تعریف قضیه ای که امشب توی پادگان داشتیم، به امر کثیف تبلیغات دست بزنیم و دامن آموزشی های عزیز رو به اون واحد تبلیغات کذایی مرحوم حجت آلوده کنیم؛
عرض کنم خدمتتون آقایی که شما باشین، بعد از شماره اول سربازی نامه، و اتفاقاتی که سر یکی از جمله هاش توی زیرپوست وبلاگ (کامنتهای خصوصی) بوجود اومد شدیدا از ادامه این حرکت دلسرد شده بودم تا اینکه امشب پیشومدی پیش اومد که منو مصمم کرد به ادامه سربازی نامه نویسی، آن هم با قدرت !
دلم براتون بگه که تو اتاق افسرا نشسته بودیم و گل میگفتیم و دری وری میشنفتیم که درباز شد و سلام و علیک و بیگیر و ببند که افسرای جدید اومدن؛ از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون موقع احوالپرسی و خوش و بش های اولیه متوجه شدم یکی از این تازه واردا یه کم تو خودشه و به قول بچه ها گفتنی دپ میزنه؛ پیشش رفتم و باهاش سر صحبتو وا کردم و هنوز چند جمله ای رد و بدل نکرده بودیم که آقا چشمتون روز بد نبینه، یهو این دوست شمالیمون اومد تو بغل من و زد زیر گریه !؛ طفلی چنان اشکی میریخت که اگه حتی یه خدماتی خبیثم اینجا بود دلشو آب میکرد؛ با اجازتون یه نمه همچی بفهمی نفهمی نازک طبع تشریف داشت ( خجالت بکشین غیبتشو نکنین، منظورم سوسول نبود!!!) و براش سخت بود که از بهشتی مثل استان گیلان بیافته به افسانه ای مثل خاش !!
آره دیگه، از بس تو جامعه از سربازی بد گفتن و بد شنیدیم که وقتی یکی با همچین ذهنیتی اعزام میشه به بدنام ترین مکان خدمتی، زانوی غم بغل بگیره و روی ابر بهاریو سفید کنه ! و از همین شب اول برای فرار و ترک خدمت نقشه بکشه؛
چرا ؟
نه واقعا" چرا ؟
این سوالی بود که من از خودم پرسیدم؛ چرا نباید ما سابقه دارهایی که واقعیت حقیقتا شیرین و جذاب و مانای سربازی رو چشیدیم و سادگی و راحتی خدمت واسه لیسانسه ها رو تجربه کردیم و از فرصتهای کم نظیر خودسازی و مطالعه و تفکر و رشدش باخبریم (هرچند متخصص حروم کردن فرصتهائیم) ، فضای ذهنی تازه کارا و صفر کیلومترا رو اصلاح نکنیم و خیال خانواده ها رو هم از گل پسرا و کاکل زری هاشون آسوده نکنیم؛ (باور می کنین سخت ترین و فرسایشی ترین و کار حضرت فیل ترین! کاری که خود من اینجا انجام دادم قبولوندن همین خوبیای سربازی به مادرم بوده؟!)
مخلص کلوم اینکه ما دوباره میخوایم گرد و خاک کنیم و داااااااس تان را بندازیم و اینقد از خدمت وظیفه عمومی بگیم و بگیم و بگیم تا محمد اسلامی از اینکه معاف شده دماغش و دلش و سایر نواحی اش! بسوزه. (ما بهش میگیم چیز ! یعنی جیگر !!)

ضمنا از اینکه این تبلیغاتمون بقول یکی از دوستان شاید درحد یک پست نبود هیچ پوزشی نمیطلبیم ؛ چون اینا رو هیچ رقمه نمیشد تو یه کامنت اونم واسه پست علمایی جواد جاداد؛ اینجاست که شاعر علیه الرحمه میفرماید:
نه کامنت توانمش خواند ، نه که پست توانمش گفت / متحیرم چه نامم، این، رپرتاژ آگهی را
روزی بر دو قسم است: آن که تو را می خواهد و آنکه تو او را می جویی. کسی که دنیا را خواهد، مرگ او را می طلبد تا از دنیا بیرونش کند و کسی که آخرت خواهد، دنیا او را می طلبد تا روزی او را به تمام به او بپردازد
باسمه تعالی
قدیم ترها که فراغت و به خصوص حال و حوصله بیشتر بود، حفظ می کردم. با شماره آیه و صفحه و فول آپشن و به شیوه موتورهای جستجو! دلخوش بودم به اینکه کسی جایی آیه ای بخواند و برعکس، رو به اول قرآن حافظه ام را به رخش بکشم. به خصوص که صدای جالبی هم نداشتم و موقع قرائت، مستمعین مرتب به هم نگاه می کردند و لابد وقتی چشم هایم را در اوج می بستم و دستم را به تقلید از حرفه ای ها کنار گوش می گذاشتم، چهره در هم می کشیدند. همین ترس از موفق و محبوب نشدن بیشتر تشویقم می کرد سراغ حفظ بروم که هم کلاس کارش بیشتر بود و هم مشتری اش کمتر*. امان از پروسه آتروفی که گویا سلول های مغزی از همان لحظه تولد شروع می کنند به تحلیل رفتن. خوبی اش این است که تمام آن چه باید از خاطرمان برود خیلی بیشتر از آنهاست که باید یادمان بماند. یعنی هرطور حسابش را بکنی در مجموع این زوال حافظه به نفعمان است. اصلا اطباء هنوز هم به بیماری آلزایمر مشکوک اند و بعضی آن را مصلحتی می دانند از جانب بزرگترها در برخورد با روزگار و بچه های نامرد!
خدا حفظ کند بزرگی را که در گوشم گفت عمده این است او تو را حفظ کند نه تو او را! آب سردی ریخت بر تلاشی که می رفت به نیمه برسد. کم کم داشتم ته این یکی را هم درآورده، کلکش را کنده و به کلکسیون افتخارات به اتمام رسانده اضافه می کردم**. حرفش را گوش کردم و رفتم سراغ تفاسیری که نمی دانم چه رمزی بود هیچ وقت نشد با هیچ مدلش ارتباط برقرار کنم. علامه و سایر مفسرین را مقصر اصلی می دانستم که به روز ننوشته بودند! و با مذاق به هم ریخته و فیلم دیده و رمان خوانده ما جور در نمی آمد. که خوش خیال بودیم و بعدتر فهمیدیم در میان این خیل بی انتها فی الواقع رمانی هم نخوانده و فیلمی ندیده ام.
تا اینکه بزرگواری دیگر کلید را دستم داد. قرائت و حفظ و حتی فهم را مقدمه می دانست و می گفت عمده انس است. انسان است و نسیانی که به او دست داده و . . .
به نام خدا
سلام
خیلی قصد اطاله کلام ندارم. بنابراین کوتاه می گویم.

از پنجشنبه، دیروز 4 شهریور 89، خبرهایی نقل می شود مبنی بر اینکه مسعود رجوی، سرکرده گروهک منافقین، مرده است. سایت های ضد انقلاب هم این خبر را نقل اند.
به عنوان نمونه سایت ضد انقلاب "روزآنلاین" که حقیقتا از دشمنان حرفه ای جمهوری اسلامی است.
اما هنوز هیچ منبع رسمی این خبر را تایید نکرده است. هرچند رجوی از سال 1382 تا کنون مفقود شده است. بعد از حمله آمریکایی ها به عراق تا کنون، هیچ کسی وی را زنده ندیده است.
تلویزیون مجاهدین خلق، منافقین، همیشه در آستانه سال نو پیام تبریک رجوی را پخش می کند. این تلویزیون از سال 82 تاکنون دیگر هیچ پیام تبریک جدیدی را از وی پخش نکرده است.
خبر روز گذشته نیز در ادامه تمامی خبرهایی است که بارها و بارها از سال 82 تاکنون از مرگ وی سخن گفته است.
برای آنها که حوصله دارند، اشاره های پراکنده ای را در مورد مجاهدین در ادامه مطلب گنجانده ام.
به نام خدا
آن روزها، ماه رمضان برای همه ما حال و هوای جمعی عجیبی داشت.
نیم ساعت یا یک ساعت بعد از افطار همه مردهای محل و بچه هایشان در یکی از خانه های محل جمع می شدند. از مرد هفتاد ساله تا پسر بچه 2-4 ساله !
دور می نشستند و قرآن می خواندند. یکی از آن میکروفون های بزرگ قدیمی با یکی از بلندگوهای قدیمی تر. جلوی در خانه ای که قرآن می خواندند چراغ روشن بود با پرچم جلسه قرآن محل!
آن روزها کسی بعد از افطار فیلم نگاه نمی کرد. هر شب یک جزء قرآن را دور می خواندند. پذیرایی غالبا خیلی ساده بود. چایی تلخ با قند! حداکثر میوه هم می آوردند. اما جمع "دوره قرآن محل" خیلی صمیمی بود. قبل از شروع جلسه و بعد از شروع جلسه، همسایه ها از حال هم با خبر می شدند. گاهی اگر کسی مشکلی داشت، بقیه راهنمایی اش می کردند، یا اگر کاری از دستشان می آمد، برایش انجام می دادند.

این عکس بالا تزئینی است! محله ما اصلا مسجد نداشت. از این محله های قدیمی بود که تازه داشت آباد می شد. جای مسجد را مشخص کرده بودند، اما هنوز نساخته بودند. نمازهای عید فطر را هم توی خیابان می خواندند. یکی از 4راه های محل که کمی بزرگتر بود و به چهارراه سبزی فروشی (!) معروف بود را موکت پهن می کردند.
چهارراه می شد مصلای محل! شیرینی نمازهای عید فطر دوران کودکی را تقریبا در هیچ نماز عید فطری دوباره تجربه نکردم. هرچند بعضی نمازهای عید فطر مصلای تهران هم گاهی خیلی شیرین می شد. (آن زمانی که تهران بودم)
***
این روزها دیگر به جلسه قرآن محل نمی روم. یعنی در محله جدیدی که زندگی می کنیم، نمی دانم اصلا جلسه قرآنی دارد یا نه.
حدس می زنم جلسه های قرآن را باید "این شب ها" با سریال های مختلف سیما هماهنگ کنند تا جلسه قرآن دچار "جراحت" نشود!
دلم برای کودکی ها تنگ می شود. خصوصا ماه های رمضان!