تبليغاتX
صدای دوست

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور می­شود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتاده­اند و همین جور خاک می­خورند و به خاطرات پیوسته­اند. گاهی وقت­ها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی می­شود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسباب­کشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!

دبیرستان که بودیم چند تا از بچه­های پایه کار یک نشریه­ای منتشر می­کردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر این­که کار خود بچه­ها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع می­شد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچه­های مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر می­کنین این نظارت استصوابی و این ممیزی­های عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر می­شد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقده­ها و کینه­هاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض می­کردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمی­خوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانی­تر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.

اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیش­نویس این داستان­ها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستان­ها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظری­هایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما می­دهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...

بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بی­خیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همین­جا هستم و جایی نمی­روم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم می­دانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیری­های عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 16:29 توسط علی‏رضا نامقی |

هو الرزاق

گفتم روی قاس رو زمین نندازم، وارد گود شدم! محمدجان و داکتورجان رخصت!

صدای دوست دو ساله شد، و حضور من در کنار صدای دوستی های عزیز یک ساله (چون پارسال دقیقا موقع جشنواره بود که من ملحق شدم به صدای دوست) طریقه مطلع شدن من هم از این مکان مجازی خودش یه خاطره اس! بذارین حالا که قراره اسم این بخش رو بذارم بخش خاطره، اینم بگم!

پارسال همین موقع ها بود که دانشگاه فردوسی رو با قدوم خودم متبرک کرده بودم و رفته بودم مرکز تحقیقات مخابراتش که ... مصطفی عطاران رو دیدم! و بعد از کمی سلام و احوالپرسی گفت که یه همچین مکان مجازی وجود داره! جالبه کسی که اینجا رو به من معرفی کرده، تا الآن کوچکترین رد پایی از خودش ندیدم!

واقعا از داکتور و سایر دست اندرکاران که همچین فکر نابی کردن و این مکان رو درست کردن، کمال تشکر و سپاس رو دارم! خاطره های دبیرستان یک کنار، خاطره های این سال ها هم به یک کنار، دور هم بودن این جمع قدیمی هم کناری دیگر! از اینکه این دوستی ها تداوم یافته، شور و اشتیاق خاصی دارم!

بگذریم از حاشیه ها! تو این بخش از دوستان میخوام بهترین خاطره ی مشترکی که تو این یک سال تو خاظرشون موندگار شده رو به معرض نمایش بذارن (یعنی بیان کنن)!

خودم شروع میکنم! بهترین خاطره، جمع شدن صدای دوستی ها دور هم و رفتن به سد چالیدره بود! رفقایی که چندین سال بود ندیده بودمشون، در یک مکان و یک زمان دور هم جمع شدند و یادآور سال های دور دبیرستان بودند! واقعا خوش گذشت! اصرار دارم ازین دور هم جمع شدن ها، حداقل سالی یکی دو بار به وقوع بپیونده تا دوستی مون پایدارتر باشه!

نوبت خاطره های شماس! تنبلی نکنین بچه ها! بگین! بگین دیگه!

بگم ؟! بگم ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:45 توسط محمدرضا اشرف |

به نام خدا

با ابراز امیدواری جهت گرمی بیش از پیش اجاق جشنواره دوم، با یکی دیگر از بخش های جدید جشنواره در خدمت شما هستیم.


پرسش شماره یک:

به نظر شما وبلاگ گروهی صدای دوست تا چه اندازه توانسته است به عنوان یک رسانه مردم نهاد نقش ایفا کند؟!

***

پاسخ های پیشنهادی:

الف) بابا مردم نهاد رو عزل کردند! نفر بعدی هم کارش به بیمارستان کشید! از این مردم نهاد فعلا بکشید بیرون!

ب) این رسانه که وگویی یعنی چه ؟!

ج) اِ ! پس همه چی برنامه ریزی شده بود ها ؟! شما هم بعله ؟!

د) با سئوالت اصلا حال نکردم !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 16:42 توسط محمد اسلامی |

به نام خدا

به نمایندگی از تمامی اعضای "صدای دوست" حادثه ناگوار سقوط هواپیما و از دست رفتن جمعی از هموطنانمان را تسلیت عرض می کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:55 توسط محمد اسلامی |

به نام خدا

سالی که گذشت برای صدای دوست سالی با فراز و فرودهای بسیار بود. این سال با درج پستی از سید محمد اسلامی آغاز شد و با درج پستی از محمدرضا اشرف به پایان رسید.

در اولین بخش از جشن تولد دوسالگی "صدای دوست" با اهدای ۴ تندیس جشنواره در خدمتتان هستیم.

۱. تندیس چهارپایه بلورین

۲. تندیس پلاستیکی اخراجی ها

۳. تندیس بلورین محمود احمدی نژاد

۴. تندیس بلورین شیپورچی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:50 توسط محمد اسلامی |

به نام خدا

الان دقیقا دومین سالگرد تولد صدای دوست است

یعنی 20 دی ماه ساعت 00:40

تولدت مبارک صدای دوست !


تا دقایقی دیگر اولین پست جشن تولد بارگذاری می شود
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 0:40 توسط محمد اسلامی |

هو الرئوف

پس از اولین پست (به ظاهر) موفقیت بار اینجانب در وبلاگ خودمونی صدای دوست و اقبال چشمگیر صدای دوستی های عزیز ازین پست، دیر زمانی بود که می خواستم بار دیگر فضای صدای دوست را با سخنان نغز خودم عطر آگین کنم! ولی بخت یار ما نبود و به دلایل مختلف که سرچشمه ی تمام آن ها همان تنبلی یا به تعبیر دیگر ... می باشد، این کار تا به امروز به تأخیر افتاد و اگر هم می بینید بالاخره همت کرده ام و این پست را گذاشته ام، تنها به علت پیشنهاد دچتور و پیگیری های ایشان بود. گرچه موضوع پیشنهادی دچتور با آنچه  ذهن مرا هفته ها  برای نوشتن قلقلک می داد، ارتباطی نداشت، اما در این پست برآنم که این دو موضوع کاملا بی ربط را به هم ربط بدم و دستهای کثیف صهیونیسم را حتی در ورزشی همچون کوهنوردی رو کنم!!!! گرچه می دونم احتمالا دچتور مرا به خاطر این کار توبیخ خواهد کرد!
...
فعلا با تصویر زیر اندکی حال کنین، سپس رجوع کنین به ادامه مطلب:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 0:10 توسط محمدرضا اشرف |

باسمه تعالی

ختم کلام

این از مکالمه مکتوب و مختصر ما و جواب صادقانه و صمیمانه دکتر رضایی که به اندازه کافی گویاست و نیازی به هیچ توضیح خاصی ندارد اگر هم اینک به جمع خوانندگان پیوسته اید، نگاهی به دردنامه های 1، 2، 3 (پست های اخیر وبلاگ) بیندازید:

(سلام / لطفا هر زمان براتون مقدور بود، اگر از نظرتون مانعی نداره، اجازه کار کردن مطلب رو تو وبلاگمون یا احیانا هرجای دیگه که پیش بیاد با هر گونه اصلاحاتی که صلاح بدونین صادر کنید! برام خیلی مهمه که با وجود تمام تلاشی که کردم اهانت و جسارت به کسی به خصوص شخص شما نکرده باشم، از عمومی کردن مطلبی که مخاطب اولش شما هستید راضی باشین / البته مقدمه مطلب رو که بیشتر مربوط به همشهری جوان بود کار کردم ولی اصلشو منوط به اجازه گرفتن از شخص شما کردم / باتشکر از وقتی که برای خوندن این نوشته طولانی می گذارید.)

 
فرموده است احب اخوانی الی، من اهدا عیوبی الی
با این حساب شما دوست نادیده هم از بهترین دوستان بنده هستید
این که از این
دوما که از دقت نظری که در خواندن یادداشت من داشتید متشکرم
گاهی از این همه لطف شرمنده می شوم
و البته وظیفه خودم را هم سنگین تر می بینم
جایی که شما - به درستی - از جمله یک مرجع دینی درباره موضی دینی ایراد می گیرید
و عرض کردم که درست هم می فرمایید
و من باید می نوشتم مصداق
سوما بعضی نکات مثل فتوای تحریم آیت الله زنجانی یا حضرت مکارم
را سر فرصت برایت پیدا می کنم
یا مثلا طلبه پایه 10 را من حذف نکردم و بقیه حذف کردند
و آخرا اینکه حرفم همان است که نوشتم
من خواستم همین را نشان بدهم که ا
ز توهین به یک مرجع ناراحت بودم
و خواستم همین را نشان بدهم

دیگر اختیار با خودتان است که مطلب را وبلاگی منتشر بفرمایید
 
البته این مکالمه یک ضمیمه تلفنی و ادامه مکتوب کوتاه هم داشت که بالاخره باید یک چیزی برای چزاندن قاسم! دستم داشته باشم اما برای راحتی خیالتان می گویم جز تشکر و گیری که به غلط های املایی دکتر رضایی در پاسخش داده بودم! نکته خاصی نداشت. 
 
و اما چند نکته که در ادامه مطلب می خوانید:
 
۱. پیش به سوی صدسالگی صدای دوست
۲. خودارضائی کلامی و ناف مجازی
۳. دردهای ما و قیصر . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 0:22 توسط علی خرم طوسی |

پس از مطالعه سه شماره دردنامه ها، علی بقول خودش منتظر یک اتفاق بود که نیافتاد؛ حس و حال ثبت دردنامه شماره چهار که قرار بود حاوی پاسخ دکتر رضایی و حاشیه هایی درباره دردنامه ها باشد به علی دست نداد و این بی حوصلگی او، باعث سر رفتن حوصله قاسم شد که این بار حتی با توسل به آن کرامات کذایی اش هم نتوانسته بود به جواب جناب رضایی دست پیدا کند و حس کنجکاوی اش ارضا شود؛ نتیجه آن شد که در ادامه مشاهده میفرمائید؛
اولین پست مشترک پیامکی وبلاگ که از یک جوک شروع شد و به دیالوگهای ماندگار سینما انجامید؛ همینجا پیشاپیش از هنرمند متعهد و محبوب کشورمان، ابراهیم حاتمی کیای عزیز، بخاطر شدت جنون این دو نویسنده صدای دوست پوزش می طلبیم؛
¤¤¤
قاس : Agha
june harky dus dary 4omisham bezar.
Mordim az fozuly bebinim Javabe dr.rezaii chy bude.
Azyat nakon dige.
Ghol midam kamente tahlilye kamely bezaram !!!
داکتور : کامنت تحلیلی هم پیشکش. یه ژانگولر بازی کن وبلاگو ازین جدیت دربیار
قاس : Ma zaminkhordatim.
Shoma faghat bezar
age begy tahlil kon tahlil mikonam,‏‎ begy tahlil nakon nemikonam.
agha saiid!
begy becharkh,micharkham,begy beraghs miraghsam!
(az karkhe ta rain!!)
داکتور : خیلی عجول شدی عباس! (آژانس)
حالا تا فردا صبر کن ببینم چی میشه
قاس : Ta farda sabr konam?
Eyval.
Fateme !
Fatemeye khubam !
to behtarin va khola3 tarin payamo behem dady !!!
[ajans]
(ajab moshaereii shod! hala dal bede ! )

داکتور : معرفت اون دکتر رضایی که جواب داد از توی همشهری بیشتره!
. . .

ادامه مشاعره (مفالمه) را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 0:10 توسط صدای دوست |

ما به تهذیب نفس محتاج تریم تا گردوبازی

مطلب به اندازه کافی طولانی هست. پس بدون شرح و توضیح خاصی آن را بخوانید. انشاءالله در قسمت آخر دردنامه به جواب کوتاه، متین و صادقانه احسان رضایی و حواشی دیگر ماجرا اشاره خواهم کرد. فقط در صورتی که هم اکنون به جمع خوانندگان اضافه شده اید، لطفا پیش از خواندن ادامه مطلب نگاهی به قسمت های قبل (دردنامه-1 و 2) بیندازید.

و اما اصل مطلب:

جناب آقای دکتر رضایی عزیز!

با شناختی که از شما و نگاه شما داشتم، خواندن یادداشت «ما همان برویم گردوبازی» نوشته این قلم برایم کمی عجیب بود. شک ندارم که نیت اصلی شما تخریب یا دفاع کورکورانه از شخصیت یا گروهی خاص نبوده است. بعید هم می دانم جوانبی از ماجرا را که در یادداشتتان به آن اشاره نکردید ندانید و اتفاقا از پاورقی ها و شرح ماوقع به نظر می رسد تلاش کرده اید از منظر خودتان نگاهی همه جانبه به ماجرای موضع گیری آیت الله وحید و بی اخلاقی های مقابل آن داشته باشید. تأکید بجایی هم روی ادب کرده اید و در انتها تهذیب نفس را به درستی و با ذکر ماجرای ابن سینا حلقه مفقوده این ماجراها دانسته اید. اما گفته اید اگر کسی می فهمد چه اتفاقی افتاده برای شما هم توضیح دهد.

به عنوان نگارنده این سطور نه تنها بسیاری از سؤالاتی را که شما طرح کرده اید نمی فهمم و برای خودم هم سؤال است بلکه ابهاماتی هم از نوشته شما برایم ایجاد شده که اصلا نمی فهمم. دقت کنید که خیلی ها در این باب حرف زده بودند ولی این ابهامات از نوشته های احسان رضایی برایم ایجاد شده و اگر همان خیل کثیر، این حرف ها را گفته بودند، شاید هیچ احساسی را در وجودم نمی انگیخت چه رسد به درد.

ادامه دردنامه ۳ (اصل مطلب) را در ادامه مطلب بخوانید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 8:2 توسط علی خرم طوسی |

. . .

اصل مطلب و لبّ کلام این یادداشت در هفت نکته مبسوط نوشته شده که در صورت تمایل خوانندگان عزیز، به زودی ثبت خواهد شد . . .


پی نوشت:

خیلی دوست داشتم تمام مطلب را در همین پست ثبت کنم و قال قضیه را بکنم و کار را یکسره کنم. مهم ترین دلیلی که این کار را نمی کنم طولانی شدن بیش از اندازه مطلب است که از اصول وبلاگ نویسی به دور است. البته شاید مطلبی را نصفه و نیمه رها کردن و خیل خوانندگان مشتاق را تشنه ادامه مطلب گذاشتن از اصول جوانمردی و معرفت به دور و بیشتر شبیه مسخره بازی و لوس بازی باشد، به خصوص که خواندن ابراز اشتیاق دیگران خیلی هم کیف داشته باشد، اما حالا یک بار هم این مدلی اش را تجربه کنیم. آدمیزاد است و تنوع طلبی و مردم آزاری! راه ساده تر این است که دندان روی جیگر! بگذارید تا تمام مطلب ثبت شود یا ساده تر از آن اینکه از خیر خواندن این دردنامه که چه خون دل ها برای نوشتن آن خورده نشده بگذرید!

* برای خواندن مثال هایی که از نوشته های جناب رضایی آوردم به چند شماره اخیر همشهری جوان مراجعه کنید اما ماجرای عبرت آموز ابن سینا که در یادداشت احسان رضایی به عنوان جمعبندی سخنش آمده شاید مناسب ترین مطلب برای ختم قسمت دوم دردنامه باشد که چون بعید می دانم همت کرده باشید و مجله را خریده باشید - و اصولا همین که این نوشته های عریض و طویل را می خوانید جای تشکر دارد - ، بی کم و کاست آن را نقل می کنم:

                                 

"این جور وقت ها آدم حتی می ماند یادداشتش را با چی تمام بکند. شاید نقل این حکایت برای جمع کردن حرف بد نباشد. می گویند بوعلی سینا یک وقتی رفته بوده پیش ابن مسکویه رازی که فیلسوفی بوده است و فقیهی برای خودش. بعد این آقای بوعلی که خودش یکی بوده هم ردیف ابن مسکویه، یک گردو می اندازد جلوی ابن مسکویه و می پرسد که آیا او بلد است مساحت این گردو را حساب بکند؟ اینجایش منظور بنده این است که ابن مسکویه هم برمی دارد یک رساله اخلاقی برای ابن سینا می نویسد و اولش می نویسد که «تو به تهذیب نفست محتاج تری تا من به دانستن مساحت این گردو».

ضمن اعلام تأثر شدید از خواندن این حکایت باید عرض کنم ما که فیلسوف و فقیه نیستیم و رساله اخلاقی هم بلد نبودیم بنویسیم، تلاشی کردیم در جهت محاسبه کردن مساحت گردو برای احسان رضایی عزیز، نویسنده یادداشت تأمل برانگیز «ما همان برویم گردوبازی؟». ایشان هم لطف کرد و هم جوابی سرشار از تواضع و صداقت برایم فرستاد و هم نوشتن اصل مطلب در وبلاگ را به صلاحدید خودم واگذار کرد که اگر عمری بود در قسمت بعد و به زودی ثبت خواهد شد. در غیر اینصورت چاره ای ندارید جز اینکه به مقامات معنوی و کرامات قاسم متوسل شوید!

دردنامه۲ را در ادامه مطلب بخوانید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 8:55 توسط علی خرم طوسی |

باسمه تعالی

یادداشتی در همشهری جوان شماره اخیر (۲۹۱) با طرح جلدی درباره یلدا به قلم یکی از قدیمی های مجله درباره ماجراهای اخیر مختارنامه و نمایش چهره علمدار کربلا منتشر شد که شاید در نگاه اول حتی خواننده را از این همه دقت و همه جانبه نگری و بی طرفی به وجد آورد. اما آگاهانه یا به احتمال بیشتر ناخواسته، القائات نادرستی در پس یادداشت خیرخواهانه احسان رضایی نهفته است. دردنامه ای مبسوط را به عنوان تذکر به او که یکی از نویسندگان محبوبم در مجله مورد علاقه ام بوده و هست نوشتم که نه به نیت چاپ در مجله مزبور و نه به قصد نوشتن پست جدید در وبلاگ بلکه صرفا جهت تذکر نکات مهمی که در یادداشت او مغفول مانده وقت زیادی را صرف آن کردم. اینکه در این اوضاع و احوال فشرده درسی نزدیک به امتحان، این همه وقت گذاری برای موضوعی که شاید به زعم خیلی ها اهمیتی نداشته باشد چه ضرورتی دارد خودش می تواند موضوع یادداشتی جداگانه باشد که سعی کردم در قالب عنوان مطلب -دردنامه- آن را خلاصه کنم. اما قصد دارم با گذاشتن یک چهارم ابتدایی و به نوعی مقدمه این یادداشت، دو قرار قبلی خودم با صدای دوست را زیر پا بگذارم:

یکی اینکه همیشه مایل بودم اینجا به صورت اختصاصی بنویسم و نوشته هایم به هر انگیزه دیگری را به عنوان مطلبی حاضر آماده در صدای دوست، کپی پیست نکنم. دوم اینکه سعی داشتم تا حد امکان در این وبلاگ گروهی، پشت سر هم مطلب جدید ثبت نکنم و به باقی نویسندگان هم اجازه عرض اندام و قلم بدهم. حالا اینکه چرا این دو قرار را زیر پا خواهم گذاشت باز خودش موضوع یادداشتی دیگر است اما دست کم در این آشفته بازار نشر و مطبوعات، معرفی هفته نامه ای ارزشمند که شش سال از عمرش می گذرد و آشنایی با چند نویسنده دوست داشتنی آن به خودی خود ارزشمند است. هرچند تمام تلاشم این بوده که به فرد یا گروه خاصی توهین و بی ادبی نکنم که همین در واقع موضوع اصلی یادداشت هم هست اما چون مخاطب اصلی و انگیزه ام از نوشتن، احسان رضایی بوده و ادامه یادداشت به نوعی به نوشته های او در همشهری جوان و به خصوص یادداشت اخیرش برمی گردد، پیش از ثبت ادامه ماجرا از خودش اجازه خواهم گرفت. البته به شرطی که مختصر اشتیاقی از طرف شما برای ثبت ادامه مطلبی که قبلا نوشته ام احساس کنم.

* قابل توجه رفقایی که بنای پست گذاشتن دارند، این مطلب تاریخ مصرف ندارد و بعدها هم می شود ادامه آن را ثبت کرد. پس اگر خواستید تکانی به وبلاگ بدهید، لطفا ادامه دار بودن این مطلب را بهانه نکنید. . .

دردنامه ۱ را در ادامه مطلب بخوانید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:14 توسط علی خرم طوسی |