بسمه تعالی
بعد از محرم حال امشب به عشق شما باز آتشم زدند . . .
از مجموعه "طوفان واژه ها" سروده حمیدرضا برقعی:
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکر خدا به پای شما آتشم زدند
من جبرئیل سوخته بالم نگاه کن
معراج چشم های شما آتشم زدند
سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هرجا که در عزای شما آتشم زدند
از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند
گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند...
دیروز عصر تعزیه خوانان شهر مان
همراه خیمه های شما آتشم زدند
امروز نیز نیّر و عمان و محتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند
(دیشب اگر به داغ شهیدان گداختم
امشب ولی برای شما آتشم زدند
تا باخبر ز شور نیستانی ام کنند
مانند نینوای شما آتشم زدند)۳
پ.ن:
سنت حسنه ای در صدای دوست برقرار شده که تا جای ممکن در ایام سوگواری اگر نوشته ای متناسب با آن نداریم، دست کم پست طنز در صدر مطالب نباشد. آنقدر که صدای داکتوره یا به عبارتی منزل ما هم درآمد که "پس چرا برای این چند روزه آخر عزاداری های صفر و به قول معروف برای ایام چهل و هشتم مطلبی ندارید؟" و به دنبالش این پیشنهاد که "اگر موافقی، شعری به انتخاب خودم و به نام تو ثبت کنم." و استقبال توأم با تعجب ما که به این زودی دردمندی و دغدغه مندی در فضای خانه و خانواده فراگیر شده! حاصل این ماجرا شد پستی که پیش رو دارید. دو بیت آخر هم اظهار لطف استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) نسبت به غزل شاگردش حمیدرضا برقعی است.
بنابراین اولین پست مشترک و خانوادگی وبلاگ را به همت داکتوره خوانده اید. حالا جرأت دارید کامنت نگذارید تا به جرم اهانت به بیت داکتوری بدهم یکی یکی محاکمه تان کنند!
راستی این روز و شبای آخر سفر! اگه مجلسی رفتین و حالی دست داد، یادتون باشه یه عده پای کتابای داخلی و جراحی و باقی درس ها خیلی دلشون می خواست جای شما باشن و بعد از ایام عزاداری هم برن جشنواره هر ۳۳ فیلم پذیرفته شده در بخش مسابقه رو ببینن! خلاصه که برای هم دعا کنیم.
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء
آن یگانه دوران، آن طبیب طبیبان، آن غریق بحر عرفان، آن مسئول انجمنمان، آن دبیر آینده سازان*، آن به سینما یل منتقدان، آن به استخر، قهرمان شناگران، آن به وبلاگ، اسطوره ضدحال زنان، آن به کلی پهلوان پهلوانان، شیر ژیان، رستم دستان، مهد دلیران، بیشه شیران، این تیم ایران!
ای تو وبلاگ را رهبری، مریدان را مهتری، انجمن را سروری، داکتوره را همسری، رفیقان را دل بری، احمد و قاسم را برادری، با شهدا برابری، به جبهه فرهنگ، صف دری، برنده آزمون دستیاری، مقام شامخ داکتوری، حاجی مشتی کربلایی، خواجه علی الملک خرم طوسی ( دامت تهدیداته و غفرا... ضدحالاته )؛ زیبا صورت بودی پلید سیرت؛ چشم قشنگ بودی مست و ملنگ؛ در جبر و حساب اما خنگ و مشنگ!.
از همان لحظت که به یوم السادس از برج میزان سنه شصت و سه هجری خورشیدی ز والده مؤمنه و عفیفه و علویه و مطهره و معلمه اش زاده شد در سر سودای حکومتش بودی و در دل غوغای ریاست؛ طفلان همسالش را به استثمار کشاندی و بر احمدالمزلف و مصطفی المخلف، اسب امارت براندی راندنی؛ چون به دامان پدری اهل فضل و علم و ادب (شیخ بوعلی عبدالله ابن محمود طوسی(ایده الله تعالی) ) تربیت یافت در همان اوان طفولیت قاری کتاب حق بشد و حافظ کلام رب؛ با وقوع ثورة الانجمنیة الاسلامی فی دیار سمباد، پای در رکاب بنیانگذار کبیر و پیر موقشنگش همی نهاد و چه رشادتها که به رخ رقیبان نکشاند. پس با رحلت جانگداز آن اسماعیل کبیر(قدس سره الشریف)، به نقل از کاظم ابو آجانس الشیشة ای: شد یکی از پیرجوانهای درد کشیده! همانی که اتفاق افتاده بود!!؛ و به حول و قوه الهی بدست گرفتی سکان هدایت این قوم هفتاد و دو ملت را بااااا قدرت. پس حکومتش زبان زد خاص و عام گشتی و به شکر اندرش مزید نعمت؛ در عهد حاکمیت خویش به اهتزاز درآوردی علم انجمن را فی مشارق الارض و مغاربها و خنثی نمودی فتنه های مکرر فرقه خدماتیه را بالبصر و الصبر؛
در کراماتش آورده اند دست به نیم مثقال موبایل بردی و با اعجازی سترگ توانستی پای اکابر و اعاظمی چون زنده یاد کمیل الملوک ضرابی و دچتور بلاد نامقیه و ابوالمهدی یار بابایی و آمیز ممدرضای شرف الدین و دیگران را به میانه میدان بکشاند کشاندنی؛
در روایت است شبی از شبها مریدان به دورش حلقه زدندی و از محضرش طلب هدایت کردندی. خواجه لختی تأمل نمود پس روی به بوالخدماتچی سید محمد نامسلمان (همانکه پیش از این وصفش برفت) بکرد و بفرمود برایمان وبلاجی مهیا نمای تا سفینة النجاتی باشد از برای این دغل دوستان که می بینی؛ سید فی المجلس کرامتی زد و به طرفة العینی تخت ملکه صبا را حاضر نمود! خواجه غضبناک نظری عاقل اندر سفیه به وی بیانداخت و فرمود : "خاک تو سر خدماتیت کنن؛ گفتم وبلاگ راه بنداز آی کیو"؛ پس سید تکانی بس عظیم بخوردی و به خود آمدی و ساعتی سر در جیب مراقبت فرو همی کرد و ناگاه صیحه ای از نهاد برآورد و کف بکرد و در دم قالب تهی نمود ؛ یاران مضطرب گشته دست به دامان خواجه بردند -که حسب مهارت در طبابت جسم و روح و مهابت در عالم سینماتوگراف و آکتوری، به صفت اعلای "داکتوری" ملقب گشته بود- و قسم بدادندش که سید را از تو شفا خواهیم و بس؛ پس داکتور زیر لب وردی بخواند و فوتی بفرمود و دست رحمت بر سر سید بنهاد و بنواخت بر وی یک پس گردنی جانانه!. توسری همان و به هوش آمدن میت با کلی سروصدا همان. سید چنان اصواتی ضایع از همه جوانب خود ساطع بکردی (مایه آبروریزی!) که فی النهایة به صوت دلربای "صدای دوست" نائل همی گشت؛ فریاد تکبیر و تهلیل یاران به هوا خواستی و منادی در آسمان هفتم ندا درداد که : "اوخییییییییییشششششش، هم خودتو کشتی هم مارو"
و این چنین بود که "صوت الرفیق" بشدی و فوج فوج یاران به کسوت نویسنده اش درآمدی درآمدنی؛
داکتور را چو این صحنه در نظر آمد، بسی حال خوش رفت و نیش مبارک تا بناگوش همایونی گشوده همی شد و باد به غبغب بیانداختی که ایزد را صد مرتبت شکر، و آخ جونمی جون! موضعی جدید فراهم آمد از برای دیکتاتوری حاجیکسمان؛
پس چرخ گردون و گردش دهر، سالها خون دلها به خورد حضرتش بداد که
بسی رنج دادش بدین سال دو / وبی زنده کرد او بدین بیست و دو**
________________________________________________________________________________
* : نشریه فرهنگی اجتماعی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان کشور که جناب دکتر خرم سالهاست بعنوان دبیر سرویس سینمایی آن مشغول هنرنمایی اند.
** : تعداد نویسندگان وبلاگ صدای دوست تا این لحظه
بسم رب الصدیقین
در آن مدت که ما را وقت خوش بود / هزار و سیصد و هشتاد و هف بود (از دیباچه گلستان سعدی)
به سنه دویم پس از میلاد "صوت الصدیق" و فی البرودت استخوان سوز برج فلکی جدی، به جد کمر بستیم به معارفه و مطالعه و مداقه در حالات و سلوک اولیاء وبلاگ و کاتبان اصوات؛ حسب الفهرست که درسوی الیسار صفحة مندرج گردیده می آغازیم از نفر نخست مؤلفین و مصنعین "صدای دوست"، به امید نعره های مستانه و تأییدات مکرر حضراتتان در کتیبه کامنتیه؛
و بعونه ؛
¤¤¤
<< تذکرة الرفقا >>
آن خدماتچی بی خدمت، آن نگاره چی بی نگار*، آن سردبیر بی تدبیر و آن اسلامی نامسلمان؛ رفیقنا و صدیقنا ، سیدنا و مهندسنا الحاج السید محمد، نااسلامیة و الشیروانیة (قدس الله روحه العزیز)؛ مردی به غایت رقیق القلب بود و شفیق القلوب؛ کامنتهایش خالصانه و بی ریا باشد و پستهایش شیرین و احلی من العسل!؛ در طریق انجمن بودی و بر سبیل اسلام قدم زدی؛ در عهد شباب به مکتب تیزهوشان سمباد! باد بکردی و واحد خدمات درقبضه نمودی و انجمنی به توبره کشیدی.
چون پای به چنان نهادی نهاد، آستین همت بالا زد و خشت به خشت تا به ثریا دیوار بی اعتمادی بین الواحدین بنا همی نمود؛ چه آموزشی ها که سر نبریدی و چه خونها که به دل قائدناالداکتورالعظیم (رضی ا... عنه( نکردی؛
پس دست تقدیر، دست تا مرفق آلوده به خون آموزشیانش را گرفت و به دانش جاه سجادش بکرد؛ در آن سامان نیز رو به انجمن اسلام نما بنمود و مطبوعه ها راه بیانداخت راه انداختنی!. "روز از نو" ** گردیده بود و روزی از نو؛ جنجالها به پا شد و اباطیل و اکاذیب اشاعه گشت؛ پس تا هوای را پس بدیدی سوی دیار طهران رحل سفر بست و هجرت به سکنت در طریق مصلحت، اولی یافت.
با فرونشستن گرد و غبار فتنه هایش، به موطن رجعت نمودی و به بلای خانمان سوز عشق مبتلا گشتی و به حلاوت وصل نائل آمدی؛ حضرتش که در کراماتی چون کف زنی و جیب بری و قالپاق دزدی ید طولا داشتی، به آن مجلس بزم و طرب نیز کمربند مظلومی به جفا، نه از کف که از کمر بربودی و چنین، مراتب قساوت به اکمال خود رساندی؛
از توفیقاتش همان بس که دو عمره گذارد و یک مرتبت هم به تمتع قصد حجاز بکرد؛ که هنوز در محافل شبانه و مجامع مردانه، خاطرات و لطائف حجش ( بالاخص حکایت مسئله دار لطیفه خانوم) نقل مجلس است و دهان به دهان در میان صغیر و کبیر در چرخش.
در ذکر جنایات و خطایایش آورده اند که از بدایت امر "بایت" *** قلمها زد و کیبوردها شکاند شکاندنی؛ پس داکتور را چون این تخصص و تعهد بدیدی اش حسب قدمت و شدت مؤانست و عهد اخوت، بر گرده اش نهاد بار فنی بنای پاتوقی در مجازآباد. سید چون خویش را چنین فرخنده پی و میمون بخت بیافت، سرخود نام نامسمایی ببافت از برای وبلاج!.
این بشد که شد تارنما موسوم به >> صوت الرفیق << ؛ لیک غافل از اینکه دات کامش پایگاهی باشد منسوب به کفاری منحوس و منجوس، الا لعنة الله علیهم اجمعین؛****
مریدان را چون این خبر به سمع و نظر همی رسید، نعره ها به پا خاستی و لبها به اعتراض گشودی؛ لیکن وا اسفا و وا مصیبتا که چه سود چون بفرموده شاعر علیه الرحمة:
گوش اگر گوش علی، ناله اگر ناله قاس / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
¤¤¤
________________________________________________________________________
* نگاره ماهنامه ایست متعلق به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان خراسان با مدیریت جناب مهندس اسلامی.
** نام روزنامه دانشجویی طیف اصلاح طلب دانشگاه سجاد مشهد که مهندس ما سردبیری روزهای سه شنبه اش را بعهده داشت.
*** ضمیمه هفتگی آی تی چهارشنبه های روزنامه قدیمی و صمیمی "خراسان"
**** کافیست در موتورهای جستجوگر، نام وبسایت رسمی بهائیان جهان را سرچ کنید! تا به عمق فاجعه پی ببرید