تبليغاتX
صدای دوست

و دهه هشتاد هم تمام شد. برای مایی که اصطلاح «دهه شصتی» بهمان اطلاق میشود، ( منظورم متولدین نیمه اول دهه ۶۰ است و شاید با کمی ارفاق، ۶۶ و این‌ها) عمده جوانیمان در همین دهه هشتاد گذشت. «هم‌شهری جوان» این هفته پرونده‌ای گذاشته بود با عنوان «تصویرهای ماندگار دهه»

از ما که دعوت نکردند :) و اما خدا هر دری را که ببندد، یک پنجره را باز میگشاید. پنجره من اینجاست، که گفت:

«سهم من از آسمان معرفتش
قدر یک پنجره‌ست زین دوار
بس‌ام است این پنجره اگر گاهی

یارم آید در کنارم از اغیار
»

و اما، ماندنیترین تصویر من از دهه هشتاد، پاگذاردن من به جهان «شعر» بود در صورت جمعی و آشنایی با حضرت «یوسف‌علی میرشکاک» در هیئت فردی.

حالا چه پیش آمد و چطور شد که ما در این ظلام سیه‌کاری با این بیدارمرد روبرو شدیم که مشغول کاشتن نهال پنجره در این شب‌های بی‌روزن بود، بماند برای وقتی و روزی دگر. نه چرا وقتی دیگر. همین‌جا کمی به صورت خلاصه‌ بازگو می‌کنم.

در نشریه‌ای، جایی، صاحب‌نفسی صحبت میکرد که از نظر من زیباترین شعر درباره موعود، شعریست از میرشکاک با مطلع: «تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو». این بود و گذشت و گمانم در «کتاب‌نیوز» خواندم که گزیده‌ شعر میرشکاک به کوشش «عبدالجواد موسوی» چاپ شده است با نامی که برای من غریب و آشنا مینمود: «زخم بیبهبود». روانه «کتاب آفتاب» شدم و از «زهیر قدسی» پرسیدم که هم‌چه کتابی هست و با کمی جست‌وجو پیداش کرد. گرفتم‌اش و به خانه رفتم. اما چه رفتنی. کتاب را در اتوبوس تورق میکردم. و چه تورقی، زمین، فراز میشد و عالم گشوده. من مرد مجنونی را دیدم که از خود فراتر رفته بود. ترکیبی بود از کودک و دیوانه. و مگر شاعر کیست؟
آدمی در کودکی شاد و آسوده است. به جوانی که می‌رسد سر بر آستان جنون می‌نهد و اما دیری نمی‌پاید که درمی‌یابد جهان جای دیوانگان نیست. عقل معاش‌اندیش را به کار می‌گیرد و به زندگی می‌اندیشد. با این حال، جایی در تنگ‌ناها و فراز و نشب دلش به دنبال گریزگاهی‌ست. ( راست است که انسان در لحظه مرگ به یاد مادرش می‌افتد. به یاد آغوش پر از امنیت. سنت اگزوپری هم هنگامه سقوط هواپیمایش به یاد دوران کودکی می‌افتاد. ) منتها نه زمان باز می‌گردد و نه دیوانگی میسر است. اینجاست که به آغوش شاعران پناه می‌برد. امتزاج غریبانه کودک و دیوانه.شاعران کودک‌اند چرا که دنیا را از آن خود می‌دانند و دیوانه‌اند ازین‌رو که دنیا آن‌ها را از خود نمی‌داند. با این حال، شعرا، فراترشدگانند و پیامبران ناخودآگاه جمع. حتی اگر خود نخواهند و ازین سرنوشت ناگزیر بگریزند. چشم آدمی به آن‌هاست و اینان سرنوشت قوم را بازگو می‌کنند. تاریخ واقعی این امت، نه در کتاب‌هاست و نه در سیاه‌مشق‌های فیلسوفان. در مصراع‌های پراکنده‌ای‌ست که در سینه‌های نسل‌های آدمی سپرده شده است. مصراع به معنای «لنگه» در است و چه با مسما. که هر بیتی، بابی‌ست به سوی معرفت اثیری. هر شعری، اثری‌ست هنری و یکتا که برای لحظه‌ای ما را از دنیا و مافیها جدا می‌کند و عالمی را برای ما به فراز درمی‌آرد. و مگر نه این که «اثر» هنری بایستی در ما تاثیر کند؟
و خب، بالا بودن کافی است و زیادی روده‌درازی کردم و حواسم نبود و اینک اما شما را مهمان میکنم به بیتی چند ازین
«کاهن مرگ‌آگاه» و نیز شاعرانی که در میانه دهه هشتاد فاصله زمین و آسمان را برای من پر کردند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 19:46 توسط حسین انصاری |

سلام و تبریک پیشاپیش به مناسبت فرارسیدن سال نو

این تبریک زودهنگام رو به خاطر این گفتم که بعد از فرارسیدن سال نو دو حالت ممکنه پیش بیاد. یا یکی از ما زود میاد یک پست میذاره تا عریضه خالی نباشه.

یا اینکه وبلاگ برای چند روز در سکوت فرو میره. به طور کلی بعد از تحویل سال مصرف اینترنت به شدت کاهش پیدا می کنه و همه جا سوت و کور میشه (به نظر شما این سوت که گفتم یعنی چی؟) من این رو تجربه کردم

اما اینکه یک دفعه تصمیم گرفتم پست جدید بزارم جرقش از یک جمله ای شروع شد که آقای مجری (همون که می گفت یک و یک و یک...) در انتهای برنامش گفت

تا حالا چقدر به موضوع خود درمانی فکر کرده اید؟ چقدر در تلویزیون، رادیو، روزنامه، اطرافیان، بی بی سی! و غیره در مذمت خوددرمانی مطلب دیدید و شنیدید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:24 توسط محمدجواد بابایی |

هو المحوّل

راستش را بخواهید اول قصد داشتم مطلبی بنویسم در باب جمع بندی سال گذشته، و مختصراً لیست کنم اتفاقات خوب و بدی را که در این سال افتاده است. البته با توجه به اینکه نزدیک عید است و به قول کلاه قرمزی کبیر: عید اومده دوباره، شادی و خنده/ لطفا نشه فراموش عیدی بنده* قرار بود تاکید ما روی اتفاقات خوب باشد. به هرحال، همه‏ی اینها را گفتم که این را بگویم که آخر کار به نظرم رسید که سخن گفتن از اتفاقات خوبی که در سال (تقریبا!) گذشته افتاده، یک جورهایی جنبه‏ی شخصی پیدا می‏کند و ممکن است زیاد مناسب حال یک وبلاگ گروهی نباشد. نتیجه نهایی تفکرات و تاملاتم این شد که خیلی اجمالی اتفاقات سال گذشته را لیست کنم و از شما دوستان عزیز دعوت به همکاری کنم. لطف کنید اتفاقات خوب و جالبی را که در این سال برای شما رخ داده همین پایین توی کامنت‏ها بنویسید تا ببینیم آخرش چی ازش درمیاد.

اما لیست من:

1- قهرمانی چلسی، اینترمیلان و بارسلونا در لیگ های کشورهای مربوطه

2- قهرمانی اینترمیلان در جام باشگاه‏های اروپا و درو کردن کلیه افتخارات ممکن

3- قهرمانی اسپانیا در جام جهانی و حذف تحقیرآمیز آرژانتین با اون مارادوناش

4- قبولی در آزمون دکترای دانشگاه امیرکبیر

5- دفاع کردن از پروژه کارشناسی ارشد پس از یک ماراتن نفس گیر و به طرزی فجیع

6- کله پا شدن شرکتی که توش کار می کنم (می کردم)

7- آغاز هدفمند "کردن" یارانه ها

8- صدور کارت معافیت (محرومیت) از خدمت مقدس، روحانی و ملکوتی سربازی برای بنده

9- مراسم دامادی برادر بزرگترم

10- به گوش رسیدن زمزمه هایی مبنی بر متأهل شدن قاسم

11- انقلابات زنجیره ای در کشورهای عربی

البته همانطور که ملاحظه می‏کنید در لیست بالا حتی الامکان از اتفاقات سیاسی، به دلیل ارادتی که به اهالی سیاست دارم صرف نظر کرده ام. همچنین از وقایع طبیعی، از قبیل زلزله ژاپن. یک سری چیزهای دیگر هم از قلم افتاده که الان حضور ذهن ندارم.

* آها، تا یادم نرفته عرض به حضور انورتان که یک خبر خوشحال کننده ای هم که در این سال شنیدم این بود که قرار است کلاه قرمزی و آقای مجری در عید سال 90 برنامه اجرا کنند. اصلا به مناسبت اینکه ذکر خیری از مقام شامخ کلاه قرمزی به میان آمد بد نیست شعر مربوطه را به طور کامل بنویسم:

به به دوباره اومد فصل بهاری / بلبل داره می خونه با بی قراری

چقدر قشنگ و زیباست آینه و شمعدون / سیر، سماق، سرکه، قرمه فسنجون

عید اومده دوباره شادی و خنده / لفطا نشه فراموش عیدی بنده(۲)

الان میگن می آید یه دسته مهمان / میوه اینجا، آجیل اونجا، میوه فراوان

مگه چیه ؟؟ مهمونه دیگه!!

خوشمزه و شیرین و آبدار و تازه / دیگه طاقت ندارم دستم درازه

آخ دهنم آب افتاد / دلم به تاپ تاپ افتاد(۲)

دلم به تاپ تاپ افتاد آمد بهاران / سال جدید رسیده خوشحال و خندان(۲)

تولد عید شما مبارک

تولد عید شما مبارک...

همین دیگه. غرض نوشتن یک پست با حال و هوای نوروزی بود که حاصل شد! بقیه اش با شما.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 11:58 توسط علی‏رضا نامقی |

طنز سیاه

Join Gevo Group

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله

 گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور

 که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو

 گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت

 مِشِه نِنه. بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد

 گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ

 شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُيخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُي‌خُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا

 نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت

 رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُي‌خُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

                                            *****************************

اینو برای دوستان هم مدرسه ای گذاشتم تا دم عیدی یادی از فقرا هم در کنج ذهن شاد خویش متصور شوند. مهم نیست تکراری بود یا نه. مهم این است که یادآوری خوبی بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 16:0 توسط علیرضا چکشیان |

نوزدهم اسفند

روز بزرگداشت آیه الله مرعشی نجفی(ره)

روز نیکوکاری هم بود

شب جمعه دوم! مرحوم HERO هم هست

یادمون باشه مدال های اون مرحوم الان توی موزه آستان قدسه


هم اکنون هر کار خیری که جهت شادی اموات و غافلگیر کردن احیا به ذهنتون میرسه رو میتونین مرقوم بفرمایید



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

هجدهم اسفند

روز

بزرگداشت

سید جمال‏الدین اسدآبادی



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

بسي مشكل ، تنفس بي دوست

پس اي دوست  ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

ياد آن يارسفر كرده بخير

بله ، در يكي از اپيزودهاي پست متحوليسم قبلي، اشاره اي مختصر به نام علمدار عزم و اراده ، پرچمدار كاروان اعزامي دبيرستان شهيد هاشمي نژاد مشهد در المپيك هاي علمي جهان، شد.

اون قضيه گذشت و شب جمعه اومد.

اين شب براي هر كسي يه چيزي رو تداعي ميكنه!

به فكرم زد بواسطه اولين شب جمعه تولدم ، بتركونم!

يه كاري كنم ، پس فردا ذوالحقوقين ، اونور آب! يخه ما رو گرفتند، حداقل يه كم شلترش كنن! وگرنه ما كجا و اونا كجا!

فعلا اين شب جمعه براي شروع ، صرفا جهت اطلاع ! مي خوايم بريم سراغ يه شعر توپ از HERO

خب ، ديگه به سلامتي قراره با رمز يالثارات الحسين (ع) و ذكر نام و يادي از همه اموات دسته جمع ، شهدا ، صلحا ، صديقين ،امام راحل (ره) ، دو يادگارشون ، رسماً كار در اين لحظات صفر عاشقي كليد بخوره و عمليات شروع بشه.

لال از دنيا نري ، بلند صلوات برفست.

 شعر توپ از HERO   داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

به نام خداوند كارساز بنده نواز 

با عرض سلام و تشكر فراوان خدمت همه بزرگواران عزيز ؛

بزرگواراني كه با صبر جميل و خلق بي بديل خود، عدد اول ديگري به گستره نويسندگان افزودند،

همانطور كه مستحضريد اعداد اول داراي خواص منحصربفردي هستند ،

از جمله اينكه غير از يك و خودشان بر هيچ عدد ديگري بخش پذير نيستند ،

از اونجايي كه صداي دوست و صداي دوستي ها در عالم اعداد حقيقي و مختلط number 1 هستند،

قسمت شد تا از اين پس صداي دوست بيست و سه طنين صداي خود را نيز با بقيه هم قسمت كند.

ممكنه، شهادت عماد مغنيه وبلاگ!

شوك بزرگي را به دوستان وارد كرده باشه، ولي از اونجايي كه شهدا هميشه زنده اند،

انشاا...، عماد! قراره از اين به بعد با كالبدي جديد ، در خدمت دوستان باشه.


                                                       o

                                                         o o o o o

                                                               o      o

                                                               o

                                                               o                           o             o

                                                               o o o o o o o o o               o

                                                                        قطره23


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط عابس علیزاده |

به نام خدا

از امروز انشالله عابس علیزاده عزیز هم در جمع صدای دوست خواهند بود.

عابس از هم‌دوره‌ای‌های من و طه و مصطفی عطاران و ... است. از آن بچه‌های گل روزگار است.

من عابس را حداقل از سال 1375 یعنی قریب به 14 سال پیش می‌شناسم.

ضمنا عابس دست‌کم از 2 سال پیش حضور مستمری در کامنت‌های وبلاگ داشته است. بنده هم از همان 2 سال پیش قرار بود برایش کاربری جدید ایجاد کنم! به هر حال ماجرای "تونل" دست ما را بسته است. بگذریم.

عابس عزیز! به خانه خودت خوش آمدی.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:4 توسط محمد اسلامی |

قول می دم این آخریش باشه. این روزها کمی بیکارم و حس نوشتن میاد
البته بیکار که نیستم ولی وقتی یک عالمه درس می خونی و نمره خوب نمی گیری حس درس خوندن می ره. نمی دونم چرا استادا به این نکته توجه ندارند. البته این مال چند روز پیش بود. الان کم کم روحیمو بدست اوردم و قصد دارد خوب درس بخونم. (البته ترم پیشم خوب درس می خوندما) اما هنوز اشتهام در درس خوندن کمه
خلاصه اینها بهانه ای شده که هم بنویسم و هم حرفهایی که مدتهاست در گلویم مانده برایتان بزنم
حتما فکر می کنید چه دردنامه ای می خواهم بنویسم
نه از این خبرا نیست.
مدتی بود می خواستم در باب خطر برق گرفتگی برایتان بنویسم وقت نمی شد. دعا کنید باز هم بشوم همون بچه درس خون ترم پیش که نه، سال دوم سوم راهنمایی و وقت نکنم براتون بنویسم. مدتهاست که درست حسابی نچسبیدم به درس و دلم از این بابت خیلی تنگیده
خلاصه اگر خواندن این چرندیات سرتان را در می آورد و حوصلتان را سر می برد چاره اش همان دعاست که گفتم

خوب در این وبلاگ بابا برقی زیاد داریم. احتمالا این مطالب برای آنها تکراری است
برویم سر اصل مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 8:59 توسط محمدجواد بابایی |

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

***

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 13:30 توسط سیدمجتبی حسینی |

باسمه تعالی

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد۱

حالا هر کسی شرایط خودش را دارد اما برای ما که خیر سرمان چند ماهی سرمان توی کتاب و درس بود2، امتحانی در سطح دستیاری یا تخصص یا آسیستانی یا همان رزیدنتی خودمان نقطه عطف مهمی محسوب می شود. این ایام، درست روزهایی مشابه کنکور سراسری را البته با تفاوت هایی که مقتضای سن و سال و شرایط جدید است تجربه کردم. قبل از امتحان، وسوسه ها و دغدغه های مختلفی است که شب و روز سراغ آدم – البته آدم! - را می گیرند. برنامه هایی که برای مطالعه و مکاشفه! و کسب درآمد و بچه داری!! و انواع و اقسام دغدغه های علمی، اعتقادی، فرهنگی، هنری به ذهن خطور می کنند و همگی با بیرون آمدن از جلسه امتحان به فراموشی سپرده می شوند، چرا که دوباره قرار است روزمرگی آغاز شود و به زندگی عادی برگردیم.

یادم نیست کدام پدر آمرزیده ای زمان کنکور این پیشنهاد جالب را داد که برای تمرکز بیشتر و درگیری کمتر مغزت هر برنامه و ایده و نقشه ای که به ذهنت رسید همانطور خام خام بنویس تا بعد از امتحان آن را پرورش دهی و رویش فکر کنی. این کار را این بار خیلی جدی تر انجام دادم و حالا مانده ام با تقویمی پر از روزنوشت های قبل از امتحان و برنامه های پیش رو که قرار است خیلی زود به آنها سر و سامان بدهم و اولویت بندی کنم و با مشخص شدن نتیجه امتحان تصمیم کبری3 را بگیرم.

اینکه اگر دری به تخته خورد و مجاز به انتخاب رشته شدم کدام تخصص را انتخاب کنم، اینکه برنامه های مطالعه و ترجمه و تدریس زبان را چه کنم؟ یا به رفقا و اساتید همشهری که نبض فرهنگ پایتخت را در دست گرفته اند و هی! برای جفتک پرانی های فرهنگی-نیرویی چراغ سبز نشان می دهند چه جوابی بدهم. این ها که تنها گوشه ای از آن یادداشت هاست، از کثرت توانایی ها نیست ها! از نبود آدم حسابی در عرصه های مختلف و رشد سطحی و آچار فرانسه بودن امثال ما در زمینه های مختلف است که به قول وبلاگ هواخوری هی باید مشق های نانوشته دیگران را بنویسیم. حالا که وقت گله و شکایت نیست. یک جورهایی به این همه کاره هیچ کاره بودن عادت کرده ام و برایم سخت است از بین اینها و خیلی هایی که نگفتم فقط یکی را به عنوان اصل انتخاب کنم. دوست دارم همه را با هم داشته باشم و سختی هیچ کدام را نکشم اما حال همگی را ببرم.

فعلا بعد از چند ماه دوری از وطن، چند ساعتی بیشتر تا دیار یار فاصله ندارم و ترجیح می دهم از این لحظه های رخوت و خماری بعد از نقطه عطف و قبل از ورود به روزمرگی و فراموش کردن اغلب برنامه ها و نقشه ها و ادامه دادن مسیر تقدیر، لذت ببرم. تا بعد . . . 4


پی نوشت ها:

* شعر از جلیل صفربیگی

1. به این میگن راهنامه واقعی جواد آقای بابایی! پستی که نیمه های شب در مسیر قطار تهران-مشهد نوشته شد. ولی جدی جدی از وقتی مهدیار اومده چقدر این اسم بهت میاد: بابایی!

2. حالا موارد خاصی مثل تماشای شاهکار استثنائی و تماشایی اصغر فرهادی یعنی "جدایی نادر از سیمین" در جشنواره را خودتان از این چند ماه کم کنید! استثنائاتی که کم مانده بود به قاعده و قانون تبدیل شود بس که "سعادت آباد" مازیار میری با بازی های دیدنی حامد بهداد و مهناز افشار غافلگیرکننده بود و "ورود آقایان ممنوع" رامبد جوان با فیلمنامه هوشمندانه پیمان قاسمخانی و بازی های درخشان رضا عطاران و ویشکا آسایش، خنده دار!!

3. واقعا عجب درسی بود این "تصمیم کبری" که اغلب ما هیچ وقت آن را جدی نگرفتیم و سرمان را با قهرمان بازی های امثال پتروس در کنار سد و دهقان فداکار در آن بیابان برهوت گرم کردیم و هیچ وقت کار بزرگ و ارزشمند کبری را به حساب نیاوردیم.

4. حالا که دارم مطلب را ثبت می کنم، از مشهد برگشته ام و اولین روز روزمرگی را هم به خوبی و خوشی در پایتخت سپری کرده ام. با شنیدن اندک مهلت باقیمانده برای تحویل دادن پروپوزال پایان نامه، تمام نشئگی قبل و بعد از نقطه عطف هم به کلی پرید!

5.  علی الحساب تا اکران عید که گویا قرار است "جدایی نادر از سیمین" را اکران کنند، تماشای هر کدام از فیلم های "نفوذی"، "آتشکار" و "پرسه در مه" را که ندیده اید از دست ندهید. اولی با موضوعی جدید در حوزه سینمای جنگ، دومی طنزی متفاوت و بالای ۱۸ سال روی خطوط قرمز و سومی فیلمی بالای ۲۵ سال! با ساختار متفاوت و فیلمنامه ای جذاب و بازی هایی تماشایی از دو بازیگر محبوب و محجوب این روزها شهاب حسینی و لیلا حاتمی. شاید فرصتی دست داد و به خصوص درباره پرسه در مه که از فیلم های محبوبم در جشنواره سال گذشته بود نوشتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:57 توسط علی خرم طوسی |

به نام خدا

سلام

حرف خیلی زیادی نمی خوام بزنم

این روزها باز بحث ها و حرف های سیاسی اعصاب خورد کن رونق گرفته. امید که آه دل ما باعث و بانیانش رو یا به راه راست هدایت کنه یا ...

من بعید می دونم فرد غیرایرانی که این کاریکاتور رو کشیده از ماجراهای ایران چیزی بدونه. اما تناسب ایجاد شده برای خیلی جالب بود. روی تانک معمر قذافی پرچم سبز زدند!

به صورت ناخودآگاه آدم یاد این می افته که امثال قذافی و امثال معترضین امروز ایران جامیان مشترک دارند. شاید رنگ سبز رو رنگ بین الملل خودشون اعلام کردند.

.....................

پ.ن1: این پست گارد تایم نداره. هرکی پست داشت می تونه در اسرع وقت بذاره رو وبلاگ.

پ.ن2: حرف های فوق رو به عنوان یک تاویل شخصی در نظر بگیرید. این حرف ها قطعا در فضای مستدل بیان نشده. اگر نیاز بود به وقتش دلیل هم میاریم.

پ.ن3: از صمیم قلب دعا می کنم این فضای غذاب آور سیاسی به زودی تمام بشه. به این نحوی که خدای تبارک و تعالی خودش برای ملک و مردم صلاح بدونه.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 20:52 توسط محمد اسلامی |