من،
نه این که بگویم دوستدار مرگ هستم و غم
فردای آخرتم را ندارم. اما
به «مرگ» به
عنوان پدیده خاصی جدای از اتفاقات روزمره
و عادی زندگی، نگاه نمیکنم. حضرت
ابوالمعانی درآمدهاست که «زندگی
بر گردن افتادهست، میباید کشید»
و من اما گردنکشی میکنم و
میافزایم که «این طناب
مرگ است که ما را، خواهی نخواهی، به دنبال
خود میکشد».ما نهایتش
بتوانیم کمی مسیر حرکتمان را عوض کنیم.
که البته آن تغییر هم خیال
خامی بیش نیست.
باری، من به شخصه کارنامه پرباری نداشتهام از دید مشهورات زمانه. نه ثروت خاصی تولید کردهام که بتوانم نام جهاد بر آن نهم و نه علم و دانشی کسب نمودهام که به کار خودم و مردمان بیاید. نه آنچنان «مرد»ی بودهام که شکوه پایداریش در حوادث زمانه، حیثیت «مرگ» را به بازی گرفته باشد و نه «زن»ی همسفر و همسرم بوده که پریشانی زلفانش سودای «زندگی» را در من برانگیزانده باشد. ادعای آن را هم ندارم که خرده نانی دارم، سر سوزن ذوقی و … گاهگاهی قفسی میسازم از رنگ، میفروشم به شما. ( دارایی باارزش من «مادرم» بود که جناب چوپان آن را هم از ما گرفت که حالی تو را در مرتع خود دوست دارد، چندی مرا دور از تو لابد دوست دارد. )
با همه این احوالات فکر نمیکنم که فیالمثل اگر همین فردا بمیرم، خودم و دوستان و دنیا و … فرصت بزرگی را از دست داده باشند و اتفاقی ازین ناگوارتر ( جوانی «ناکام» به دیار باقی شتافت ) نمیتوانسته صورت پذیرد. البته نمیدانم که اگر آن دنیایی هم در کار باشد و حسابی و کتابی و نکیر و منکری، چه معاملهای با من و این کارنامه خواهد شد. این را نمیدانم. همانطور که خیلی چیزهای دیگر را هم نمیدانم، ولی میدانم که مرگ به خودی خود برای شخص آدم و عزیزانش پیشآمد بد و غمانگیزی نیست. در ذات حقیقت مرگ هیچ چیز اندوهناک و رعبانگیز و غیرمنتظرهای وجود ندارد. اصولن مرگ اتفاق سادهایست. کاریست مثل وبلاگنوشتن. حادثه مرگ تنها به خاطر پیآمدهای ناگزیرش غمبار است و هوای ابری چشمانمان را بارانی میکند. فیالمثل من به شخصه حاضرم تمام چیزهای نداشتهام را بدهم و اما بار دیگر مادرم را ببینم و لااقل با او خداحافظی کنم. که نباشد که پنجشنبه روزی، من سر کلاس درس مشغول گفت و شنود و .. باشم و مادرم در خواب میخک با چراغ، روشنی میچید از دامان باغ. تار میزد مرد شبنمبان ما، گلهای تنبور در ایوان ما و … و حسرت آن وداع، داغ ماندگاری شود بر دل ما.
( این چیزها را نمینویسم که دل خودم را خالی و سبک کنم که زخم بیبهبودیست و نمیشود. به هر صورت گیرم تهیدستم که هستم، غله از اوست، از او شکایت کی توانم؟ گله از اوست. بل مینویسم که شمایی که شاید میخوانی این نوشته را، منتظر خاموشی شعله پرفروز خانه نمانی. )
خاموشی که چه عرض کنم. چشمان ما جور دیگری میبینند و گرنه مرگ هم جلوه دیگری از پردههای زندگیست. حتا آن لحظهای که در عنفوان جوانی و چنان که افتد و دانی، چشم دوختهای به شاهدی و دلت میرود که محمل لیلی بشود، رندی «مرگ» را بایست دید که با فریب فرد به بهانه آرزوی جاودانگی، کمر به نجات «زندگی» میبندد و «مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین».
هر چه که باشد، پیش از من و تو بسیار عمرها سپری شده است و مردمان فراوانی بر این خاک پا گذاردهاند و برهم دل بستهاند و در فراق هم گریستهاند و ... و نهایتن در خاک شدهاند و حالا شاید آن دنیایی هم باشد و زیستنی. اما حتی اگر چیزی هم پس این معرکه شعبده نباشد، برای همه شما - افکندهشدگان در عرصه وجود- عرض سلام دارم و آرزوی زندگی با مرگ.
زیاده جسارت است.
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....
بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!
شراب تلخ ميخواهم که مردافکن بود زورش
.
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش***
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شدو مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که
با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به
راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت:
«خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم
باسمه تعالی
از میان خیل فیلم و سریال ها، سه پیشنهاد برای ندیدن یا دیدن:
۱. اخراجی ها ها
اخراجی ها توصیه بردار نیست، از این جهت که چه پیشنهاد بشود چه نه، اغلب دست کم یک بار را می روند می بینند. حالا ممکن است بعضی ها مثل خودم و بعضی رفقا مشکل اساسی با کارگردان و فیلمش داشته باشند، بعضی صرفا برای خنده و دور هم بودن و آجیل و تخمه و چیبس و رانی خوردن به تماشای فیلم بروند، عده ی زیادی طرفدار پر و پاقرص اخراجی ها باشند . . .
۲. داستان اسباب بازی ها
به برکت زندگی مشترک و دور شدن از سینمای اصیل، به ویژه از نوع هالیوودی، برای جبران مافات و مایفوت! و عقب نماندن از دنیای همیشه جذاب هنر مسحور کننده ی هفتم، بیشتر از هر زمان دیگری به تماشای انیمیشن رو آورده ام. . .
۳. جدایی نادر از سیمین، ها؟!
آنقدر درباب این آخرین شاهکار اصغر فرهادی می توان نوشت که شاید بهترین کار همین باشد که سه نقطه در ادامه ی نام فیلم بگذاریم و صحبت های بعدی را به شرط بقا به زمانی موکول کنیم که دست کم اغلب رفقا فیلم را دیده باشند . . .