باسمه تعالی
ما و «یهحبّهقند»1
سال پیش که فریدون جیرانی در برنامهی هفت، ویژهبرنامهی جشنوارهی فجر، با تحسین و تعریف فراوان از «یهحبّهقند»، گفت شب تا صبحِ بعد از تماشای فیلم، خوابش نبرده، توقّعات ما را زیادی بالا برد که البته بعدتر خوشبختانه فراستی با مورد عنایت ویژه قرار دادن فیلم و نام بردن از آن به عنوان یکی از بدترین فیلمهای این دوره، توقع زیادی ما را تنظیم کرد. بعد که حرف و حدیثها و جنگ و جدالهای همیشگی جشنوارهای در باب داوری پیش آمد، کمی از میرکریمی تعجّب کردیم، اما شوق ما برای تماشای فیلم بیشتر شد. بالاخره موفّق شدیم در همان ایّام جشنواره که مصادف با امتحان دستیاری بود، به اتّفاق منزل به تماشای اثر درخشان فیلمسازی که حالا میتوان به او گفت سرشناس، آن هم در سالنی با حضور از ما بهتران و خانوادههای آنها بنشینیم.
. . .
پ.ن:
1. چهرههایی مثل افخمی، حاتمیکیا هم یادداشتهای عجیب و غریبی و شاید اغراقآمیزی برای فیلم و میرکریمی نوشتهبودند. اوّلی میرکریمی را با جان فورد مقایسه کرد و دوّمی به بهانهی میرکریمی بار دیگر دلخوریاش از اصغر فرهادی را رسانهای کرد. معزّزینیا پاسخی کوبنده و پر از عصبانیت به یادداشت حاتمیکیا داد. کارگردان کمتر شناختهشدهای مثل کرمپور هم در اعتراض به هیاهوی رسانهای «یهحبّهقند»، از «راه آبی ابریشم» تمجید کرد! اما بهرام توکلی، فیلمساز جوان و آیندهدار سینما در یادداشتی مشابه همین تیتر با تمجید از «یهحبّهقند» نوشت، افتخار میکنم هموطن سازندهی چنین فیلمی هستم!
. . . (ادامه مطلب را بخوانید و چند عکس برگزیدهی فیلم را هم تماشا کنید)



باسمه تعالی
از میان خیل فیلم و سریال ها، سه پیشنهاد برای ندیدن یا دیدن:
۱. اخراجی ها ها
اخراجی ها توصیه بردار نیست، از این جهت که چه پیشنهاد بشود چه نه، اغلب دست کم یک بار را می روند می بینند. حالا ممکن است بعضی ها مثل خودم و بعضی رفقا مشکل اساسی با کارگردان و فیلمش داشته باشند، بعضی صرفا برای خنده و دور هم بودن و آجیل و تخمه و چیبس و رانی خوردن به تماشای فیلم بروند، عده ی زیادی طرفدار پر و پاقرص اخراجی ها باشند . . .
۲. داستان اسباب بازی ها
به برکت زندگی مشترک و دور شدن از سینمای اصیل، به ویژه از نوع هالیوودی، برای جبران مافات و مایفوت! و عقب نماندن از دنیای همیشه جذاب هنر مسحور کننده ی هفتم، بیشتر از هر زمان دیگری به تماشای انیمیشن رو آورده ام. . .
۳. جدایی نادر از سیمین، ها؟!
آنقدر درباب این آخرین شاهکار اصغر فرهادی می توان نوشت که شاید بهترین کار همین باشد که سه نقطه در ادامه ی نام فیلم بگذاریم و صحبت های بعدی را به شرط بقا به زمانی موکول کنیم که دست کم اغلب رفقا فیلم را دیده باشند . . .
باسمه تعالی
امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد۱
حالا هر کسی شرایط خودش را دارد اما برای ما که خیر سرمان چند ماهی سرمان توی کتاب و درس بود2، امتحانی در سطح دستیاری یا تخصص یا آسیستانی یا همان رزیدنتی خودمان نقطه عطف مهمی محسوب می شود. این ایام، درست روزهایی مشابه کنکور سراسری را البته با تفاوت هایی که مقتضای سن و سال و شرایط جدید است تجربه کردم. قبل از امتحان، وسوسه ها و دغدغه های مختلفی است که شب و روز سراغ آدم – البته آدم! - را می گیرند. برنامه هایی که برای مطالعه و مکاشفه! و کسب درآمد و بچه داری!! و انواع و اقسام دغدغه های علمی، اعتقادی، فرهنگی، هنری به ذهن خطور می کنند و همگی با بیرون آمدن از جلسه امتحان به فراموشی سپرده می شوند، چرا که دوباره قرار است روزمرگی آغاز شود و به زندگی عادی برگردیم.
یادم نیست کدام پدر آمرزیده ای زمان کنکور این پیشنهاد جالب را داد که برای تمرکز بیشتر و درگیری کمتر مغزت هر برنامه و ایده و نقشه ای که به ذهنت رسید همانطور خام خام بنویس تا بعد از امتحان آن را پرورش دهی و رویش فکر کنی. این کار را این بار خیلی جدی تر انجام دادم و حالا مانده ام با تقویمی پر از روزنوشت های قبل از امتحان و برنامه های پیش رو که قرار است خیلی زود به آنها سر و سامان بدهم و اولویت بندی کنم و با مشخص شدن نتیجه امتحان تصمیم کبری3 را بگیرم.
اینکه اگر دری به تخته خورد و مجاز به انتخاب رشته شدم کدام تخصص را انتخاب کنم، اینکه برنامه های مطالعه و ترجمه و تدریس زبان را چه کنم؟ یا به رفقا و اساتید همشهری که نبض فرهنگ پایتخت را در دست گرفته اند و هی! برای جفتک پرانی های فرهنگی-نیرویی چراغ سبز نشان می دهند چه جوابی بدهم. این ها که تنها گوشه ای از آن یادداشت هاست، از کثرت توانایی ها نیست ها! از نبود آدم حسابی در عرصه های مختلف و رشد سطحی و آچار فرانسه بودن امثال ما در زمینه های مختلف است که به قول وبلاگ هواخوری هی باید مشق های نانوشته دیگران را بنویسیم. حالا که وقت گله و شکایت نیست. یک جورهایی به این همه کاره هیچ کاره بودن عادت کرده ام و برایم سخت است از بین اینها و خیلی هایی که نگفتم فقط یکی را به عنوان اصل انتخاب کنم. دوست دارم همه را با هم داشته باشم و سختی هیچ کدام را نکشم اما حال همگی را ببرم.
فعلا بعد از چند ماه دوری از وطن، چند ساعتی بیشتر تا دیار یار فاصله ندارم و ترجیح می دهم از این لحظه های رخوت و خماری بعد از نقطه عطف و قبل از ورود به روزمرگی و فراموش کردن اغلب برنامه ها و نقشه ها و ادامه دادن مسیر تقدیر، لذت ببرم. تا بعد . . . 4
پی نوشت ها:
* شعر از جلیل صفربیگی
1. به این میگن راهنامه واقعی جواد آقای بابایی! پستی که نیمه های شب در مسیر قطار تهران-مشهد نوشته شد. ولی جدی جدی از وقتی مهدیار اومده چقدر این اسم بهت میاد: بابایی!
2. حالا موارد خاصی مثل تماشای شاهکار استثنائی و تماشایی اصغر فرهادی یعنی "جدایی نادر از سیمین" در جشنواره را خودتان از این چند ماه کم کنید! استثنائاتی که کم مانده بود به قاعده و قانون تبدیل شود بس که "سعادت آباد" مازیار میری با بازی های دیدنی حامد بهداد و مهناز افشار غافلگیرکننده بود و "ورود آقایان ممنوع" رامبد جوان با فیلمنامه هوشمندانه پیمان قاسمخانی و بازی های درخشان رضا عطاران و ویشکا آسایش، خنده دار!!
3. واقعا عجب درسی بود این "تصمیم کبری" که اغلب ما هیچ وقت آن را جدی نگرفتیم و سرمان را با قهرمان بازی های امثال پتروس در کنار سد و دهقان فداکار در آن بیابان برهوت گرم کردیم و هیچ وقت کار بزرگ و ارزشمند کبری را به حساب نیاوردیم.
4. حالا که دارم مطلب را ثبت می کنم، از مشهد برگشته ام و اولین روز روزمرگی را هم به خوبی و خوشی در پایتخت سپری کرده ام. با شنیدن اندک مهلت باقیمانده برای تحویل دادن پروپوزال پایان نامه، تمام نشئگی قبل و بعد از نقطه عطف هم به کلی پرید!
5. علی الحساب تا اکران عید که گویا قرار است "جدایی نادر از سیمین" را اکران کنند، تماشای هر کدام از فیلم های "نفوذی"، "آتشکار" و "پرسه در مه" را که ندیده اید از دست ندهید. اولی با موضوعی جدید در حوزه سینمای جنگ، دومی طنزی متفاوت و بالای ۱۸ سال روی خطوط قرمز و سومی فیلمی بالای ۲۵ سال! با ساختار متفاوت و فیلمنامه ای جذاب و بازی هایی تماشایی از دو بازیگر محبوب و محجوب این روزها شهاب حسینی و لیلا حاتمی. شاید فرصتی دست داد و به خصوص درباره پرسه در مه که از فیلم های محبوبم در جشنواره سال گذشته بود نوشتم.
بسمه تعالی
بعد از محرم حال امشب به عشق شما باز آتشم زدند . . .
از مجموعه "طوفان واژه ها" سروده حمیدرضا برقعی:
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکر خدا به پای شما آتشم زدند
من جبرئیل سوخته بالم نگاه کن
معراج چشم های شما آتشم زدند
سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هرجا که در عزای شما آتشم زدند
از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند
گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند...
دیروز عصر تعزیه خوانان شهر مان
همراه خیمه های شما آتشم زدند
امروز نیز نیّر و عمان و محتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند
(دیشب اگر به داغ شهیدان گداختم
امشب ولی برای شما آتشم زدند
تا باخبر ز شور نیستانی ام کنند
مانند نینوای شما آتشم زدند)۳
پ.ن:
سنت حسنه ای در صدای دوست برقرار شده که تا جای ممکن در ایام سوگواری اگر نوشته ای متناسب با آن نداریم، دست کم پست طنز در صدر مطالب نباشد. آنقدر که صدای داکتوره یا به عبارتی منزل ما هم درآمد که "پس چرا برای این چند روزه آخر عزاداری های صفر و به قول معروف برای ایام چهل و هشتم مطلبی ندارید؟" و به دنبالش این پیشنهاد که "اگر موافقی، شعری به انتخاب خودم و به نام تو ثبت کنم." و استقبال توأم با تعجب ما که به این زودی دردمندی و دغدغه مندی در فضای خانه و خانواده فراگیر شده! حاصل این ماجرا شد پستی که پیش رو دارید. دو بیت آخر هم اظهار لطف استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) نسبت به غزل شاگردش حمیدرضا برقعی است.
بنابراین اولین پست مشترک و خانوادگی وبلاگ را به همت داکتوره خوانده اید. حالا جرأت دارید کامنت نگذارید تا به جرم اهانت به بیت داکتوری بدهم یکی یکی محاکمه تان کنند!
راستی این روز و شبای آخر سفر! اگه مجلسی رفتین و حالی دست داد، یادتون باشه یه عده پای کتابای داخلی و جراحی و باقی درس ها خیلی دلشون می خواست جای شما باشن و بعد از ایام عزاداری هم برن جشنواره هر ۳۳ فیلم پذیرفته شده در بخش مسابقه رو ببینن! خلاصه که برای هم دعا کنیم.
باسمه تعالی
ختم کلام
این از مکالمه مکتوب و مختصر ما و جواب صادقانه و صمیمانه دکتر رضایی که به اندازه کافی گویاست و نیازی به هیچ توضیح خاصی ندارد اگر هم اینک به جمع خوانندگان پیوسته اید، نگاهی به دردنامه های 1، 2، 3 (پست های اخیر وبلاگ) بیندازید:
(سلام / لطفا هر زمان براتون مقدور بود، اگر از نظرتون مانعی نداره، اجازه کار کردن مطلب رو تو وبلاگمون یا احیانا هرجای دیگه که پیش بیاد با هر گونه اصلاحاتی که صلاح بدونین صادر کنید! برام خیلی مهمه که با وجود تمام تلاشی که کردم اهانت و جسارت به کسی به خصوص شخص شما نکرده باشم، از عمومی کردن مطلبی که مخاطب اولش شما هستید راضی باشین / البته مقدمه مطلب رو که بیشتر مربوط به همشهری جوان بود کار کردم ولی اصلشو منوط به اجازه گرفتن از شخص شما کردم / باتشکر از وقتی که برای خوندن این نوشته طولانی می گذارید.)
ما به تهذیب نفس محتاج تریم تا گردوبازی
مطلب به اندازه کافی طولانی هست. پس بدون شرح و توضیح خاصی آن را بخوانید. انشاءالله در قسمت آخر دردنامه به جواب کوتاه، متین و صادقانه احسان رضایی و حواشی دیگر ماجرا اشاره خواهم کرد. فقط در صورتی که هم اکنون به جمع خوانندگان اضافه شده اید، لطفا پیش از خواندن ادامه مطلب نگاهی به قسمت های قبل (دردنامه-1 و 2) بیندازید.
و اما اصل مطلب:
جناب آقای دکتر رضایی عزیز!
با شناختی که از شما و نگاه شما داشتم، خواندن یادداشت «ما همان برویم گردوبازی» نوشته این قلم برایم کمی عجیب بود. شک ندارم که نیت اصلی شما تخریب یا دفاع کورکورانه از شخصیت یا گروهی خاص نبوده است. بعید هم می دانم جوانبی از ماجرا را که در یادداشتتان به آن اشاره نکردید ندانید و اتفاقا از پاورقی ها و شرح ماوقع به نظر می رسد تلاش کرده اید از منظر خودتان نگاهی همه جانبه به ماجرای موضع گیری آیت الله وحید و بی اخلاقی های مقابل آن داشته باشید. تأکید بجایی هم روی ادب کرده اید و در انتها تهذیب نفس را به درستی و با ذکر ماجرای ابن سینا حلقه مفقوده این ماجراها دانسته اید. اما گفته اید اگر کسی می فهمد چه اتفاقی افتاده برای شما هم توضیح دهد.
به عنوان نگارنده این سطور نه تنها بسیاری از سؤالاتی را که شما طرح کرده اید نمی فهمم و برای خودم هم سؤال است بلکه ابهاماتی هم از نوشته شما برایم ایجاد شده که اصلا نمی فهمم. دقت کنید که خیلی ها در این باب حرف زده بودند ولی این ابهامات از نوشته های احسان رضایی برایم ایجاد شده و اگر همان خیل کثیر، این حرف ها را گفته بودند، شاید هیچ احساسی را در وجودم نمی انگیخت چه رسد به درد.
ادامه دردنامه ۳ (اصل مطلب) را در ادامه مطلب بخوانید . . .
. . .
اصل مطلب و لبّ کلام این یادداشت در هفت نکته مبسوط نوشته شده که در صورت تمایل خوانندگان عزیز، به زودی ثبت خواهد شد . . .
پی نوشت:
خیلی دوست داشتم تمام مطلب را در همین پست ثبت کنم و قال قضیه را بکنم و کار را یکسره کنم. مهم ترین دلیلی که این کار را نمی کنم طولانی شدن بیش از اندازه مطلب است که از اصول وبلاگ نویسی به دور است. البته شاید مطلبی را نصفه و نیمه رها کردن و خیل خوانندگان مشتاق را تشنه ادامه مطلب گذاشتن از اصول جوانمردی و معرفت به دور و بیشتر شبیه مسخره بازی و لوس بازی باشد، به خصوص که خواندن ابراز اشتیاق دیگران خیلی هم کیف داشته باشد، اما حالا یک بار هم این مدلی اش را تجربه کنیم. آدمیزاد است و تنوع طلبی و مردم آزاری! راه ساده تر این است که دندان روی جیگر! بگذارید تا تمام مطلب ثبت شود یا ساده تر از آن اینکه از خیر خواندن این دردنامه که چه خون دل ها برای نوشتن آن خورده نشده بگذرید!
* برای خواندن مثال هایی که از نوشته های جناب رضایی آوردم به چند شماره اخیر همشهری جوان مراجعه کنید اما ماجرای عبرت آموز ابن سینا که در یادداشت احسان رضایی به عنوان جمعبندی سخنش آمده شاید مناسب ترین مطلب برای ختم قسمت دوم دردنامه باشد که چون بعید می دانم همت کرده باشید و مجله را خریده باشید - و اصولا همین که این نوشته های عریض و طویل را می خوانید جای تشکر دارد - ، بی کم و کاست آن را نقل می کنم:

"این جور وقت ها آدم حتی می ماند یادداشتش را با چی تمام بکند. شاید نقل این حکایت برای جمع کردن حرف بد نباشد. می گویند بوعلی سینا یک وقتی رفته بوده پیش ابن مسکویه رازی که فیلسوفی بوده است و فقیهی برای خودش. بعد این آقای بوعلی که خودش یکی بوده هم ردیف ابن مسکویه، یک گردو می اندازد جلوی ابن مسکویه و می پرسد که آیا او بلد است مساحت این گردو را حساب بکند؟ اینجایش منظور بنده این است که ابن مسکویه هم برمی دارد یک رساله اخلاقی برای ابن سینا می نویسد و اولش می نویسد که «تو به تهذیب نفست محتاج تری تا من به دانستن مساحت این گردو».
ضمن اعلام تأثر شدید از خواندن این حکایت باید عرض کنم ما که فیلسوف و فقیه نیستیم و رساله اخلاقی هم بلد نبودیم بنویسیم، تلاشی کردیم در جهت محاسبه کردن مساحت گردو برای احسان رضایی عزیز، نویسنده یادداشت تأمل برانگیز «ما همان برویم گردوبازی؟». ایشان هم لطف کرد و هم جوابی سرشار از تواضع و صداقت برایم فرستاد و هم نوشتن اصل مطلب در وبلاگ را به صلاحدید خودم واگذار کرد که اگر عمری بود در قسمت بعد و به زودی ثبت خواهد شد. در غیر اینصورت چاره ای ندارید جز اینکه به مقامات معنوی و کرامات قاسم متوسل شوید!
دردنامه۲ را در ادامه مطلب بخوانید . . .
باسمه تعالی
یادداشتی در همشهری جوان شماره اخیر (۲۹۱) با طرح جلدی درباره یلدا به قلم یکی از قدیمی های مجله درباره ماجراهای اخیر مختارنامه و نمایش چهره علمدار کربلا منتشر شد که شاید در نگاه اول حتی خواننده را از این همه دقت و همه جانبه نگری و بی طرفی به وجد آورد. اما آگاهانه یا به احتمال بیشتر ناخواسته، القائات نادرستی در پس یادداشت خیرخواهانه احسان رضایی نهفته است. دردنامه ای مبسوط را به عنوان تذکر به او که یکی از نویسندگان محبوبم در مجله مورد علاقه ام بوده و هست نوشتم که نه به نیت چاپ در مجله مزبور و نه به قصد نوشتن پست جدید در وبلاگ بلکه صرفا جهت تذکر نکات مهمی که در یادداشت او مغفول مانده وقت زیادی را صرف آن کردم. اینکه در این اوضاع و احوال فشرده درسی نزدیک به امتحان، این همه وقت گذاری برای موضوعی که شاید به زعم خیلی ها اهمیتی نداشته باشد چه ضرورتی دارد خودش می تواند موضوع یادداشتی جداگانه باشد که سعی کردم در قالب عنوان مطلب -دردنامه- آن را خلاصه کنم. اما قصد دارم با گذاشتن یک چهارم ابتدایی و به نوعی مقدمه این یادداشت، دو قرار قبلی خودم با صدای دوست را زیر پا بگذارم:
یکی اینکه همیشه مایل بودم اینجا به صورت اختصاصی بنویسم و نوشته هایم به هر انگیزه دیگری را به عنوان مطلبی حاضر آماده در صدای دوست، کپی پیست نکنم. دوم اینکه سعی داشتم تا حد امکان در این وبلاگ گروهی، پشت سر هم مطلب جدید ثبت نکنم و به باقی نویسندگان هم اجازه عرض اندام و قلم بدهم. حالا اینکه چرا این دو قرار را زیر پا خواهم گذاشت باز خودش موضوع یادداشتی دیگر است اما دست کم در این آشفته بازار نشر و مطبوعات، معرفی هفته نامه ای ارزشمند که شش سال از عمرش می گذرد و آشنایی با چند نویسنده دوست داشتنی آن به خودی خود ارزشمند است. هرچند تمام تلاشم این بوده که به فرد یا گروه خاصی توهین و بی ادبی نکنم که همین در واقع موضوع اصلی یادداشت هم هست اما چون مخاطب اصلی و انگیزه ام از نوشتن، احسان رضایی بوده و ادامه یادداشت به نوعی به نوشته های او در همشهری جوان و به خصوص یادداشت اخیرش برمی گردد، پیش از ثبت ادامه ماجرا از خودش اجازه خواهم گرفت. البته به شرطی که مختصر اشتیاقی از طرف شما برای ثبت ادامه مطلبی که قبلا نوشته ام احساس کنم.
* قابل توجه رفقایی که بنای پست گذاشتن دارند، این مطلب تاریخ مصرف ندارد و بعدها هم می شود ادامه آن را ثبت کرد. پس اگر خواستید تکانی به وبلاگ بدهید، لطفا ادامه دار بودن این مطلب را بهانه نکنید. . .
دردنامه ۱ را در ادامه مطلب بخوانید . . .
باسمه تعالی
اوضاع درسی خوب یا بد هرچه که بود، همگی از یک کنار، قهرمان شب های امتحان بودیم. هنوز هم همین طوریم. شاید به تناسب حجم بیشتر درس های دانشگاه، شب امتحان تبدیل به هفته قبل از امتحان شده باشد، یا مثلا برای امتحان تخصصی که بعد از 7-8 سال به اصطلاح تحصیل پزشکی پیش رو دارم، ماه های پیش از امتحان باشد، اما کماکان اصل ماجرا فرقی نکرده است. همچنان تمام ترم یا سال یا حتی سال های تحصیل را می خوریم و می خوابیم و در کنارش مختصری به مجموعه ای از فعالیت های فرهنگی، هنری، ادبی، سیاسی، اجتماعی . . . و صرفا نه علمی می پردازیم تا روزهای امتحان برسد و به لطف روزگاری که بد نیست و سر سوزن استعدادی که داریم، مرحله بعدی پس دادن معلوماتی که به خوردمان داده اند را با موفقیت پشت سر بگذاریم.
این وسط، امتحان ورزش استثناء بود . . .
فهرست مطالبی که در ادامه مطلب آمده:
- خاطرات ورزشی مدرسه و یادی از آقای صنعی
- نکته هایی در باب موفقیت ایران در بازی های آسیایی
- توصیه پزشکی: جان من! جان من! جان من! از تمام این نوشته حداقل پی نوشت ۱ را بخوانید!
- ذکر خیری از مختارنامه و حاشیه هایش (به خاطر قاسم که اینقدر حرص و جوش میخوره)
باسمه تعالی
هر قسمت که می گذرد، حلقه های فراوان مفقوده دانسته های تاریخی ام یکی یکی پیدا می شوند و پازل به هم ریخته تکه ماجراها و شنیده های درهم و برهم از تاریخ اسلام کم کم کنار هم قرار می گیرند. ریشه های خیانت بزرگ و پشت کردن مردم به محبوبی که خود دعوت کرده اند روشن می شود و گاهی معماهایی که سال ها در ذهنم رژه می رفتند حل می شوند.
سعی می کنم مختارنامه را فارغ از شایعات و خبرسازی ها و حرف و حدیث های همیشگی موافقان و مخالفان ببینم. نه اینکه حاشیه های همیشه جذاب از بودجه و پشت صحنه و خیل بازیگران و تمجید و تخریب ها و جوسازی های دائمی را دنبال نکنم، اما جمعه شب حوالی ساعت 10 که می رسد . . .
۴. آدم درحالی که مثلا جهت درس خواندن برای امتحان تخصص، خود را خانه نشین و بیکار و بی خبر از عالم کرده و در شرف فارغ التحصیلی درشرایطی که جشن فارغ التحصیلی را پیش پیش برگزار کرده دانشگاهش با 20-30 سال سابقه منحل شده باشد، بعد از مدتی که دست به کیبورد می برد باز هم از سینما و تلویزیون بنویسد خیلی باید دل خرم و خجسته ای داشته باشد! البته آدم!
ادامه مطلب و پی نوشت راهنمای فیلم های روی پرده این روزها را در ادامه مطلب بخوانید.
باسمه تعالی
به بهانه اکران فیلم سینمایی «ملک سلیمان»
مقدمه1: برای نوشتن این یادداشت که به نوعی تبلیغ برای تماشای فیلم به حساب می آید، هیچ قراردادی با سازندگان فیلم بسته نشده است. لطفا از تکرار این سؤال که «حالا چقدر بهت میدن که اینقدر حرص می خوری؟» خودداری کنید.
مقدمه2: این یادداشت در شرایطی جنگی نوشته شده که نویسنده در مرخصی و تعطیلات کامل جهت مطالعه برای امتحان تخصص پزشکی به سر می برد. بنابراین اگر نوشته برای شما ارزشی ندارد، دست کم وقتی که نویسنده برای نگارش آن گذاشته برای خودش خیلی خیلی ارزشمند بوده است.
مقدمه3: این مطلب نه از سر وظیفه و تکلیف و نه برای دریافت حق التحریر و نه از روی اجبار نوشته شده است. دلنوشته ای است از سر دلتنگی و درد و دلی است برگرفته از یادآوری خاطرات تلخ و شیرین تلاش برای دیده شدن یک فیلم.
"شهادت می دهم به ولایت شیعه. هرکس در این نظام تکلیفی به گردن داره و من هم. هیچ شکایتی از کسانی که ممکنه منو تا چند لحظه دیگه مورد هدف قرار بدن ندارم. اونا به وظیفه شون عمل کردن و من هم!"
باور کنید درباره "ملک سلیمان" شهریار بحرانی نوشتم نه "آژانس شیشه ای"! پس ادامه مطلب را بخوانید.
باسمه تعالی
"به نظرت برای خواستگاری باید چه سؤال هایی از چه «جنسی» و چطور پرسید؟"
این مضمون سؤال پیامکی یکی از بچه ها بود که دیشب به دستم رسید. حالا اینکه سؤال را به شیوه تیر در تاریکی «ارسال برای همه" پرسیده بود یا کفگیر شارژ همیشه نداشته موبایلش به ته دیگ خورده بود بماند. دلم نیامد به شیوه مرسوم امثال قاسم! ضدحال بزنم و بنویسم جواب همچین سؤالی آن هم از نوع جنسی! را نمی شود با پیامک داد. طی چند خط و به خلاصه ترین شکل ممکن جوابش را دادم. امروز تصمیم گرفتم مشروح آن را اینجا بنویسم شاید باقی متأهلین هم کمک کنند و مجموعه حرف های مطرح شده به کار افراد بیشتری بیاید.
ادامه مطلب را بخوانید . . .
پی نوشت ها:
1. تا دلتان بخواهد برای دوران عقد و بعد از ازدواج کتاب داریم اما سال پیش هرچه برای آمادگی ازدواج و خواستگاری دنبال کتاب گشتم، جز «مطلع مهر» ارزشمند دکتر امیرحسین بانکی پیدا نکردم که همان هم دیر به دستم رسید و کار از کار گذشته بود. راهی نیست جز مشورت گرفتن از بزرگترها و دوست و آشنایی که البته گاهی مثل خواندن همین نوشته حاصلی جز گمراهی ندارد.
باسمه تعالی
آخرین نفس هایی را می کشم که قرار بود تسبیح باشد. اگر اتفاقی نیفتد و ماه شوال ادا و اصول از خودش در نیاورد، آخرین ساعت های ماه رمضان است. صحیفه سجادیه را برمی دارم و دعای وداع حضرت با ماه رمضان را ورق می زنم. باز هم حرف هایی که گنده تر از دهانم است و باز هم افسوس که چرا چنین حالی ندارم:
- السلام علیک ما کان أطولک علی المجرمین و أهیبک فی صدورالمؤمنین : درود بر تویی که برای مجرمان خیلی طولانی بودی و در دل های مؤمنان هیبت داشتی
- السلام علیک غیر مودّع برما و لا متروک صیامه سأما : درود بر تویی که وداع با تو از روی دلتنگی نیست و ترک روزه تو از خستگی و ملال نیست
. . . که جرأت ندارم بگویم طولانی بودی و در دلم ابهت و هیبت نداشتی اما از حال خودم اینقدر خبر دارم که دلتنگ و خسته و ملولم.
اصلا آدمیزاد است و دهانی که همیشه باز است و دستی که همیشه دراز و نیاز و فقری که هیچ وقت تمامی ندارد. یک ماه دیگر دهان بستم به این امید که دهانی باز شود و حالا به قول شاعری خوش ذوق با خودم زمزمه می کنم:
این دهان بستی دهانی باز شد؟
آن دهان را هم ببندی بهتر است! *
باسمه تعالی
قدیم ترها که فراغت و به خصوص حال و حوصله بیشتر بود، حفظ می کردم. با شماره آیه و صفحه و فول آپشن و به شیوه موتورهای جستجو! دلخوش بودم به اینکه کسی جایی آیه ای بخواند و برعکس، رو به اول قرآن حافظه ام را به رخش بکشم. به خصوص که صدای جالبی هم نداشتم و موقع قرائت، مستمعین مرتب به هم نگاه می کردند و لابد وقتی چشم هایم را در اوج می بستم و دستم را به تقلید از حرفه ای ها کنار گوش می گذاشتم، چهره در هم می کشیدند. همین ترس از موفق و محبوب نشدن بیشتر تشویقم می کرد سراغ حفظ بروم که هم کلاس کارش بیشتر بود و هم مشتری اش کمتر*. امان از پروسه آتروفی که گویا سلول های مغزی از همان لحظه تولد شروع می کنند به تحلیل رفتن. خوبی اش این است که تمام آن چه باید از خاطرمان برود خیلی بیشتر از آنهاست که باید یادمان بماند. یعنی هرطور حسابش را بکنی در مجموع این زوال حافظه به نفعمان است. اصلا اطباء هنوز هم به بیماری آلزایمر مشکوک اند و بعضی آن را مصلحتی می دانند از جانب بزرگترها در برخورد با روزگار و بچه های نامرد!
خدا حفظ کند بزرگی را که در گوشم گفت عمده این است او تو را حفظ کند نه تو او را! آب سردی ریخت بر تلاشی که می رفت به نیمه برسد. کم کم داشتم ته این یکی را هم درآورده، کلکش را کنده و به کلکسیون افتخارات به اتمام رسانده اضافه می کردم**. حرفش را گوش کردم و رفتم سراغ تفاسیری که نمی دانم چه رمزی بود هیچ وقت نشد با هیچ مدلش ارتباط برقرار کنم. علامه و سایر مفسرین را مقصر اصلی می دانستم که به روز ننوشته بودند! و با مذاق به هم ریخته و فیلم دیده و رمان خوانده ما جور در نمی آمد. که خوش خیال بودیم و بعدتر فهمیدیم در میان این خیل بی انتها فی الواقع رمانی هم نخوانده و فیلمی ندیده ام.
تا اینکه بزرگواری دیگر کلید را دستم داد. قرائت و حفظ و حتی فهم را مقدمه می دانست و می گفت عمده انس است. انسان است و نسیانی که به او دست داده و . . .
باسمه تعالی
مخالفت با طرح اکران فیلم ها از افطار تا سحر هم از آن نمونه های ناب است برای مثل معروف "سنگ را باید بست و سگ را ول داد به جان مردم"!. «جراحت» و «ملکوت» و به خصوص «در مسیر زاینده رود» و بالاخص «نون و ریحون» که مسلسل وار بلافاصله بعد از افطار پخش می شوند با آن مضامین عمیق و دیالوگ های درربارشان لابد مناجات شبانه به حساب می آیند که اکران فیلم ها در سینما قرار است مانع آن شوند و مردم را از خدا دور کنند. البته باید قبول کنیم زنجموره های اولیای دم سریال های عسگرپور و فتحی آدمیزاد را متنبه می کند و فرشته تلویزیونی هر سال خوش تیپ تر از پارسال «ملکوت» قلب هر از خدا بیخبری را نرم و شب به شب دل ها را برای شب های قدر آماده تر می کند. می ماند طنز فرزاد مؤتمن با شوخی های گاهی فراتر از حد تلویزیون که به هرحال این مقدار شوخ طبعی هم در کنار این همه معنویت و سیر و سلوک لازم است. البته این ها همه به شرطی است که این فارسی وان لعنتی و ویژه برنامه های ماه رمضانش به مردم اجازه بدهند همراه با سریال های وطنی به عبادت و راز و نیاز مشغول باشیم.
گویا مشهدی ها که از طرح شیطانی «افطار تا سحر» سینماها در امان ماندند و برکات آن را هم لابد همین امسال در افتتاح قطار شهری خواهند دید. می مانند تهرانی های از خدا بیخبر که شب تا صبح ماه رمضان هم دست از فسق و فجور برنخواهند داشت. یکی از همین رفقای فاسق! که برای انتخاب از میان خیل عظیم فیلم های متنوع روی پرده سینما گاوگیجه گرفته بود در این باره راهنمایی خواست. بد ندیدم شرح راهنمایی را برای سایر از خدا بیخبران اینجا بنویسم. لابد خبر دارید که طرح اکران سینمایی افطار تا سحر که پارسال برای اولین بار اجرا شد و به سینمادارها و سایر اهالی سینما خیلی چسبید، امسال قرار بود بهتر از قبل اجرا شود که مثل اغلب کارهای موفق این مرز و بوم به حاشیه کشیده شد و نصفه و نیمه در پردیس های سینمایی و چند سینمای دیگر در حال اجراست. قرار است در این طرح فیلم های پرمخاطب سال 89 و چند فیلم خاطره انگیز سال های دور نمایش داده شوند که به ترتیب اولویت از نظر خودم، توضیح مختصری درباره هر کدام می نویسم:
باسمه تعالی
به مناسبت حلول عنقریب ماه مبارک رمضان
اتفاقات مسجد محله و آدم های عجیب و غریبش هم از آن موضوعاتی است که از همان ابتدای آمدن به خانه بخت! و سر زدن گهگاهی به مسجدی که درست روبروی ساختمان ماست، بدجوری ذهنم را مشغول کرده بود و حالا در این آشفته بازار اوضاع سیاست که کم مانده از تریبون رسمی نظام به دیگران فحش خواهر و مادر بدهیم و در بلبشوی وضعیت سینما و تلویزیون که مسعود کیمیایی و سیروس مقدم تازه باب رفاقتشان باز شده و حسن فتحی برای ساخت سریال و لابد کم کردن روی ویژه برنامه های ماه رمضان فارسی وان به بازی اشکان خطیبی و کریم باقری متوسل شده و در شرایط نابسامان درسی در ایام مرخصی برای آمادگی هرچه بیشتر جهت امتحان تخصص بهمن ماه، فرصت را غنیمت دانستم به مناسبت حلول عنقریب ماه مبارک -اگر اختلافی بین علما نیفتد- توجه شما را به اتفاقی جلب کنم که همین امروز در حوالی نماز ظهر و عصر رخ داد:
طبق معمول به خاطر نزدیکی بیش از حد منزل به مسجد پیش بینی هایم غلط از آب در می آید و به سلام نمازی می رسم که از تابلوی بالاسر مکبر کاشف به عمل می آید ظهر بوده است. هنوز در تردید تصمیم گیری برای خواندن نماز ظهر یا صبر کردن برای جماعت عصر هستم که صدای همیشگی پیرمرد تعقیباتی بلند می شود: "یاعلی یاعظیم! یاغفور یارحیم! انت الرب العظیم . . . "
اول شک می کنم ولی با اندکی تأمل مطمئن می شوم تعقیب نمازهای ماه رمضان است. "و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور . . ." حالا دیگر شک ندارم که باز حساب و کتاب ها اشتباه درآمده و گروهی هلال ماه را رویت کرده اند و گروهی دیگر نه! از بغل دستی می پرسم مگر ماه رمضان اعلام شد؟ او هم گیج است و لابد با سابقه ای که از چند سال اخیر دارد می گوید: "بعید نیست". چند نفر از پیرمردهای صف اول حین خواندن دعا ابراز نارضایتی می کنند و یکی که از بقیه تندتر است، هنوز دعا تمام نشده بلند می شود و با عصبانیت رو به پیرمرد تعقیباتی می کند و می گوید: "این کارها را نکنید! خدا را خوش نمی آید. هنوز ماه رمضان نشده دعایش را می خوانید؟ حرام است!! . ." یکی دو نفر او را آرام می کنند. پیرمرد تعقیباتی که گویا تازه متوجه اشتباهش شده با خونسردی دعا را تمام می کند و می گوید: قابل توجه عزیزان نمازگزار! هنوز ماه رمضان نرسیده است. اما بد نبود برای آمادگی هرچه بیشتر با این دعا به استقبال ماه خدا برویم. دعا هم که دعاست و عرض حاجت. حالا چه فرقی می کند؟
امام جماعت زیر لب غرغری می کند و بلند می شود برای اقامه نماز عصر.
پ.ن: التماس دعا در تمام این روزها و شب ها!
باسمه تعالی
بی تعهدی از نوع مجازی *
کافی است به تاریخ آخرین مطلب نوشته شده در وبلاگ یا آخرین پستی که هر کدام از ما فعالان عرصه حقیقت گذاشته ایم نگاهی بیندازیم تا بیش از پیش به این حقیقت تلخ پی ببریم که به قول جواد، تنبلیم. فعالان عرصه حقیقت را از این جهت گفتم که وقتی در فضای مجازی که قرار بوده به حکم وظیفه و علاقه جمعی فعال باشیم، تعطیلیم و خبری از هیچکداممان نیست، خب لابد همت ها را در فضای حقیقی مضاعف کرده ایم که کاش اینطور بود. کاش دلمان خوش بود اگر در جنگ نرم حرفی برای گفتن نداریم دست کم جنگ سفت! را جدی گرفته ایم. کاش اگر هنوز نرم افزارها را نجنبانده ایم، لااقل به اوضاع سخت افزاری تکانی داده بودیم. کاش اگر از نرمش روح و راز و نیاز شبانه و ورد سحرگاهی و این حرف ها بویی نبرده ایم که نبرده ایم، حداقل روزی نیم ساعت ورزش در نزدیکترین پارک اطراف منزل را در برنامه نداشته مان می گنجاندیم که در باقیمانده روزهای سرگردانی عمر لااقل نفسی درست و حسابی فرو برود و بربیاید، مفرح ذاتش پیشکش!
دست و پا زدنمان بین دنیای حقیقی و مجازی درست شبیه اوضاع دنیا و آخرتمان است. تکلیفمان را با هیچکدام مشخص نکرده ایم. خودمان هم نمی دانیم از هرکدام چقدر سهم می خواهیم. فقط بلدیم پز حقیقتمان را به اهالی مجازآباد بدهیم اما مقابل حقیقت که کم می آوریم به همان دنیای آباد مجازی پناه می بریم و خودمان را سرگرم جذابیت های گذرا و اخیرا سه بعدی! آن می کنیم – بلکه فراموش کنیم اگر نجنبیم، چه حقیقت تلخی در انتظار ماست. سخت شد؟ کاری ندارد. با وجود همه تلاش نگارشی - ویرایشی ام برای خلاصه نویسی و شفافیت، این قدرت و حق را دارید همین حالا تنها با یک کلیک و اخیرا با اشاره چشم، پنجره جدیدی به دنیای بی انتهای مجازی باز کنید و سایتی، وبلاگی، پستی، خبری، عکسی به خیال خود به دردخورتر را نیم نگاهی بیندازید و کلیک بعدی و بعدی. آنقدر در مجاز رنگارنگ و پیچیده تر از حقیقت صاف و یکرنگ پیچ و تاب بخورید تا یا اشک چشم هایتان دربیاید یا صدای اعتراض همسرتان! (با پوزش طلبی از جماعت عذب که از این موهبت بزرگ محروم اند)
دنیا در برابر آخرت، مجازی بیش نیست؟ گاهی فکر می کنم ماتریالیست های عزیزی که همین مجاز را از حقیقت ما جدی تر گرفتند و آن را درست و حسابی ساختند اوضاعی به مراتب بهتر از ما تنبل ها دارند که اغلب نه در مجاز و نه در حقیقت حرفی برای گفتن نداریم.
پ.ن: مثل همیشه حرف های ناگفته زیادی ماند برای بعد. فقط تا دیر نشده بجنبید و برای گرفتن سوغاتی مکه سراغی از سردبیر محترم نشریه وزین نگاره بگیرید. محمد آقا زیارت قبول!
* تیتر مطلب را که مخصوصا اگر خیلی از آن خوشت بیاید نمی شود عوض کرد. اما چون به صفای باطن رشید زارعی فقط یک نفر دیگر -حجت خسروجردی- می شناسم، به ویژه حالا که محمد طبق سنت معمول تنبل ها به فاصله چند ساعت آن هم بعد از این همه روز کسادی صدای دوست، به کلی فاتحه فشارهای فراوانی را که برای نوشتن این چند خط به خودم آورده بودم خواند، تیتر پیشنهادی را هم زدم تنگ مطلب!
تصویر روحانیت بر پرده سینما به بهانه اکران فیلم "طلا و مس"
این یادداشت مقدمه نقدی بر "طلا و مس" بود که به درخواست محمد عزیز برای نگاره ای ها نوشتم و اصل مطلب را شاید همین روزها در نگاره بخوانید. یک پرونده مفصل هم برای فیلم در آینده سازان کار کردیم که به احتمال زیاد طبق معمول بعد از پایان اکران فیلم به دست مخاطبان خواهد رسید!
- مگر در تمام این سال های بعد از انقلاب چند فیلم یا سریال با موضوع روحانیت داشته ایم که نباید «طلا و مس» را روی چشم هایمان بگذاریم و قدرش را بدانیم؟ به استثنای سریال زندگی شهید مدرس، روحانیون رسانه ملی که قربانشان بروم هیچ وقت از حد امام جماعت مسجد و خطبه خوان مجلس عروسی در آخرین قسمت سزیال فراتر نرفته اند. . .
درباره بهترین فیلم جشنواره امسال به انتخاب خودم!
باسمه تعالی
- "طلا و مس" شاهدی زنده است برای رد ادعای آنهایی که جشنواره فجر گذشته را بی کیفیت و کم رونق خواندند. به رغم فضاسازی منفی کسانی که سال هاست فضای رسانه ای سینما را در قبضه دارند و امسال به برکت اتفاقات بعد از انتخابات جای خالی شان در سینماهای نمایش دهنده فیلم ها اصلا هم احساس نشد، جشنواره امسال چندین غافلگیری بزرگ داشت و دست کم نسبت به چند سال اخیر، یک سر و گردن بالاتر بود. از فیلم های خوب، تابحال به رنگ ارغوان، طهران تهران و هیچ را در همین چند ماه روی پرده دیده ایم و هنوز اکران کارهای ارزشمند یا قابل قبولی مثل لطفا مزاحم نشوید، پرسه در مه، چهل سالگی، بیداری رؤیاها، نفوذی، ملک سلیمان و هفت دقیقه تا پاییز را پیش رو داریم. مگر در جشنواره های این سال ها تا به حال چند بار تعداد فیلم های قابل تأمل یا حتی قابل تحمل به عدد انگشتان دست رسیده است. چه بسا فیلم های دیگری را هم بتوان به این فهرست اضافه کرد که فرصت تماشای آن ها در جشنواره برای ما پیش نیامد. فیلم اخیر همایون اسعدیان اما در بین فیلم های خوب جشنواره یک استثناست . . .
(ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید)
باسمه تعالی
ماشین مسافرکش هنوز راه نیفتاده با عصبانیت مسافر صندلی جلو را به جرم نداشتن پول خردتر از پنج هزار تومانی پیاده می کند و بعد از نثار مقادیری فحش و فضیحت غیربهداشتی به زمین و زمان متوجه حضور مسافر دیگر می شود. قیافه ای حق به جانب به خود می گیرد و می گوید "شما اگر بودی کاری غیر از این می کردی؟"
اول صبح است و سرحال و قبراقم و برخلاف اغلب اوقات که فقط نقش گوش شنوا و کله ای برای تأیید حرف های مسافرکش ها را بازی می کنم، این بار حسابی حال و حوصله بحث و جدل دارم. می گویم "بله. اگر جای شما بودم او را می رساندم و کرایه نمی گرفتم . . .
باقی ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید.
از آنجا که برای خودم هم مدت ها سؤال بود، محسن حسام، اسم دوقسمتی است که با سکون محسن و پشت سرهم خوانده می شود!
به بهانه نمایش «هر شب تنهایی» اثر درخشان رسول صدرعاملی بر پرده سینماها
- از وقتی در حاشیه نمایش فیلمی در تهران از برنامه آینده ات بعد از اکران "دیشب باباتو آیدا" پرسیدیم و صحبت از 10 فیلم درباره زائر و زیارت به میان آوردی دلمان غنج رفت و شاید این حرف را جدی نگرفتیم که ما سال هاست در حسرت یکی از این ده ها فیلم دینی که باید ساخته می شد مانده ایم. "شب" که دو سال پیش در جشنواره اکران شد مأیوس شدیم و داشتیم "باور" می کردیم که در این سینمای کوفتی سوغات غرب آرزوی دیدن چنان فیلمی را به گور خواهیم برد. حالا بعد از دیدن "هرشب تنهایی" با تو خیلی بیشتر از همیشه احساس نزدیکی می کنیم دوست داریم صمیمانه یک بار دیگر به یک نفر بگوییم عمورسول* که خودت گفته ای فیلم را با "باورت" ساخته ای و ما هم که آن را دیدیم تو را و فیلمت را و آدم هایش را با اعماق وجود باور کردیم . . .
(ادامه مطلب را بخوانید)
باسمه تعالی
شاید آنطور که پیش از این در اعلام برنامه جشنواره گفتیم، نوشتن درباره نویسندگان و حاضران وبلاگ بیش از همه به کار خودمان بیاید. چرا که ما بیشتر از آنچه که فکر کنید از هم دوریم و یکدیگر را کمتر از آنچه در نگاه اول به نظر می آید می شناسیم. درست مثل خیلی از پیوندها و کامنت گذارانمان که جز اسم – که گاهی همان هم واقعی نیست – از آنها هیچ نمی دانیم. معرفی اصل کاری های جمع – چه آنها که اینجا نوشتند و چه آنها که به دلایلی از نوشتن سرباز زدند - از آرزوهای دیرین مقام معظم داکتوری و دیگر بزرگان نظام از همان ابتدای راه اندازی وبلاگ بود که در نهایت هم معظم له به قلم توانای خودش به آن جامه عمل پوشانید. برای آشنایی بهتر قدیمی ها با جدیدترها و بالعکس، ترتیب معرفی بچه ها را بر اساس سال فارغ شدن از تحصیل در مدرسه هاشمی نژاد گذاشتیم. باشد که این معرفی اگر برای بیکارهای جمع مقدمه پیدا کردن شغل نشد، لااقل برای مجردهای فراوان جمع، منشأ خیرات و برکات شود.
* چندی پیش، قاسم حوائجی در یادداشت ماندگاری به شبیه سازی بچه ها و بزرگترها با شخصیت های نظام پرداخته بود که خواندن آن نیز خالی از لطف نیست.
* اینکه چرا اینقدر زمان کامل شدن و حجم نوشته ها زیاد شد و آنطور که باید حق مطلب ادا نشد و خسته کننده از آب درآمد و . . . همگی به عهده نویسنده این پست است و هیچ ربطی به بچه های باحال و خوشحال صدای دوست ندارد. برای خواندن درباره هر کدام از بچه ها کافی است روی نام او کلیک کنید و اگر حال و حوصله خواندن تمام مطلب را داشتید، ادامه مطلب را ببینید. هرگونه اشتباه در اعلام شده را برای تصحیح هرچه سریعتر لطفا اطلاع دهید.
* آخرین قسمت تازه اضافه شده درباره حسین انصاری را بخوانید.
خروجی ۱۳۷۹
- حسن اشراقی: مسئول بسیج مدرسه که به گفته خودش نمی داند در آن سال ها در انجمن چه کاره بیده، ورودی مهندسی برق شریف گرایش الکترونیک در سال 1380، ورودی MBA گرایش استراتژی دانشگاه مالک اشتر در سال 1384. . .
خروجی های ۱۳۸۰
- اسماعیل عصارنیا: مؤسس انجمن در سال تحصیلی 77-78 و سردمدار اراذل و اوباش، مدال نقره المپیاد دانش آموزی فیزیک، لیسانس مهندسی مکانیک جامدات از دانشگاه تهران در زمان نامعلوم، آماده یا شاید در حال گذراندن دوران شیرین آشخوری . . .
- کمیل ضرابی: همکاری با بنیانگذار کبیر در راه اندازی انجمن، راه اندازی بسیج دانش آموزی مدرسه، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد عمران دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1386، کارشناس فنی پروژه ی مرکز بین المللی مالی و اقتصادی مشهد (میدان جانباز) . . .
خروجی های ۱۳۸۱
- علی خرم طوسی (داکتور): مسئول انجمن اسلامی مدرسه در سال 78-79، تنها فارغ التحصیل رشته تجربی قبیله، ورودی بهمن81 پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران (در تهران) که همچنان در حال ادامه دادن آن است، تحصیل همزمان در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی . . .
- سید قاسم حوائجی (قاس): مسئول واحد آموزش انجمن در سال 78-79، همچنان در حال فارغ شدن از تحصیل در کارشناسی برق دانشگاه سبزوار که مدت هاست مشغول تحویل دادن پروژه است و طبق آخرین اخبار قرار است همین روزها . . .
- حجت خسروجردی (شیرین سخن): مسئول واحد تبلیغات انجمن در سال 78-79، کارشناس ارشد برق الکترونیک گرایش نیمه هادی، علاقه مند به ادامه تحصیل در مقطع دکتری که یعنی 50 درصد ماجرا حل شده، مدرس دانشگاه غیرانتفاعی سجاد، مشغول به کار در شرکت روبوکام86 . . .
- علیرضا نامقی (دوچتور): بدون سوء سابقه عضویت در انجمن، کسب رتبه 16 کنکور ریاضی و ورود به رشته برق دانشگاه شریف در سال تحصیلی 80-81، تحصیل همزمان در رشته نفت-گرایش مخزن از سال 82، ورود به کارشناسی ارشد برق-گرایش کنترل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر . . .
- سید مصطفی موسوی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) در سال 78-79، ورودی 81 مهندسی برق شریف، تغییر رشته در سال 84 و ورود به حوزه علمیه معصومیه قم و مشغول به تحصیل در پایه هفت که حالا حالاها تمام نخواهد شد . . .
خروجی های ۱۳۸۲
- سید محمد اسلامی: معاون واحد خدمات و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی برق دانشگاه سجاد مشهد، دبیر سازمان مردم نهاد (N.G.O) "انجمن امتداد بینش رضوی" 1387 تاکنون، و بالاخره لیسانس مهندسی برق-مخابرات 1387 . . .
- طه شوکتیان: معاون واحد آموزش (قاسم حوائجی) و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی عمران شریف، ورودی 87 کارشناسی ارشد MBA با گرایش عمومی، کارشناس دفتر مدیریت پروژه (PMO) شرکت بین المللی ارسا ساختمان (پیمانکار ساخت و ساز) . . .
- سید مجتبی حسینی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) و مسئول این واحد درسال بعد، دیپلم ریاضی فیزیک 82، کارشناسی مهندسی مکانیک طراحی جامدات – فردوسی مشهد 87، دانشجوی ارشد مدیریت کارآفرینی-سازمانی دانشگاه تهران . . .
- کاظم شاهرودنژاد: معاون واحد آموزش (طه شوکتیان)، کارشناسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه سجاد و فارغ التحصیل سال 88 که فعلا قصد ادامه تحصیل هم ندارد، کارمند شرکت فن آوا گستر به عنوان مسئول فن آوری و پشتیبانی شبکه . . .
- مصطفی عطاران: عضو فعال انجمن که هیچ گاه زیر بار مسئولیت رسمی نرفت، لیسانس برق الکترونیک در سال 1386، دانشجوی کارشناسی ارشد برق الکترونیک فردوسی مشهد، فعالیت های جنبی: عکاسی، بازیگری، بازیگردانی، سرگردانی . . .
خروجی های ۱۳۸۳
- سعید خراشادیزاده: عضو انجمن اسلامی از سال ۷۹ تا ۸۳، مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۱-۸۲، لیسانس مهندسی برق از دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی ۸۸ کارشناسی ارشد مهندسی برق - کنترل دانشگاه صنعتی شاهرود . . .
- حسین انصاری: عضو واحد علمی درسی و مسئول آن در دو سال بعد، فارغ التحصیل مهندسی مکانیک دانشگاه فردوسی مشهد بعد از پنج سال و نیم، شرکت کننده در تمام مسابقات روبوکاپ از سال ۸۳ و ۴ دوره مسابقات جهانی . . .
خروجی ۱۳۸۴
- محمدجواد بابایی: معاون واحد آموزش و سپس مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۲-۸۳، در شرف اخذ لیسانس مهندسی برق قدرت از دانشگاه فردوسی مشهد، شغلی که فعلا برای او مایه داشته برنامه نویسی وب است، کارجنبی: وبگردی در وبگردی های سردبیر . . .
خروجی های ۱۳۸۵
- صادق کشفی: عضو واحد خدمات (مسعود براتی)، مسئول واحد خدمات (جواد بابایی)، مسئول انجمن در سال ۸۳-۸۴، عضو فعال اتحادیه انجمن های اسلامی، مشغول به تحصیل در رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (علیه السلام) . . .
- محمدجواد امینیان طوسی: عضو عادی انجمن، ورودی ۸۶ حقوق دانشگاه شهید بهشتی - تهران، شرکت در کنکور ارشد ماه آینده در گرایش حقوق بین الملل، علاقه مند به کتاب خواندن در ایام فراغت ، ازدواج در تابستان همین امسال . . .
- مهدی نبوی: مسئول واحد تبلیغات (صادق کشفی)، در شرف فارغ التحصیلی از رشته مکانیک سیالات دانشگاه صنعتی شاهرود که البته می دانید برای بچه های ما ممکن است چند سال طول بکشد، بیکار و در نتیجه بی پول و بالاخره بی زن . . .
- احمد خرم طوسی: مسئول واحد تبلیغات، مشغول به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسی مشهد، دبیر انجمن علمی دانشکده ادبیات و به زودی دانشگاه فردوسی، علاقه مند به مطالعه، مداحی، غصه خوردن برای مملکت و کل کل با اساتید در اوقات فراغت . . .
باسمه تعالی
خوب می دانستم نوشتن سیر اجمالی وبلاگ در سالی که گذشت و انتخاب مهم ترین اتفاقات، کاری طاقت فرسا خواهد بود چه که لحظه لحظه حضور در این فضای مجازی دوستانه برای ما خاطره بود و هریک اتفاقی مهم. این ها انتخاب های داکتورانه است که کمی هم طولانی شد و برای همین در چند قسمت آن را خواهم آورد:
شروع می کنیم به امید خدا اولین مطلبی است که به نام طراح و راه انداز اصلی وبلاگ یعنی محمد اسلامی روی صفحه صدای دوست ظاهر می شود و در آن محمد از صفایی که دفتر انجمن اسلامی مدرسه داشت می گوید. بعد از آن چند پست دستگرمی با عکس هایی از اتحادیه انجمن اسلامی تهران و آقای حاج علی اکبری و یک مطلب کپی پیستی آن هم به زبان انگلیسی داریم که بعید است خود محمد هم آن را خوانده باشد..
دعوت به ضیافت به قلم علی خرم طوسی (داکتور) توضیحی بود بر دلیل راه اندازی صدای دوست و اینکه چرا از بین این همه راه ارتباطی سراغ وبلاگ گروهی رفتیم. اسم بچه های زیادی را هم آوردیم که فکر می کردیم می توانیم در ضیافت دعوت کنیم. تقریبا نیمی از آنها که نوشتیم آمدند. مسخره بازی ها و جنگ لفظی محمد و قاسم در کامنت ها از همینجا شروع می شود. . .
برای خواندن باقی داستان، ادامه مطلب را بخوانید
باسمه تعالی
این هم ویژه برنامه هایی که برای تحویل گرفتن خودمان در سالگرد تولد صدای دوست درنظر گرفته ایم. از تمامی نویسندگان و خوانندگان و دوستداران و حتی منتقدان خواهشمندیم طی این دهه با حضور فعال و اعلام نظرات و پیشنهادات سازنده و حتی مخرب، ما را در برگزاری هر چه پرشکوه تر این رویداد بزرگ همراهی کنند. با توجه به سیال بودن برنامه ها بر اساس پیشنهادات واصله و فعال بودن نویسندگان در روکردن ایده های جدید و پیاپی و شناختی که طی این مدت از تنبلی جمع خودمان به دست آورده ایم، هرگونه تغییر یا حتی تعطیل برنامه ها را پیشاپیش پیش بینی می کنیم که بیش از این دربرابر خیل مخاطبان ضایع نشویم. و این هم فهرست برنامه ها:
در این پست به تمام اتفاقات ریز و درشتی که در این یک سال پشت سر گذاشتیم و فراز و نشیب هایی که طی کردیم اشاره خواهیم کرد تا هم آنها که هم اکنون به برنامه ما پیوسته اند در جریان چند و چون ماجرا قرار بگیرند و هم با مرور کارنامه اعمال خودمان دست از این همه رفتارهای سخیف و فجیعی که با هم کردیم برداریم و توبه کنیم و راه جدیدی در پیش بگیریم. این پست البته در زمینه انتخاب برگزیدگان هم نقش بسزایی خواهد داشت.
تمامی پست ها، کامنت ها، نویسندگان، موضوعات طرح شده در وبلاگ و حتی مهمانانی که برای وبلاگ نوشتند در این پست به صورت نظرسنجی همگانی به نقد گذاشته خواهند شد، بلکه خیلی ها حساب کار دستشان بیاید و دست از لودگی و ابتذال در فضای محترم وبلاگ بردارند. با انگیزه ها، بیکارها و خروس بی محل ها را از نگاه مخاطبان در این قسمت برنامه خواهیم شناخت و بیش از دیگر قسمت ها نیازمند نظرات سبز شما – البته به دور از هرگونه جنبش- خواهیم بود.
شاید ندانید که خیلی از ما نویسندگان وبلاگ حتی یکدیگر را هم نمی شناسیم. تنها مشترکاتی که داریم این است که در یک مدرسه درس خوانده ایم و اگر تغییر جدی نکرده باشیم فعلا هیچ کدام ضداسلام و انقلاب نیستیم. شاید این پست بیش از همه برای خودمان جالب باشد که از حال و روز هم باخبرتر شویم و بدانیم هر یک چه مسیری را در این سال ها طی کرده ایم و الان کجای کاریم.
گفت و گوی جنجالی با آنها که ننوشتند و صحنه را خالی گذاشتند و آنها که با مشغله فراوان همیشه پای ثابت وبلاگ بودند و آنها که حتی اعلام موضع نکرده و راه خود را از دشمنان جدا نکردند و شنیدن دلایل و انگیزه ها و خاطرات آنها از کارهایی که با ما – یعنی صدای دوست – کردند و بلاهایی که دوست داشتند سرمان بیاورند و نتوانستند و برنامه هایی که برایمان ریختند و عقیم شدند (برنامه ها را عرض می کنم)
از قدیم معروف بوده که پشت سر هر مرد موفقی همسری است که نتوانسته جلوی موفقیت او را بگیرد. این پست را نه برای سوزاندن دل های آماده خیل مخاطب عزب اوغلی و نه در جهت تحکیم بنیان خانواده که به منظور تشکیل فراکسیون همسران خواهیم گذاشت تا هر یک تعریف کنند چگونه توانستند اینگونه محکم راه را بر موفقیت مردان خود سد کنند. باشد که روز به روز بر تعداد آنان افزوده شود (قطعا می دانید که منظور یک همسر برای هر نویسنده و نه بیشتر است) و دیری نپاید که از همین تریبون فراکسیون کودکان نوپا و شیرین زبان نویسندگان صدای دوست اعلام موجودیت کنند.
ترین های وبلاگ را از هر لحاظ که به استعدادهای درخشانمان خطور کند از نگاه داوران و مخاطبان به اطلاع خواهیم رساند. مراسمی پر از تبریک و تحسین و تمجید و تشویق که با رعایت آداب و تشریفات خاص آن برگزار خواهد شد.
چیزی که یک وبلاگ گروهی بیش از هر "چیز" دیگری به آن نیاز دارد و پس از ساعت ها کار کارشناسی متخصصان امر درباره اهداف و رویکردها تدوین شده و به امضای مبارک مقام معظم داکتوری رسیده و به تمام دست اندرکاران امر ابلاغ خواهد شد تا گواهی بر عزم تمامی مدیران و نویسندگان وبلاگ بر چیشرفت و توسعه روزافزون وبلاگ باشد.
هر جشنواره ای عکسی یادگاری خواهد داشت و ما اینجا به علت کمبود امکانات آپلود عکس و سرعت فوق پیشرفته اینترنت در اقصی نقاط کشور به یک نوشته یادگاری از طرف تمام بچه ها بسنده خواهیم کرد. شیوه کار اینطور خواهد بود که به مناسبت اختتامیه جشنواره یک سالگی صدای دوست، هر یک از نویسندگان در چند خط (حداکثر 200 کلمه) به بیان احساسات و خاطرات یا دیدگاه خود در یک پست مشترک با ثبت موقت خواهند پرداخت تا به عنوان یادگاری یک سالگی از آن پرده برداری صورت گیرد. بدیهی است خیل مخاطبان و مهمانان وبلاگ نیز تنها با گذاشتن کامنت خصوصی می توانند در هرچه پربارتر کردن این پست مشترک یادگاری سهیم باشند.
باسمه تعالی
به بهانه تماشای نمایش زیبای "هملت شازده کوچولوی دانمارک" به کارگردانی رضا بابک

- اگر دوست دارید ببینید که هنوز هم می شود نمایشی اجرا کرد که هر مخاطبی از هر قشری با هر سن و سالی با آن ارتباط برقرار کند و برای هر سلیقه و سطح فکری حرف برای گفتن داشته باشد، (لااقل در اجرایی که ما دیدیم حمید سمندریان و هما روستا و چند بازیگر دیگر مهمانان ویژه بودند و حدود ۲۰-۳۰ کودک پراکنده بین تماشاگران هم از ابتدا تا به انتهای نمایش بیصدا مات و مبهوت صحنه هایی شده بودند که شاید هیچ وقت در زندگی ندیده بودند)
- اگر می خواهید حدود یک ساعت و نیم به دنیای کودکی و رؤیاها و آرزوهای کودکانه برگردید و از نگاه هملت کوچولو که هنوز وارد دنیای آدم بزرگ ها نشده به دنیای کثیف و تیره و مخوف آدم بزرگ ها نگاه کنید،
- اگر دوست دارید با همسر و بچه های کوچکتان – اگر دارید!- با خیال راحت به تماشای نمایشی بروید که همگی لذت و حظ مخصوص خودتان را ببرید،
- اگر دوست ندارید حین تماشای تئاتر به همراه خانواده مرتب به خاطر کلمات رکیک و شوخی های رایج در تئاتر خودخوری کنید (اتفاقی که این روزها در سینما هم بارها رخ می دهد) که این چه غلطی بود کردم تئاتر را به عنوان تفریح امشب انتخاب کردم،
- اگر می خواهید به دلقک بازی به معنی واقعی کلمه و نه به لودگی و مسخره بازی و ابتذال بخندید، و برای اولین بار دلقکی ببینید که بیماری افسردگی را تجربه می کند،
- اگر دوست ندارید در طول تماشای کاری دائم به شعور شما توهین شود (که این البته این روزها بیشتر در سینما رایج است)،. . .
ادامه مطلب را بخوانید!
باسمه تعالی
پسر نوح با بدان بنشست . . .
شاید برای انترن اورژانس، دیدن مرگ، طبیعی و کار هر روزه باشد. شاید وقتی این اتفاق برای یک پیرمرد هشتاد و چند ساله بیفتد این جمله را نه فقط پزشک که مردم عادی و حتی گاهی اقوام و خویشان متوفی هم بگویند که "پیرمرد عمرش را کرده بود". اما این یکی با بقیه فرق داشت.
پیرمرد را لت و پار و آش و لاش آوردند. نیازی نبود بدانیم چه اتفاقی برایش افتاده است. آنقدر زخم و جراحت در سرتاسر بدنش داشت که دل هر بیننده ای به درد می آمد. سر و صورتش پر از خون بود. استخوان کاسه چشم راستش شکسته بود و بقایای درب و داغان محتویات چشم از حدقه بیرون زده بود. مهره های گردن و کمرش از چندین قسمت شکسته بود و دست به هر جای بدنش می زدی آه و ناله اش بلند می شد. استخوان لگنش هم شکسته بود و پایش درست به جایی بند نبود. هیچ همراهی هم نداشت که پیگیری های بستری و رفتنش به اتاق عمل را انجام دهد. پیرمرد را به قصد کشت زده بودند. اینها هم هیچکدام آنقدرها دردناک نبود. تراژدی بزرگ زمانی بود که پیرمرد بعد از چند ساعت کمی بهتر شد و به حرف آمد. اوایل کار، دوست نداشت بگوید چه اتفاقی برایش افتاده است. آبروداری می کرد اما بالاخره حرف هایی زد که کاش واقعی نبود. دختر و دامادش او را زده بودند. خوب و مفصل هم زده بودند. بعد هم جسم نیمه جان او را با شدتی پرتاب کرده بودند که استخوان لگنش خرد و خمیر شود. از او ارثیه اش را پیش از مرگ طلب کرده بودند. چون پیرمرد هنوز نمرده بود که ارثی به آنها بدهد، او را تا سرحد مرگ زده بودند، مقداری پول برداشته بودند و او را به امان خدا رها کرده بودند. پیرمرد البته به آنها حق می داد. می گفت معتادند و تقصیر خودشان نیست. خواهش می کرد که حرف ها بین پزشکان بماند و به گوش پلیس نرسد که پای بچه هایش دوباره به حبس باز نشود. پیرمرد دلش به حال بچه هایش می سوخت و می گفت بالاخره بچه هایم هستند. سنگ های دیوارهای بیمارستان هم دلشان برای پیرمرد سوخت. پرستار و پزشک که جای خود داشت.
***********
سگ اصحاب کهف، روزی چند . . .
خانم میانسالی با قیافه سانتی مانتال آمده بود. توله سگ پشمالویش دستش را گاز گرفته بود و انگشتش مختصری خونریزی داشت. می گفت سگ خیلی خوبی بوده و سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده که ناگهان دردانه اش با او چنین کاری کرده است. برای سلامتی خودش نگران بود اما از یک چیز خوشحال به نظر می رسید. می گفت سگ بی نوا بعد از مرتکب شدن خطا خودش فهمیده که نمک خورده و نمکدان را شکسته است. گوشه ای کز کرده، گردنش را کج کرده و مظلومانه به مامان مهربانش نگاه کرده بود. گویی از رفتار زشتش پشیمان شده بود. زن هم توله سگ را در آغوش گرفته بود و با او آشتی کرده بود.
************
لاتقل لهما اف . . .
اصل روایت خاطرم نیست اما اینقدر از مضمون روایت در ذهنم مرور شد که چند چیز را انسان ها باید از حیوانات بیاموزند و وفا را از سگ.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: این شعر زیبا از مریم جعفری را هم حسین انصاری در نظرات گذاشته بود که حیفم آمد در ادامه نیاورم. حالا می فهمم عجب عبارت پرمصداقی است اینکه می گویند "داری روی سگ منو بالا میاری":
دنیا پر از سگ است، چون سر به سر سگی است!
غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی است
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی است
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من، عرق کارگر سگی ست
آهنگ سگ، ترانه سگ، گوش های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید، زندگی کارگر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست