البته این نظر شخصی بنده است و علیالقاعده لزوما درست نیست. اما به نظر من گاهی وقتها کپی پیست کردن بهتر از هیچی ننوشتن است. چون حداقل این اطمینان خاطر را در خواننده ایجاد میکند که طرف هنوز نمرده و گهگاهی نفسی میکشد. البته برای این منظور شاید حتی نیاز به کپی پیست هم نباشد و همان مقدمهای که بر آن نوشته میشود احتمالا کفایت میکند!
حالا از این حرفها که بگذریم، این چیزی که قرار است در ادامه بخوانید به قول فیلمای خارجی که اون آخرش مینویسن:
All characters are fictitious and any similarity to any person, living or dead, is completely coincidental…
آره... همون. البته بعضیها هم یک خزعبلاتی میگویند تو این مایهها که تاریخ تکرار میشود و حتی بعضیها در توضیح این خزعبلات میگویند که وقایع در تاریخ یکبار به صورت تراژیک رخ میدهند و بار دوّم به شکل کمیک یا کمدی، که البته این حرفها را نباید جدی گرفت. حتی یک عده هم گفتهاند که این از خوشبختیها، یا شاید بدبختیهای ماست که از وقایع تاریخی کمدیهایش سهم ما شده و تراژدیهایش سهم گذشتگان. که باز هم باید تاکید کنم اینها همهش خزعبلات است و نباید جدی گرفت. کلاً آدمیزاد باید برود داستانش را بخواند و به این حرفها زیاد کاری نداشته باشد.
بنابراین در انتها ضمن اینکه درود میفرستیم به روح مرحوم علیاکبر دهخدا و با تاکید بر اون جملهی خارجکی که اون بالا نوشتم میتوانید کلیک کنید و ادامهی مطلب را بخوانید.
راستش را بخواهید اول قصد داشتم مطلبی بنویسم در باب جمع بندی سال گذشته، و مختصراً لیست کنم اتفاقات خوب و بدی را که در این سال افتاده است. البته با توجه به اینکه نزدیک عید است و به قول کلاه قرمزی کبیر: عید اومده دوباره، شادی و خنده/ لطفا نشه فراموش عیدی بنده* قرار بود تاکید ما روی اتفاقات خوب باشد. به هرحال، همهی اینها را گفتم که این را بگویم که آخر کار به نظرم رسید که سخن گفتن از اتفاقات خوبی که در سال (تقریبا!) گذشته افتاده، یک جورهایی جنبهی شخصی پیدا میکند و ممکن است زیاد مناسب حال یک وبلاگ گروهی نباشد. نتیجه نهایی تفکرات و تاملاتم این شد که خیلی اجمالی اتفاقات سال گذشته را لیست کنم و از شما دوستان عزیز دعوت به همکاری کنم. لطف کنید اتفاقات خوب و جالبی را که در این سال برای شما رخ داده همین پایین توی کامنتها بنویسید تا ببینیم آخرش چی ازش درمیاد.
اما لیست من:
1- قهرمانی چلسی، اینترمیلان و بارسلونا در لیگ های کشورهای مربوطه
2- قهرمانی اینترمیلان در جام باشگاههای اروپا و درو کردن کلیه افتخارات ممکن
3- قهرمانی اسپانیا در جام جهانی و حذف تحقیرآمیز آرژانتین با اون مارادوناش
4- قبولی در آزمون دکترای دانشگاه امیرکبیر
5- دفاع کردن از پروژه کارشناسی ارشد پس از یک ماراتن نفس گیر و به طرزی فجیع
6- کله پا شدن شرکتی که توش کار می کنم (می کردم)
7- آغاز هدفمند "کردن" یارانه ها
8- صدور کارت معافیت (محرومیت) از خدمت مقدس، روحانی و ملکوتی سربازی برای بنده
9- مراسم دامادی برادر بزرگترم
10- به گوش رسیدن زمزمه هایی مبنی بر متأهل شدن قاسم
11- انقلابات زنجیره ای در کشورهای عربی
البته همانطور که ملاحظه میکنید در لیست بالا حتی الامکان از اتفاقات سیاسی، به دلیل ارادتی که به اهالی سیاست دارم صرف نظر کرده ام. همچنین از وقایع طبیعی، از قبیل زلزله ژاپن. یک سری چیزهای دیگر هم از قلم افتاده که الان حضور ذهن ندارم.
* آها، تا یادم نرفته عرض به حضور انورتان که یک خبر خوشحال کننده ای هم که در این سال شنیدم این بود که قرار است کلاه قرمزی و آقای مجری در عید سال 90 برنامه اجرا کنند. اصلا به مناسبت اینکه ذکر خیری از مقام شامخ کلاه قرمزی به میان آمد بد نیست شعر مربوطه را به طور کامل بنویسم:
به به دوباره اومد فصل بهاری / بلبل داره می خونه با بی قراری
چقدر قشنگ و زیباست آینه و شمعدون / سیر، سماق، سرکه، قرمه فسنجون
عید اومده دوباره شادی و خنده / لفطا نشه فراموش عیدی بنده(۲)
الان میگن می آید یه دسته مهمان / میوه اینجا، آجیل اونجا، میوه فراوان
مگه چیه ؟؟ مهمونه دیگه!!
خوشمزه و شیرین و آبدار و تازه / دیگه طاقت ندارم دستم درازه
آخ دهنم آب افتاد / دلم به تاپ تاپ افتاد(۲)
دلم به تاپ تاپ افتاد آمد بهاران / سال جدید رسیده خوشحال و خندان(۲)
تولد عید شما مبارک
تولد عید شما مبارک...
بسم الله الرحمن الرحیم
به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور میشود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتادهاند و همین جور خاک میخورند و به خاطرات پیوستهاند. گاهی وقتها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی میشود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسبابکشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!
دبیرستان که بودیم چند تا از بچههای پایه کار یک نشریهای منتشر میکردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر اینکه کار خود بچهها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع میشد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچههای مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر میکنین این نظارت استصوابی و این ممیزیهای عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر میشد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقدهها و کینههاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض میکردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمیخوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانیتر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.
اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیشنویس این داستانها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستانها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظریهایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما میدهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...
بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بیخیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همینجا هستم و جایی نمیروم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم میدانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیریهای عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...
شماها یادتون نمیاد. اون زمونا که ما بچه بودیم یک کارتونی پخش میشد اسمش خاطرم نیست! ولی حتی تو اون ویژه نامه همشهری جوان هم هیچ اثری ازش نبود. تو این سایت هایی که عکس کارتونای قدیمی رو میذارن و نوستول** میترکونن هم تا حالا ندیدمش. ولی خوب یادم میاد. اصلا شاید یکی از کارتونایی که بیشترین تاثیر رو توی دوران کودکی رو من داشت همون بود. غرض از از این حرفا، جونم واستون بگه که سه تا میمون بودن که توی هر قسمت داستان های آموزنده تعریف می کردن. داستان ها هم انصافا آموزنده بود در حد تیم ملی. یادم هست هیچ وقت تماشای این کارتون رو از دست ندادم. همیشه روال اینجوری بود که اول هر قسمت این میمونا با هم یه صحبتی می کردن و یه اتفاقاتی پیش میومد و بعد یه داستان تعریف می کردن متناسب با همون اتفاق. بعد آخر هر قسمت هم که این میمونا با دُمشون از درخت آویزون بودن و همیشه یکی شون با کله می خورد زمین. با صدای بوووم!
[اشک های گوشه چشمش را با دستمال پاک می کند و آهی می کشد: هـ....ـی روزگار...] حالا بگذریم از این نوستول ترکوندنا. غرض بنده چیز دیگه ای بود. یه قسمت این کارتون که هیچ وقت یادم نمیره و خاطره تلخش همیشه باهام هست اونجایی بود که این میمونا قصه ی مسابقه خرگوش و لاک پشت رو تعریف می کردن. این قصه که معرف حضورتون هست. همونی که یه خرگوش و یه لاک پشت قرار میذارن با هم مسابقه ی دو بدن. بعد خرگوشه کلی به ریش(؟) این لاک پشته میخنده و یه مدت میره تعطیلات و ولگردی. لاک پشته بی خیال این صوبتا همین جوری شروع میکنه به راه رفتن. آخرش ولی خیلی هیجان داشت. خرگوشه می بینه که ای وای دیر شد. این لاک پشته نزدیک خط پایان بود. بعد با تمام سرعت شروع می کنه به دویدن. اون موقعا توی کارتونا دویدن سریع رو به کمک یک جاده ی پر از گرد و خاک نشون میدادن. یعنی این که چند لحظه پیش یکی با سرعت رد شده و کلی گردوخاک کرده! نمی دونم حالا هم همینطوره یا نه؟
[خطاب به یکی از حضار که دستش را بالا آورده می گوید: آقا سوال نپرسیدم. همینجوری گفتم. خودم کارتون ندیده نیستم این روزا. شما بشین سر جات قصه رو گوش کن] جونم براتون بگه که توی اون قسمت من تا آخرین لحظه امیدوار بودم که خرگوش سر موقع برسه و برنده بشه. اما متاسفانه لاک پشت با اختلاف یکی دو ثانیه برنده شد. حالا شاید توی داستان اصلی لاک پشت با اختلاف چند ساعت برنده شده بود و اینا میخواستن هیجان داستان رو زیاد کنن اینجوری نشون دادن! بله... یادم هست که تا چند روز اعصابم خورد بود و فحش میدادم به اینا با اون داستان تعریف کردنشون. کلی دلم به حال اون خرگوش سوخته بود که با اون همه استعداد از یک لاک پشت یه لا قبا شکست خورده بود. ما هم تو بچگی عالمی داشتیم ها! تا اینجایی که تعریف کردم همش واقعی بود.*** حالا بریم سر اصل مطلب.
[لیوان آب را سر می کشد. حضار بدون هیچ تذکری صلوات می فرستند! هول می شود و سرفه اش می گیرد. حضار یک صلوات دیگر می فرستند. گلویی صاف می کند و با لحنی کاملا جدی ادامه می دهد] حالا حرف بنده این است که اصلا شما هر جای دنیا بروید همین آش است و همین کاسه. یعنی خرگوش ها هر چقدر هم استعداد داشته باشند، هرچقدر هم که از بقیه بالاتر باشند، اگر تلاش نکنند و بزنند به در بی خیالی، آخر کار از جماعت لاک پشت شکست می خورند. به قول بچه ها گفتنی: رهرو آن نیست که فلان و از این حرفا. اما بنده تجربه ی خودم را عرض می کنم. این قانون لایتغیر الهی توی مملکت ما گاهی صادق هست و اغلب نیست. یعنی شما افراد معدودی را می بینید که لاک پشت وار و با تلاش و کوشش به آن جایی که هستند رسیده اند. اغلب این طوری بوده که طرف شب امتحان تازه یاد کتاب و درس افتاده و با زور قهوه و چای (گزارش های تایید نشده از ترامادول هم نام می برند) درسی خوانده و چه بسا با امدادهای غیبی نمره ای گرفته. یا یک سال همین طوری دور خودش چرخیده و یک هفته مانده به موعد تحویل پروژه، گزارشی از جایی کش رفته و استاد هم که طبعا وقتش خیلی باارزش هست و دانشجو هم حتما کار کرده و (اگر کار هم نکرده به درک. ما که پولش را گرفتیم) نیاز به خواندن پایان نامه نیست. یا در شرایطی که ملت بدبخت بیچاره پنج سال در نوبت وام صبر می کنند [بووو....ق... آقا این میکروفون رو لطف کنید درست کنید.] بله، داشتم عرض می کردم. یا اینکه چهار سال شلنگ تخته می اندازند و دو هفته به انتخابات [... صدای بوق ممتد و کر کننده ی آمپلی فایر] یا خیلی مثال های دیگر که اینجا مجال عرض نیست.
این خرگوش طبع بودن انگار از بچگی توی وجود ما نهادینه شده. یعنی شما به یکی بگویید بزرگترین آرزوی زندگی ات چیست؟ خیلی کم پیش می آید که نگوید: آن قدر پول داشته باشم که دیگر نیازی به کار کردن نداشته باشم. همین خود شما... خلاف می گویم؟ در چنین وضعیتی آنهایی هم که دوست دارند لاک پشت باشند و سرشان به کار خودشان باشد مظلوم واقع می شوند. چه در دوران تحصیل که انگ خرخوان و بچه مثبت و [بوووق] بهشان می چسبد. چه در جاهای دیگر که باید تاخت و تاز خرگوش ها را ببینند و دم برنیاورند و در برابر وساوس متعدد شیطانی مقاومت کنند. [تعجب حضار از این لحن صحبت کردن] بله، کل حرف ما همین بود. آقا ما یک بار توی عمرمان تصمیم گرفتیم کار درست و حسابی انجام بدهیم. یعنی دهان خودمان را سر این تز ارشد به احسن وجه مورد عنایت قرار دادیم. اولین باری بود توی عمرم که داشتم مزه ی "تحقیق علمی" و "پژوهش" را می چشیدم. اما دست روی دلم نذار که زشته آقا.
خلاصه کلام اینکه انگار جایی برای لاک پشت ها نیست...
________________________________________________________
*The copyright of this title belongs to “The Coen Brothers”
** نوستالژی. سیر در گذشته. کل کل خاطره تعریف کردن و اینکه کی بیشتر از بقیه یادش مونده و ایول عجب حافظه ای داری تو! و از این حرفا.
*** همین که من توی عالم کودکی طرفدار آن خرگوش بودم خودش بیانگر خیلی چیزهاست. می گویند طبع بچه پاک است و بسیار نزدیک است به آن فطرت اصلی خودش!
پ.ن: اتفاق خاصی نیفتاده. اینقدر سوال نپرسید که مگه چی شده؟ و چی کار کردی؟ و اینا
بسم الله الرحمن الرحیم
محض امتثال امر مقام عظمای داکتوری هم که شده یک چیزی می نویسیم. آخر دلمان به حال تنهایی آقا سوخت وقتی دیدیم خودش کامنت گذاشته و خودش هم جواب داده. فقط زیاد وقت ندارم دارم همینجوری هول هولکی می نویسم. این ماجراهایی که این روزها بر ما می گذرد خودش رمانی است که ان شاالله به وقتش گوشه هایی از آن را باز خواهم گفت. بیت: سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا درآرد دست خود از تو دماغ...
ماه رمضان است و از غذاهای مادی محروم شده ایم تا یک کمی به این روح صاحاب مرده برسیم و غذا برایش فراهم کنیم. (خداییش استعاره رو حال کردی؟!) حالا من یه کم گشتم یه قوت بخور و نمیری برای روح پرفتوح خودم پیدا کردم. امید که به کار اون روح شما هم بیاید:
1- از امام صادق(علیه السلام) روایت است که: سِتَّةٌ لَا تَکوُنُ فِی المُؤمِن، العُشرُ وَ النَّکَدُ وَ اللَّجَاجَه وَ الکَذِبُ وَ الحَسَدُ وَ البَغیُ
شش چیز در مومن وجود ندارد : بدخویی و کم خیری (بخل) و لجاجت و سرسختی، و دروغگویی و حسد ورزیدن و ستم کردن.
2- امام علی(علیه السلام) فرمود: إذا استولى الصلاح على الزمان وأهله ثم أساء رجل الظن برجل لم تظهر منه خزية فقد ظلم، و إذا استولى الفساد على الزمان وأهله فأحسن رجل الظن برجل فقد غرر
چون صلاح و نيكوكارى بر زمانه و مردمش مستولى شود، سپس كسى به ديگرى كه هنوز رسوايى به بار نياورده بدگمان شود، [بر او] ستم كرده است. و چون بدكارى و فساد بر زمانه و مردمش مستولى شود و كسى به ديگرى گمان نيك برد، فريب خورده است.
3- امام محمد باقر(علیه السلام) فرمود: مَنْ طَلبَ العِلمَ ليُبَاهيَ بهِ الْعُلَماءَ أَوْ يُمارِيَ بِهِ السُّفَهاءَ أَوْ يَصرِفَ بهِ وُجُوهَ النّاسِ إِلَيْهِ فَلْيَتبَوَّأْ مَقْعدَهُ مِنَ النَّارِ إِنّ الرِّئاسَة لَا تَصْلُحُ إِلّا لأَهْلهَا
هر كه علم جوید تا بر علماء بنازد يا با سفيهان بحث در اندازد يا خود را مورد توجه مردم سازد، بايد آتش دوزخ را جاى نشستن خود گيرد؛ به راستى که رياست جز براى اهلش نشايد.
4- امام صادق(علیه السلام) فرمود: إن الله علم أن الذنب خیر للمؤمن من العجب و لولا ذلک ما ابتلی مؤمن بذنب أبدا
(این یکی رو خوب دقت کنید:) خداوند دانست که گناه برای مؤمن بهتر از عُجب است. و اگر این نبود، هیچ مؤمنی هیچ گاه به گناه مبتلا نمی شد.
5- امام حسن عسکری(ع) به نقل از پدرانشان از قول رسول اکرم(ص) فرمود: أشد من يتم اليتيم الذي انقطع من أمه وأبيه يتم يتيم انقطع عن إمامه ولا يقدر على الوصول إليه ولا يدري كيف حكمه فيما يبتلى به من شرائع دينه ، ألا فمن كان من شيعتنا عالما بعلومنا ، وهذا الجاهل بشريعتنا المنقطع عن مشاهدتنا يتيم في حجره ، ألا فمن هداه وأرشده وعلمه شريعتنا كان معنا في الرفيق الأعلى
يتيمتر از يتيمي كه پدر و مادرش را از دست داده، يتيمي است كه از امامش دور افتاده و نمی تواند به او برسد و نميداند كه حكم او در آن چه كه از مسائل دينش به آنها مبتلاست چيست. پس بدانید که هر كس از شيعيان ما که به علوم ما عالم باشد، این جاهل به شرع ما که از دیدار ما محروم مانده، يتيمى در كنف حمايت اوست. پس آگاه باشید جايگاه كسى كه وی را هدايت و ارشاد نموده و دستورات و شرائع ما را به وی یاد دهد همراه ما در رفیق اعلی خواهد بود.
_________________________________________________
پ.ن1- منابع احادیث رو وقت ندارم بنویسم. ولی به جون خودم معتبره!
پ.ن2- زحمت تایید نظرات و پاسخگویی به آنها می افتد روی دوش مقام عظما و سایر مسئولان وبلاگ. من تا همینجاش هم کلی حال دادم بهتون.
پ.ن3- التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
میلاد عرفان پور
به نقل از اینجا+
متنی که در ادامه می آید کمی طولانی ست ولی فکر کنم (و البته امیدوارم) به یک بار خواندنش بیارزد. زیاد فرصت تلخیص و تخلیص اش را نداشتم. بضاعت اندکی ست به مناسبت ایام فاطمیه (س). به ضمیمه ی التماس دعا.

سلام آقای کولودی. امیدوارم حالتان خوب باشد و توی آن دنیا زیاد اذیتتان نکرده باشند. من یکی از علاقه مندان سابق کتاب شما بودم و تاحالا هم چندبار داستانش را خوانده ام و هم فیلم ها و کارتون های مربوط به آن را دیده ام. البته از آن روزها زمان زیادی می گذرد و الان که این نامه را دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر از آن داستان مزخرفت متنفرم.
آقای کولودی، من از تو متنفرم و از آن داستان مزخرفت. داستانی که اتفاقا اصلاً مزخرف نبود و خیلی هم جالب بود! اما تو با آن پایان بندی افتضاحت گند زدی به کل داستان. گند زدی به کل آن قصه ی زیبا و همه چیز را نابود کردی. آخر پینوکیو مگر چه چیز کم داشت که تو با همدستی فرشته ی مهربان تبدیلش کردی به یک آدم واقعی! و آن بدبخت ساده دل را جوری فریب دادی که اتفاقا از این استحاله کلی هم خوشحال شده بود و خیلی هم راضی بود!
آقای کولودی، امیدوارم این کار را تعمداً انجام نداده باشی و از عواقب تصمیم ات آگاه نبوده باشی. امیدوارم وقتی که فرشته ی مهربان را فرستادی سر وقت پینوکیو، حواست پرت بوده باشد که در غیر این صورت وای به حالت!
آخه مرد حسابی، گیرم که پدر ژپتو دلش یک پسر واقعی می خواست و تو و فرشته مهربان دلتان به حال آن پیرمرد بیچاره سوخت. خوب نیامدی دو دقیقه برای آن پیرمرد توضیح بدهی که مگر پینوکیو چه چیزی از بقیه بچه ها کم دارد؟ و اگر پینوکیو یک پسر واقعی نیست چرا حاضر شد به خاطرش به آب و آتش بزند و یک مدت برود توی دل نهنگ زندگی کند؟ آدمیزاد که به خاطر یک تکه چوب از این کارها نمی کند! گذشته از همه ی این حرف ها، اگر کسی دلش یک پسر واقعی(!) می خواهد می رود مثل بچه آدم زن می گیرد و مابقی امور را به سرنوشت واگذار می کند. کدام آدم عاقلی به نیت بچه دار شدن یک عروسک چوبی می سازد؟!! اینجا معلوم می شود که طرف اصلا دلش نمی خواسته بچه دار بشود و تو و فرشته مهربان سرخود این کار را انجام دادید و کردید تو پاچه ی آن پیرمرد.
مبادا بیایی بپرسی که مگر آدم شدن پینوکیو چه اشکالی داشت؟ من به شما علاقه دارم آقای کولودی. بنده تعجب می کنم از این اطلاعات غلطی که به شما داده اند. حیفت نیامد از آن پینوکیوی چوبی؟ که هروقت دروغ می گفت دماغش دراز می شد و همه می فهمیدند که دارد دروغ می گوید. و برای همین جرأت دروغ گفتن نداشت. و آنقدر دلش صاف بود که همه حرف ها را باور می کرد. اصلا باورش نمی شد که کسی دروغ بگوید. و برای همین بود که وقتی گربه نره و روباه مکار بهش گفتند که سکه هایت را چال کن تا بعد اینجا درخت سکه دربیاید باور کرد. همان طور که حرف آن مرد صاحب سیرک را باور کرد و حرف های فرشته مهربان را هم.
حالا پینوکیو آدم شده است و وقتی که دروغ می گوید دماغش دراز نمی شود. اصلا آب توی دلش تکان نمی خورد! بقیه هم حرف هایش را باور می کنند. حالا پینوکیو آدم شده است و مشغول به کار است. گربه نره و روباه مکار را هم به عنوان دستیار خودش استخدام کرده است! پدر ژپتوی بینوا که آرزو داشت پینوکیو عصای پیری اش باشد الان در خانه ی سالمندان چشم به راه ملک الموت است. از سرنوشت فرشته ی مهربان هم نپرس که اینجا خانواده رفت و آمد می کند!... و همه ی اینها تقصیر توست آقای کولودی...
خداوند از سر تقصیراتت بگذرد
در کمال تعجب نگارنده آقای کولودی جوابیه ای برای نامه ی فوق ارسال کردند و وقتی که تعجب بنده را ملاحظه کرد توضیح داد که نامه ی بنده در شب جمعه نوشته شده است و چنان که افتد و دانی، اموات در روزهای جمعه به مرخصی می روند. با تشکر از وقتی که به اینجانب اختصاص دادند جوابیه ایشان در ادامه مطلب آورده شده است.
«... فإنّا نُحيطُ علماً بأنبائِكم، ولا يعزُبُ عنّا شي ءٌ من أخباركم، ومعرفتُنا بالذّل الّذي أصابَكم مُذ جَنح كثيرٌ منكم إلى ما كان السّلف الصالح عنهُ شاسِعاً و نَبذوا العهدَ المَأخوذ وراءَ ظُهورهم كأنّهم لا يعلمون. إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم، ولو لا ذلك لَنزلَ بكم اللّأواءُ واصطَلَمكُمُ الأعداء، فاتّقوا الله جلّ جلاله...»
...ما اگرچه هم اكنون در مكانى دور از دسترس ستمگران سكنى گزيدهايم؛ كه خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما را مادامى كه حكومت دنيا به دست تبهكاران است در اين كار به ما ارائه فرموده است، ولی از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می گذرد کاملا مطلع هستیم و هیچ چیز از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خوارى و مذلّتى كه دچارش شدهايد با خبريم؛ از اینكه بسيارى از شما مرتکب خطاها و گناهانی شدند که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می کردند و عهد و ميثاق مأخوذ خدايى را آنچنان پشت سر انداختند كه گويی بدان پيمان آگاه نيستند. با این حال ما هرگز در رعايت حال شما كوتاهى نمىكنيم و ياد شما را از خاطر نمی بريم و اگر جز اين بود از هر سو گرفتارى به شما رو مى آورد و دشمنان شما، شما را از ميان مىبردند.
پس از خدا بترسید و تقوى پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به شما رو آورده از ما بخواهيد. فتنه ای که عده ای در ان نابود می گردند و عده ای از ورطه آن بسلامت مى گذرند. آن فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ماست. "و خداوند نور خود را كامل مىگرداند هر چند مشركان نخواهند."
...امر قیام ما به اذن خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه سودی ندارد. نافرمانی ما موجب می شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت. خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمت بی پایانش نصیب شما بفرماید.
گزیده ای از توقیع شریف حضرت حجت بن الحسن (عجل الله فرجه) خطاب به مرحوم شیخ مفید (بحارالانوار، ج 53، ص 175.)
و چه روضه ی سوزناکیست این سخن که إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم...
فلیبک الباکون... فلیندب النادبون... فلتذرف الدّموع... ولیصرُخ الصّارخون... و یضجّ الضّاجّون... و یعجّ العاجّون.
بسم الله الرحمن الرحیم
آمدیم که یک خبر خوب، که خوبی اش هم برای خودمان است و هم برای شما، بدهیم و مرخص شویم. اینجانب تصمیم گرفته ام که برای مدت نامعلومی –که به احتمال زیاد طولانیست- از عرصه نوشتن و وبلاگ و این کارها رخت خود بربندم و سایه بلندپایه ام را از سرتان کوتاه کنم. همان دو ماه پیش وقتی با آن شور و هیجان به این آوردگاه پای گذاردم و کلی فعالیت از خودم درکردم و زود عرصه اینجا را بر خودم تنگ! دیدم و از برای خودم جولانگاهی بنا نمودم، پیش بینی می کردم که این روز به زودی فراخواهد رسید. دلیلش هم همان حکمت بالغه ایست که روزی به جناب سید قاس تقریر فرمودم که «لا تری الجاهلَ إلّا مُفــرِطاً أو مُفَــرّطاً»
(جاهل را نبینی مگر در دو حال، یا در افراط است و یا در تفریط!)
البته آن روزها سخنان بسیار در سینه داشتم که اغلب آنها مصداق "شقـشـقةٌ هدرت ثمّ قـرّت" شدند و آنهایی را که باقی مانده اند طی چند پست متوالی در جولانگاه خودم قرار داده ام که به تدریج از زیر خاک سربرخواهند آورد. از آنجایی که حیفمان آمد بدون انگولکی به اینجا عرصه را ترک کنیم، یکی از آنها را با اجازه کمیل خان –که نمی دانم چه سرّیست که این اواخر گیر ما افتاده و هی پست هایش را می سوزانیم. بدین وسیله بر خود لازم می دانم که به همه دوستان اطمینان دهم که هیچ تعمدی درکار نیست وبه قول آن خواننده منحرف غربزده که صدای خوبی هم دارد: "این کار سرنوشته!"-
بله، داشتم عرض می کردم که با اجازه یکیش را اینجا هم درج می کنیم به عنوان یادگاری.
نوستالژیـات و فلسفیّات
یادم می آید از آن روزها که کلاس پنجم دبستان بودم و در کلاس های آمادگی برای آزمون تیزهوشان شرکت می کردم. راستی یادش بخیر، چه تصوراتی از آن مدرسه رؤیایی در ذهن خودمان داشتیم...
برای اینکه از بحث منحرف نشویم فعلاً این حرفها بماند...
بسم الله الرحمن الرحیم
اولا التماس دعا از همگی. از آن التماس هایی که جگر آدم را کباب می کند. چقدر دوست داشتم این شبها مشهد می بودم و در بهترین شب دنیا می رفتم به بهترین جای دنیا، در پناه امام رئوف.
دویّما با اجازه آقا کمیل که هنوز جوهر نوشته اش خشک نشده، یک شعری دیدم درباره این شب ها که خیلی لذتناک بود و حیفم آمد که شما از فیض خواندنش محروم باشید. طبق معمول چون هنوز کپی رایت تصویب نشده لزومی به ذکر منبع نمی بینم.
فرشته های شب قدر! با شما قهرم !
تلافی همه ی غصه های امسالم
تلافی همه ی آنچه که نوشتید و ...
نوشته اند به پرونده های اعمالم ...
فرشته های شب قدر! حالتان خوب است!؟
هزار شکر که خوبید دختران بهشت
اگر که حال من بی خیال می پرسید
هنوز مثل شب قدر سرد و بی حالم
فرشته های شب قدر ! یک جهان ممنون
از اینکه عمره نوشتید در صحیفه ی من
از این که برکت سرشار با نگاه شما
چو چشمه موج گرفته ست در دل مالم
فرشته های شب قدر! خنده تان نگرفت!؟
ز خنگ بازی و بی عقلی همیشه ی من
قرار بود که قرآن بیاوریم اما ....
کتاب دیگری انگار بود دنبالم
فرشته های شب قدر! صفحه ی پنجاه !
ز دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ...
بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او ...
شمیم حس غریبی رسید از فالم
فرشته های شب قدر! سال سختی بود
نگفتنی ست ولی از خدا که پنهان نیست
فقط خداست که از دوردست می فهمد
مرا که با همه ی بغض ها نمی نالم ...
فرشته های شب قدر! یادتان مانده!؟
شبی که روضه ی عباس خواند حاجی ما!؟
شبی که گفت گمانم که ظهر عاشورا ...
صدای فاطمه پیچیده بود در عالم ...
فرشته های شب قدر! عشق خطی چند!؟
دو خط سبز در آن صفحه ها زیاد کنید
دو نیم خط به هم سرخ هم شده کافی ست
به جای خط خطی عشق غرق اشکالم
فرشته های شب قدر! بعد از این پایان !
هنوز پایه ی گرمی و آشتی هستید!؟
من و گلایه !؟ چه حرفی ست! بی خیال شوید
آهان! نگاه! ببینید! بعد از این.... لالم ....
بسم الله الرحمن الرحیم
با استقبال شدید و بی سابقه ای که از نوشته قبلی ام در اون یکی وبلاگ به عمل آمد ما هول برمان داشت که نکند نویسنده قابلی بوده ایم و خودمان خبر نداشتیم، فلذا بسی حسرت خوردیم بر این استعدادی(؟) که در عرصه برق/نفت/فیفا2004/فیفا2005/فیفا2006... به هدر رفت. پس از لختی تفکر و تأمل به این نتیجه رسیدیم که فعلا استعداد فوق را بریزیم توی قوطی و درش را محکم ببندیم و بگذاریم توی یخچال تا در محیط میکروبناک فعلی از گزند باد و باران محفوظ بماند. فلذا فعلا این سیاست بی پدر و مادر را می فرستیم پیش خانواده تناردیه! و سویچ می کنیم روی چند کلمه حرف حساب.
نمی دانم برایتان پیش آمده که موقع انجام عبادات خفن یک دفعه می روی توی فکر، از آن فکرهایی که مخصوص آدم های بی ظرفیت است. مثلا در ماه مبارک رمضان با دهان روزه داری قرآن می خوانی و همزمان در معانی آن تامل می کنی که ثوابش n برابر بشود. بعد یکهو یاد این می افتی که خداییش کلاً چند نفر توی این دنیا دارند مثل ما خدا رو عبادت می کنند؟ یعنی غلط نکنم اگه تا حالا عذابی نازل نشده به خاطر عبادت ها و خداخداکردن های امثال ما بوده. بعد یاد چند تا حدیث و آیه هم می افتی، مثل این یکی: «خداوند به جوان عبادت پیشه بر فرشتگان مباهات می کند و می فرماید بنگرید بنده مرا که به خاطر من از شهوات چشم پوشیده است.» یا این یکی: «هر جوان پارسا و باایمانی که به قرائت قرآن بپردازد، قرآن با گوشت و خون او درمی آمیزد.»
توی همین فکرها و حس وحال غرق شده ای که می رسی به یک آیه. باورت نمی شود. دوباره نگاهش می کنی و دوباره و دوباره... ناگهان احساس می کنی که همه دنیا روی سرت خراب شده. بادکنک روحت می ترکد. خرد می شود. له می شود. می بینی که یک ضدحال اساسی خورده ای. دست هایت کاملا خالیست و شاید دیگر هیچ کس نباشد که این دست های خالی تو را بگیرد. (و چه تلاش عبثی ست که بخواهی با کلمات عمق فاجعه را بیان کنی. حالا هرچقدر هم نویسنده بااستعدادی باشی!)
بقیه اش را ببینید که جالب است.
از آنجایی که سرور عزیزمان جناب شاه داماد، اسلام ناب محمدی در کامنتی که برای پست قبلی گذاشتند مقادیر معتنابهی هندوانه روانه ی زیر بغل ما فرمودند و از آنجایی که ما هم حسابی بی جنبه تشریف داریم، لذا تهییج شدیم که بر خلاف روال معمول(؟!) بار دیگر قانون شکنی و هنجارشکنی و چیزهای دیگرشکنی پیشه فرموده و اینجا را عرصه تاخت و تاز خود قرار دهیم. اگر خاطرتان از بابت گستاخی بنده مکدر شد ما را دیگر چه باک که اگر یک بازدیدکننده و کامنت دهنده همچون اسلام ناب محمدی داشته باشیم از برای نگارش یک رمان 1000 صفحه ای ما را کفایت کند، که گفته اند: یکی مرد جنگی به از صدهزار.
اما چه شد که داریم می نویسیم؟ احتمالا شنیده اید که مرحوم حضرت امام ارادت خاصی به مناجات شعبانیه داشتند و اطرافیان خود را به مداومت بر خواندن آن، حتی در ماه های دیگر توصیه می فرمودند. اینکه آن پیر طریقت چه گوهری در این صدف یافته بودند قاعدتا در ذهن کوچک امثال من نمی گنجد. اما من باب جولان مگسی در عرصه سیمرغ ها عرض کنم که بعضی از فرازهای این دعا اگر نگوییم بی نظیر، کم نظیر است. از جمله این قسمتش که بدجوری ضدحال است:
«الهی و قد اَفنَیتُ عُمری فی شرّة السّهوِ عنکَ و اَبلَیتُ شَبابی فی سَکرَةِ التّباعَدِ مِنک...»
(خدایا عمرم را در غفلت و نافرمانی از تو نابود کردم و جوانیم را در مستی دوری از تو فرسوده ساختم.)
و اینجاست که حافظ هم محض همدردی با ما می فرماید:
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند شاهبازان طریقت به مقام مگسی
خلاصه اینکه ای پسر، جام می ام ده که صدای پای دوست کم کم دارد به گوش می رسد. به همین زودی چشم برهم گذاشتیم و ماه رمضان دیگری از راه رسید. به به... چه پسر حرف گوش کنی! هنوز هیچی نگفتیم جَلدی پاشد رفت واسمون آورد. الهی پیرشی جوون.
جام می امشب ما روایتی است مخصوص همین روزها که در مفاتیح الجنان هم آمده. اگر شما هم حس و حال خوردنش را دارید روی ادامه مطلب کلیک کنید. زیاد طولانی نیست.
امروز یک اتفاق خیلی خیلی جالب و خیلی خیلی داغ برام افتاد که نقطه عطفی در زندگیم بود و حیفم اومد شما ازش باخبر نشید که گفته اند: بنی آدم اعضای یک هیکلند...
امروز رفتم پیش استاد راهنمای پروژه ارشد و کلی درباره روند پیشرفت پروژه و چالش ها و چشم اندازها باهاش صحبت کردم. پس از کلی فک زدن، استاد «نگه کرد رنجیده در من فقیه» و فرمود: فکر نکنم بتونی تا آخر شهریور دفاع کنی...
ما رو میگی، خودمون و لب و لوچه آویزونمون رو یه کمی جمع و جور کردیم و دوباره داد سخن دادیم از پیشرفت های چشمگیر پروژه و چشم اندازهای روشن پیش رو و تحولات شگرفی که در عرصه علم و فناوری در انتظار دلیرمردان عرصه علم و ادب این مرز و بوم است. اما... خدا به حق این شبهای عزیز هیچ سائلی رو ناامید برنگردونه.
مخلص کلام این که خواستم به اطلاع دوستان عزیز برسونم که مردم دیگه به من دکتر نگید[گریه] پس تا اطلاع ثانوی که احتمالا سال بعد خواهد بود این وبلاگ عرصه تاخت و تازِ فقط یک دکتر خواهد بود که خداوند سایه بلندپایه ایشان را بر سر ما مستدام بدارد. یعنی به قول س.ق. تا اطلاع ثانوی داکتوره و ...
[بگید]
دیکتاتوریش. ها باریکلّا.
همان طور که ملاحظه می فرمایید از تاریخ آخرین به روزرسانی این وبلاگ بیش از یک هفته می گذرد و ما در این مدت، خار درچشم و استخوان درگلو، منتظر بودیم یکی از دوستان هنری از خودش درکند و جمال اینجا را به حضور خود منور سازد. به قول آق قاس: خیر سرمان شونزده تا نویسنده ایم! اما حال که در این ایام تعطیلات و علافی و اوقات فراغت بخاری از کسی بلند نمی شود، بنده احساس خطر کرده ام و به ناچار برای حفظ این وبلاگ از گزند دشمنان و بدخواهان داخلی و خارجی بار دیگر دست به قلم برده ام. به امید آن که تلنگری باشد برای دوستان.
اما نطفه نگارش این پست در جلسه ای که شب جمعه هفته قبل در منزل یکی از دوستان برگزار شد منعقد گردید. این جلسه با عنوان تدبر در قرآن به همت یکی از رفقا و با حضور استاد فریدونی برگزار شده بود. استاد فریدونی را احتمالا بشناسید و اگر نمی شناسید نصف عمرتان بر فناست. چون ممکن است ایشان راضی نباشند در اینجا از بیان توضیحات بیشتر صرف نظر کرده و یکراست می روم سر اصل مطلب. در این جلسه استاد به شرح و تفسیر سوره صافات پرداختند و مطالبی بیان شد که باعث شد جرقه ای در ذهن من به وجود بیاید. البته خوشبختانه (یا متاسفانه) این جرقه منجر به هیچ آتشی نشد و هیچ گونه خسارات جانی و مالی دربر نداشت؛ ولی به هرحال در نوع خودش لنگه کفشی بود در بیابان.
اگر نگاهی گذرا به سوره صافات بیندازید، ممکن است تکرار برخی عبارات و جملات جلب توجه کند، از جمله این عبارتِ: عباد الله المخلَصین (بندگان خالص خدا). به همین مناسبت استاد صحبت های مفصلی در باب اخلاص و عمل صالح بیان کردند که شرح آنها مجالی دیگر می طلبد. (باور کنید این جوری لفظ قلم نوشتن اصلا به تیریپ ما سازگار نیست. ولی چه کنم که کلام خداست و نمی شود مسخره بازی درآورد!)
و اما جرقه...
با سلام خدمت همه دوستان و عرض تبریک به مناسبت مبعث رسول گرامی اسلام (ص) و نیز تبریکات صمیمانه به تازه دامادها و نوعروسان مقیم این وبلاگ و آرزوی خوشبختی و شادکامی برای این عزیزان.
و اما بعد... در ابتدا قصد دارم پاسخ مختصری به اتهاماتی که برادر عزیزمان جناب داکتور به این حقیر وارد کردند بدهم. باشد که در راستای تنویر افکار عمومی و خنثی سازی تبلیغات مسموم ایشان موثر افتد.
به نام حق
امیدوارم که به خاطر غیبت چند روزه من این تلقی در شما به وجود نیامده باشد که بنده قهر کرده ام. نه بابا! ما پوستمون کلفت تر از این حرفاست. (در ادامه مطلب از به کار بردن زبان محاوره ای پرهیز خواهم کرد. دلیلش را نمی دانم! شاید به این خاطر که احساس می کنم این طرز نوشتن زیبنده یک وبلاگ حرفه ای نیست.)
اصولا بنده در امر نگارش و نوشتن فردی به غایت تنبلم و این تنبلی در اکثر دوران زندگیم همچون رنگ سفیدی بر تارَک گاو می درخشد...
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سرِ انگشت و صفحه بشمارم
خداوند همه ما را از متمسکین به ولایتش قرار دهد.