تبليغاتX
صدای دوست
«که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

و خدا سرانجام از کار ساخت «آدم»ی فارغ شد

فرشتگان زبان به طعنه گشودند که

«باراِلها

موجودی را می‌آفرینی که در زمین به فساد و خون‌ریزی دست خواهد یازید؟»

پروردگار پاسخ‌شان داد که

«من چیزی را می‌دانم که شمایان از آن بی‌خبرید.»

سپس کمی تأمل کرد

و آن‌گاه

«حوّا» را آفرید!


برچسب‌ها: سعدی, یوسف‌علی میرشکاک, بهار عربی, انتخابات
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 1:18 توسط حسین انصاری |

چندی پیش شیطان به جلد ما در آمد و ما را از خواب بازداشت و تا حدود سپیده به بحث و جدال نشستیم با دوستی در باب آزادی. بحثی هم نبود البته. یعنی قصد قانع کردن کسی را نداشتیم. بیشتر خودمان مایل بودیم تا عمق اندیشه‌ها و باورهامان را پیدا کنیم. ببینیم اختلاف سلیقه‌هایی که فرضن من با دوستم دارم در باب انتخاب نامزدهای مجلس یا اصلن ازدواج به چه ریشه‌ای برمی‌گردد. ما هر دو در یک خانواده متوسط به دنیا آمدیم و رشد کردیم و یک محیط فرهنگی و مدرسه و حکومت و سرگرمی و ...

باری. بحث پربار بود و حالا در یک عصر جمعه آفتابی (با دمای منفی چهار) نشستم و صدای دوست را خواندم. با دو پست اخیرش. یکی دعوت به تعمق در باب گذشته تمدن اسلامی و دیگری شعری جان و جهان سوز از حضرت حافظ.

چه آن بساط چای و بیسکوییت فرخنده و شب‌بیداری ما و غیبت در باره دختران مردم و چه این پست‌ها همه‌شان در یک پرسش مشترک‌اند و آن هم خواست هویت است. این پرسش امر بسیار مبارکی است و اصولن پرسش پارسایی تفکر است. منتها به محض این‌که صحبت از تفکر می‌شود بنده شخصن به لاک دفاعی می‌روم. از آن رو که هر کسی نداند ما می‌دانیم که آدمی اگر چه آفت خویش است، آفتاب اختیار است. و اختیار و تفکر دست به دست هم آدم را به راهی می‌برند که بی‌بازگشت است:

این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
به‌تر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهان‌سوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمه‌ی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی‌ست که از هرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد
کهکشان از سفر طی‌شده برخواهد گشت
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد

شده‌ایم یک روضه‌خوان قدیمی که همه جا یک گریزی به کربلا می‌زند. چه کنم. چه کنم. یاد داده‌اندمان که هر جا رفتی. هر چه شدی. تفکر کردی و نکردی. انتخاب کردی و نکردی فقط و فقط زیر علم امام حسین سینه بزن. این برای تو یک معیار باشد. یک حبل‌المتین‌ی هست که اشتباه درش راه ندارد. خود حضرتش از آسمان فرستاده برای تو. تویی که تنهایی. و اما تو تنهای تنهای تنها نبودی. تو پیش از شکفتن دل از من ربودی. تو زیباترین باغ پرگل، تو روح شکفتن، تو آیینه در عصر آیینه بودی. چرا می‌گریزی به تنهایی خویش بی من. پس از آن‌که خاکسترم را به تقویم دادی و در‌های دیرینه غربت و بی‌کسی را به رویم گشودی. نمی‌خواهم ای یادگاران نیاکان پیشین. در این شهر پرازدحام از شکستن بگویی و تنهای تنهای تنها بمانی. تو آیینه داستان منی ای زلیخای شیرین.
باری، رستم بود. رستم. که صدا زد که سهراب کفش‌هایش را بپوشد و به جنگ ما بیاید. در جواب هل من ناصر ینصرنی امام. به جنگ ما لشکر افراد منتشر که راه را بر ظهور حضرتش بسته‌ایم. و این بار اما تمام اهل جهان تشنه‌اند. و ما دل به این خوش کرده‌ایم که نام‌مان «حسین» است. که امام خودش به نزد ما می‌آید. و ما حتی «حر»‌ هم نیستیم. که راوی می‌گوید «و دیدم که سرش را به زیر افکنده، زانوانش می‌لرزد ...» بعد یک لحظه هست که در تاریخ جاودانه می‌شود. که امام می‌گوید «سرت را بالا بگیر». بی‌خود نیست که می‌گویند قیامت صغری‌ست. یک جایی است که تکلیف همه بایستی روشن شود. سخت است. فکر کردن بهش هم سخت است. اما امام ظهور نمی‌کند مگر در دریای خون و عرق. غوغای جنگ است. جنگ. جنگ ریاکاری را برنمی‌تابد. بوته سوداست. جان آدمی را صیقل می‌دهد و گوهر وجودیش را آشکار می‌کند. گرچه از من گرفت آسمان را، جنگ با دست‌های بلندش. گرچه با خاک بیگانه‌ام کرد اما با تمام دلم دوست دارم، لحظه‌های برآشفتنش را که معیار مرد است. و حالا ما کجاییم. و کیانیم. قرمطیانی که سری را که درد نمی‌کند دستمال می‌بندیم و دست در سوراخ‌های جهان کرده‌ایم و فتنه می‌جوییم. و تو گویی این سرنوشت ماست. از کجا. شاید از آن‌جایی که روزبه اصفهانی پا در رکاب کرد و سوی کوچه بنی‌هاشم کرد؟ سخن سینه سوخته سلمان بود که هشت قرن بعد از دهان حافظه جمعی ما، «حافظ» برآمد که من سرگشته هم از اهل سلامت بودم. دام راهم شکن طره هندوی تو بود. و اما هندوی علی شدن حسابی دارد. هر مساله‌ای در آن جوابی دارد. فرزند پدر شدن عذابی دارد. هر جا خاک است آتش و آبی دارد. که حضرت فرمود. من و ابوتراب پدران امتیم. و می‌گوییم که اکفیانی فانکما کافیان.

نه. عصر جمعه زمان خوبی نیست برای وبلاگ نوشتن. قلم به اختیار نمی‌چرخد و راه خودش را می‌رود. با این حال اینجا صدای دوست است و مثل خانه خود آدم است. جایی‌ست که صاحبان‌خانه آدم‌های کریمی هستند. محمد هست. علی  هست و قاسم و ... همین وجیزه را بی پاک‌نویس ثبت می‌کنیم به حرمت یاد کسانی که نامشان بر قلم رفت. و باقی داستان تفکر و پرسش از هویت خویش را وا می‌گذاریم به روزی و زمانی دگر.
یا علی.


برچسب‌ها: محمد کاظم کاظمی, یوسف‌علی میرشکاک, حافظ, پرسش از هویت, عصر جمعه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 15:58 توسط حسین انصاری |

تدارک نمایش‌گاه بود. سال اول. علی اومد و گفت که فلانی تو هم بیا و مثلن مسوول فلان میز شو. بعدتر تو بیا مثلن فلان جلسه. تو ... . آدمی از کسی درخواست می‌کند که اولن فکر کند به حال او فایده‌ای دارد و به اصطلاح لیاقتش را دارد و دوم این‌که طرف مرام دارد و روی دوست‌ش را زمین نمی‌زند.

حالا این درخواست یک بار این است که بیا و این ماشین مانده ما را هل بده. بیا و ساعتی کمک ما باش در درس‌خواندن. بیا و ...
یک بار- و فقط یک بار در تاریخ- هم نامه‌ای کوتاه است که دریافت می‌کنی: «هلا حبیب‌بن‌مظاهر که حبیب ما هستی، جانت را از ما دریغ مکن.»

«گودال قتل‌گاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، كسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مكتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادت‌اش، به رسیدن رسیده بود»

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 16:23 توسط حسین انصاری |

عرض سلام دارم و آرزوی زندگی. یا مرگ. چه فرق می‌کند. خلاصه‌اش این‌است که بله، گاهی پیش می‌آید که کودک درونم خیلی بهانه مرحوم مادرم را می‌گیرد. خصوصن در لحظات تنهایی. که تنهایی می‌گویم و وحشت مراد می‌کنم. نه این‌که دور و برم کسی نباشد. اتفاقن در همان برهه‌هایی که ازدحام دوستان زیاد می‌شود، «آن‌»هایی هست که می‌بینم دنیا و مافیها به کلی بیگانه است. احساس می‌کنم که دارم فریب می‌خورم. اصولن هر جا که شور زندگی زیاد باشد به نظرم دیوار غفلت پا می‌گیرد. و من از آن دیوار کوه‌مانند می‌ترسم و با این حال اکثرن با آغوش باز به دامان همو پناه می‌برم. که اصولن راه دیگری نیست و آسمان هر کجا آری، همین رنگ است.

من، نه این که بگویم دوست‌دار مرگ هستم و غم فردای آخرتم را ندارم. اما به «مرگ» به عنوان پدیده خاصی جدای از اتفاقات روزمره و عادی زندگی، نگاه نمی‌کنم. حضرت ابوالمعانی درآمده‌‌است که «زندگی بر گردن افتاده‌ست، می‌باید کشید» و من اما گردن‌کشی می‌کنم و می‌افزایم که «این طناب مرگ است که ما را، خواهی نخواهی، به دنبال خود می‌کشد».ما نهایتش بتوانیم کمی مسیر حرکتمان را عوض کنیم. که البته آن تغییر هم خیال خامی‌ بیش نیست.

باری، من به شخصه کارنامه پرباری نداشته‌ام از دید مشهورات زمانه. نه ثروت خاصی تولید کرده‌ام که بتوانم نام جهاد بر آن نهم و نه علم و دانشی کسب نموده‌ام که به کار خودم و مردمان بیاید. نه آن‌چنان «مرد»ی بوده‌ام که شکوه پایداریش در حوادث زمانه، حیثیت «مرگ» را به بازی گرفته باشد و نه «زن»ی هم‌سفر و هم‌سرم بوده که پریشانی زلفانش سودای «زندگی» را در من برانگیزانده باشد. ادعای آن را هم ندارم که خرده نانی دارم، سر سوزن ذوقی و … گاه‌گاهی قفسی می‌سازم از رنگ، می‌فروشم به شما. ( دارایی با‌ارزش من «مادرم» بود که جناب چوپان آن را هم از ما گرفت که حالی تو را در مرتع خود دوست دارد، چندی مرا دور از تو لابد دوست دارد. )

با همه این احوالات فکر نمی‌کنم که فی‌المثل اگر همین فردا بمیرم، خودم و دوستان و دنیا و … فرصت بزرگی را از دست داده باشند و اتفاقی ازین ناگوارتر ( جوانی «ناکام» به دیار باقی شتافت ) نمی‌توانسته صورت پذیرد. البته نمی‌دانم که اگر آن دنیایی هم در کار باشد و حسابی و کتابی و نکیر و منکری، چه معامله‌ای با من و این کارنامه خواهد شد. این را نمی‌دانم. همان‌طور که خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم، ولی می‌دانم که مرگ به خودی خود برای شخص آدم و عزیزانش پیش‌آمد بد و غم‌انگیزی‌ نیست. در ذات حقیقت مرگ هیچ چیز اندوه‌ناک و رعب‌انگیز و غیرمنتظره‌ای وجود ندارد. اصولن مرگ اتفاق ساده‌ایست. کاری‌ست مثل وبلاگ‌نوشتن. حادثه مرگ تنها به خاطر پی‌آمدهای ناگزیرش غم‌بار است و هوای ابری چشمان‌مان را بارانی می‌کند. فی‌المثل من به شخصه حاضرم تمام چیزهای نداشته‌ام را بدهم و اما بار دیگر مادرم را ببینم و لااقل با او خداحافظی کنم. که نباشد که پنج‌شنبه روزی، من سر کلاس درس مشغول گفت و شنود و .. باشم و مادرم در خواب میخک با چراغ، روشنی می‌چید از دامان باغ. تار می‌زد مرد شبنم‌بان ما، گله‌ای تنبور در ایوان ما و … و حسرت آن وداع، داغ ماندگاری شود بر دل ما.

( این چیزها را نمی‌نویسم که دل خودم را خالی و سبک کنم که زخم بی‌بهبودی‌ست و نمی‌شود. به هر صورت گیرم تهی‌دستم که هستم، غله از اوست، از او شکایت کی توانم؟ گله از اوست. بل می‌نویسم که شمایی که شاید می‌خوانی این نوشته را، منتظر خاموشی شعله پرفروز خانه نمانی. )

خاموشی که چه عرض کنم. چشمان ما جور دیگری می‌بینند و گرنه مرگ هم جلوه دیگری‌ از پرده‌های زندگی‌ست. حتا آن لحظه‌ای که در عنفوان جوانی و چنان که افتد و دانی، چشم دوخته‌ای به شاهدی و دلت می‌رود که محمل لیلی بشود، رندی «مرگ» را بایست دید که با فریب فرد به بهانه آرزوی جاودانگی، کمر به نجات «زندگی» می‌بندد و «مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین».

هر چه که باشد، پیش از من و تو بسیار عمرها سپری شده است و مردمان فراوانی بر این خاک پا گذارده‌اند و برهم دل بسته‌اند و در فراق هم گریسته‌اند و ... و نهایتن در خاک شده‌اند و حالا شاید آن دنیایی هم باشد و زیستنی. اما حتی اگر چیزی هم پس این معرکه شعبده نباشد،‌ برای همه شما - افکنده‌شدگان در عرصه وجود- عرض سلام دارم و آرزوی زندگی با مرگ.

زیاده جسارت است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 10:55 توسط حسین انصاری |

و دهه هشتاد هم تمام شد. برای مایی که اصطلاح «دهه شصتی» بهمان اطلاق میشود، ( منظورم متولدین نیمه اول دهه ۶۰ است و شاید با کمی ارفاق، ۶۶ و این‌ها) عمده جوانیمان در همین دهه هشتاد گذشت. «هم‌شهری جوان» این هفته پرونده‌ای گذاشته بود با عنوان «تصویرهای ماندگار دهه»

از ما که دعوت نکردند :) و اما خدا هر دری را که ببندد، یک پنجره را باز میگشاید. پنجره من اینجاست، که گفت:

«سهم من از آسمان معرفتش
قدر یک پنجره‌ست زین دوار
بس‌ام است این پنجره اگر گاهی

یارم آید در کنارم از اغیار
»

و اما، ماندنیترین تصویر من از دهه هشتاد، پاگذاردن من به جهان «شعر» بود در صورت جمعی و آشنایی با حضرت «یوسف‌علی میرشکاک» در هیئت فردی.

حالا چه پیش آمد و چطور شد که ما در این ظلام سیه‌کاری با این بیدارمرد روبرو شدیم که مشغول کاشتن نهال پنجره در این شب‌های بی‌روزن بود، بماند برای وقتی و روزی دگر. نه چرا وقتی دیگر. همین‌جا کمی به صورت خلاصه‌ بازگو می‌کنم.

در نشریه‌ای، جایی، صاحب‌نفسی صحبت میکرد که از نظر من زیباترین شعر درباره موعود، شعریست از میرشکاک با مطلع: «تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو». این بود و گذشت و گمانم در «کتاب‌نیوز» خواندم که گزیده‌ شعر میرشکاک به کوشش «عبدالجواد موسوی» چاپ شده است با نامی که برای من غریب و آشنا مینمود: «زخم بیبهبود». روانه «کتاب آفتاب» شدم و از «زهیر قدسی» پرسیدم که هم‌چه کتابی هست و با کمی جست‌وجو پیداش کرد. گرفتم‌اش و به خانه رفتم. اما چه رفتنی. کتاب را در اتوبوس تورق میکردم. و چه تورقی، زمین، فراز میشد و عالم گشوده. من مرد مجنونی را دیدم که از خود فراتر رفته بود. ترکیبی بود از کودک و دیوانه. و مگر شاعر کیست؟
آدمی در کودکی شاد و آسوده است. به جوانی که می‌رسد سر بر آستان جنون می‌نهد و اما دیری نمی‌پاید که درمی‌یابد جهان جای دیوانگان نیست. عقل معاش‌اندیش را به کار می‌گیرد و به زندگی می‌اندیشد. با این حال، جایی در تنگ‌ناها و فراز و نشب دلش به دنبال گریزگاهی‌ست. ( راست است که انسان در لحظه مرگ به یاد مادرش می‌افتد. به یاد آغوش پر از امنیت. سنت اگزوپری هم هنگامه سقوط هواپیمایش به یاد دوران کودکی می‌افتاد. ) منتها نه زمان باز می‌گردد و نه دیوانگی میسر است. اینجاست که به آغوش شاعران پناه می‌برد. امتزاج غریبانه کودک و دیوانه.شاعران کودک‌اند چرا که دنیا را از آن خود می‌دانند و دیوانه‌اند ازین‌رو که دنیا آن‌ها را از خود نمی‌داند. با این حال، شعرا، فراترشدگانند و پیامبران ناخودآگاه جمع. حتی اگر خود نخواهند و ازین سرنوشت ناگزیر بگریزند. چشم آدمی به آن‌هاست و اینان سرنوشت قوم را بازگو می‌کنند. تاریخ واقعی این امت، نه در کتاب‌هاست و نه در سیاه‌مشق‌های فیلسوفان. در مصراع‌های پراکنده‌ای‌ست که در سینه‌های نسل‌های آدمی سپرده شده است. مصراع به معنای «لنگه» در است و چه با مسما. که هر بیتی، بابی‌ست به سوی معرفت اثیری. هر شعری، اثری‌ست هنری و یکتا که برای لحظه‌ای ما را از دنیا و مافیها جدا می‌کند و عالمی را برای ما به فراز درمی‌آرد. و مگر نه این که «اثر» هنری بایستی در ما تاثیر کند؟
و خب، بالا بودن کافی است و زیادی روده‌درازی کردم و حواسم نبود و اینک اما شما را مهمان میکنم به بیتی چند ازین
«کاهن مرگ‌آگاه» و نیز شاعرانی که در میانه دهه هشتاد فاصله زمین و آسمان را برای من پر کردند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 19:46 توسط حسین انصاری |

درخت کوچک و کم‌توانی داریم ( یا داشتیم ) روبروی خانه‌مان. بهار است و رگبار. تگرگ است و باران است و باد. و مشهد است و آب‌وهوای دمدمی مزاجش. طوفانی درگرفت و آسمان زخمی، از دنده لج، همه چیز را ناهموار و بی‌هنجار به هم کوفت و درخت تازه سبزشده ما را پرپر کرد!

اما غمی نیست! چرا که:
«بهارهاي شگفت‌
در راهند،
فردا گلی مي شکفد
که بادها را پرپر می‌کند.»

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 21:34 توسط حسین انصاری |

همان طور که همگان می‌دانند :) عمده دوران دانش‌جویی ما به علافی گذشت. نه درس درست و حسابی خواندیم و نه درست‌وحسابی دنبال علاقه‌های دیگه رفتیم. ( رمان و شعر و ...)

البته همچین بیکار هم نبودیم، دوستان خوبی داشتیم و کمی هم با مسایل روبوکاپ سروکله زدیم. این شد که وقتی فارغ‌التحصیل شدیم، فارغ از سواد اندک در حوزه الکترونیک، دو تا مزیت نسبت به باقی ملت داشتیم: 

...
ادامه مطلب :)
...

باری، اگر می‌خواهید به مصاحبه استخدامی بروید، قبلش با یک دوست تمرین کنید. خصوصن سر مساله پیش‌نهاد حقوق درخواستی. اگر کم بگویید ممکن است در نظر دیگران کم‌ارزش بیایید و قدر خودتان را هم ندانسته‌اید و ... و اگر هم با توجه به نوع عرضه خودتان، خیلی زیاد بگویید، ممکن است زیاده‌خواه و پررو و ... به نظر بیایید و شاید استخدام نشوید و ...

به هر صورت، تجربه‌ای بود و خواستم با شما عزیزان سهیم شوم و درضمن پستی هم زده باشم :)
زیاده جسارت است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 0:1 توسط حسین انصاری |

بسم‌الله القاصم الجبارین


وجیزه‌ای نوشته بودیم و ال‌سی‌دی‌اییی سیاه کرده بودیم و به تماشای مردمان گذاشته بودیم. ظاهرن بر بعض عنودان بد‌گهر و جهولان بی‌گهر سخت آمده بود و بر آشفته شده بودند و مشغول سخن‌پراکنی شدند.

خردمندان بر آرای ایشان -خصوصن آن یکی‌شان که نمی‌خواهم اسمش را ببرم، همانی که چاق است، زیاد حرف می‌زند، به تازگی مجنون شده، و ... است- وقعی ننهند که آنان را از این گونه ترهات، بسیار است. اولین شرط مردانگی لاف زدن است و اگر تو به فناوری «قسم دروغ» دست‌یافته باشی به سرحد تکنولوژی دست پیدا کرده و بی‌نیاز دین و دنیا خواهی شد. این را گفتم که درهمین ابتدا نصیحتی کرده باشم دوستان را.

باری، دوستان پیشین فلسفه‌ای را در پیش گرفته بودند با نام فلسفه صفرایی. و در آن نقد مافیه‌خالدون گفتمانی داشتند. (و این هیچ ربطی به سخن جامعه‌شناس گمراه -عماد افروغ- ندارد با کتابش به نام نقد درون‌گفتمانی ذیل فلسفه صدرایی)

ما پس از پرت‌گویی‌های جدی دوستان صفرایی به راه افتادیم. ما پس، مدرن بودیم. پس مدرن طی سالین به پسا مدرن تبدیل شد و در ترجمه به زبان سریانی به پست مدرن (با فتح پ) و در زبان کلیمی به پشت مدرن و در گویش کلدانی به تشت مدرن و در نیایت امر در لهجه مشهدی اصیل طلابی به طشت مدرن تعبیر می‌شود و این روشن‌گر این مساله است که «این‌ست سری که با عام اوفتاده‌ست، این‌ست طشتی که از بام اوفتاده‌ست»

بله دوستان. این کوس رسوایی دوره‌های پیشین است که آوازه‌اش به هر کوی و بام درافتاده. این جماعت خودشان را به فلسفه صفرایی منتسب می‌کنند و اما در نهان بلغمی هستند. می‌پرسی چرا و دلیلت چیست. خود پیداست از زانوی تو. شما یک نظر به این پرتره بکنید: ظاهرن از اتاق فرمان خبر می‌رسد که دچار مشکلی فنی شده‌اند. بماند. شما کلن سیر ظاهری مسولین واحد خدمات را در ذهن داشته باشید. به همین نتیجه‌ای می‌رسید که بنده رسیده ام.

پس با برهان قاطع و شبهه‌ناپذیر اثبات شد که ایشان در ذات خود بلغمی‌اند و اما بلغم نرمی می‌آورد و بی‌عرضگی و سستی و کاهلی. اسهال مزمن دارد و حس حمیت و غیرت را قطع می‌کند. انسان به هیچ کاری میل نمی‌کند و نه به هیچ‌چیز اعتماد. نه حس را قبول دارد و نه عقل. بدون رای می‌ماند و بی‌تاثیر. هر حکمی پیش‌آید نه آن را تصدیق کرده و نه تکذیب. یا هم تصدیق می‌کند و هم تکذیب.

منتها از عجایب این انجمن این‌است که فرد بلغمی در این سیری که دارد به سلوک نیز می‌رسد، یکی از مراحل نهایی این سلوک رسیدن به فناوری «آروغ پخته» است از بابت خام بدم، پخته شدم، سوختم. این آروغ صدا ندارد، بو ندارد، و لیکن خارج کننده تمامی رذایل و فواضل بلغمیون است. کن‌فیکون کننده‌ای‌ست که فرد را به مرحله «سودایی» بودن می‌رساند که خاص مقربین آموزشی و تشکیلاتی‌ست.
ماننده کسی به نام نامی  «ایتارقاس». پلنگ پیر وادی مدرنیته و گرگ خسته دیار پست مدرنیته. در اقوال هست که قیافه‌ای بس کریه دارد ولیکن دلی پر ز مهر. ژاژ فراوان می‌خواید اما به سالی یک‌بار جمله‌ای حکیمانه از وی خارج می‌شود. من‌جمله «فلانی اَن است». و البته «اَن» چیز بدی نیست به خودی خود. که خود عرصه ظهور بیماری یبوست و اسهال است. و همان‌طور که اشارت رفت، اگر اسهال نبود، بلغمی‌ نبود و سیری نبود و سلوکی نبود و فرصتی نبود برای این بی‌هوده‌درایی‌های این بنده سراپا تقصیر که تمامی قصدش از این سیاه‌ نمودن صفحه نمایش‌گر گزارش تاریخی‌ست بی‌قصد و غرض. ادامه تاریخ را در پی می‌گیریم:

ابتدا بدان که این تاریخ‌نامه بزرگست گردآورده «محمد حسین انصاری». پای‌مرد واحد علمی‌-درسی که این تاریخ‌نامه را فراهم آورد هرچه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نباشد. پس رنج برد و جهد و ستم بر خویش نهاد و این را نبشت به نیروی ایزد عزوجل.

۱- تصحیحی بایست صورت بگیرد که «سعید خراشادی‌زاده» و «جواد یزدان‌نژاد» -نه «جواد قربانی»- هستند که به دانش‌گاه صنعتی شاه‌رود رفته‌اند برای کسب فضایل و ایضن لقمه‌ای نان حلال.

۲- لازم به ذکر است که آقایان سعید خراشادی‌زاده و «مسعود براتی» هم‌اکنون به زندگی‌ پرمهری در آغوش گرم خانواده مشغولند. -ایدون باد- آقای فرشاد عبدالله نیا نیز در آستانه ورود به آغوش گرم خانواده‌شان هستند :) گفتم آمار را داشته باشید تا یک‌وقت بی‌خبر از دنیا خارج نشوید.

۳- این بنده سراپا تقصیر یکی دوهفته دیگر عازم پایتخت می‌باشد. دل سیاه این آدم، -اگر که باشد. منظورم آدم بودنش هست نه سیاهیش :)- خوشحال خواهد شد اگر که دوستان را از نزدیک ببیند. جزییات این سفر تاریخی در همین مکان به اطلاع عموم علاقه‌مندان و دل‌سپردگان خواهد رسید.

و من‌الله توفیق.

------
با پشیمانی ویرایش شد. بنا به توصیه مقام عظام

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:4 توسط حسین انصاری |

جماعت سلام.
هدهدی داشتم که مدتی از چنگم گریخته بود و وعده مجازاتش داده بودم. بعد از چندی باز آمد اندوه‌گین که چه نشسته‌ای که تاریخ در حال تحریف است. جمعی نشسته‌اند و متولی جایی شده‌اند به نام وبلاگ صدای دوست و مرکب عشرت می‌رانند و بی ترس از خدای جهان‌آفرین سعی در باژگونه نمودن تاریخ انجمنی هستند که تو سالیانی درآن به رنج، گنج‌ها به عمل بیاوردی.
خبر را که شنیدم، با خود بگفتم که شمشیر علی (ع)در نیام نمی‌گنجد و زبان من در کام. مگر آنکه تاریخی فراهم آورم که یک‌سره روشنایی حقیقت داشته باشد و روشن‌گر راه مردمان باشد در زمانه‌های جدید و قدیم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:57 توسط حسین انصاری |